به انجمن خوش آمدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    همسفر گاه گدار
    mohammad hassan. آواتار ها
    Status : mohammad hassan. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Sep 2014
    محل سکونت : دلیجان
    نوشته ها : 47
    تشکر : 70
    تشکر شده 69 بار در 21 ارسال

    پیش فرض سفرنامه تصویری - دلیجان، الیت، دلیر، کندلوس، چمخاله - تیرماه 1395 (قسمت دوم)

    قسمت اول را اینجا بخوانید:

    http://www.anobanini.net/forum/showt...%A7%D9%87-1395

    آنچنان مشغول عکس گرفتن از طبیعت زیبای دلیر شده بودیم که یادم رفته بود ما آمدیم که برای بچه ها صبحانه بخریم ببریم. با عجله بیشتر رفتیم و از مغازه کوچکی که در روستاه وجود داشت لوازم و خوردنی های مورد نیازمون را خریدیم و برگشتیم خونه. اصلا متوجه نشده بودیم که بیشتر از یک ساعت بوده که رفتیم مثلا صبحانه بخریم بیاییم. خوب یه مقدار غر و لوند شنیدیم. حق داشتند. صبحانه را سریع تو حیاط خونه زدیم و وسایل را به نیت حرکت به سمت آبگرم دلیر جمع و جور کردیم و راه افتادیم ساعت حدود 9:30 بود. یه مقدار بی برنامگی داشتیم البته از یه مقدار بیشتر بود. به این بی برنامگی پایین آمدن دوباره مه هم اضافه شد. با کمی کش و قوس خودمون را تو روستای الیت و داخل حیاط منزل مرد میان سال خوش حرفی دیدیم. به نیت پیداکردن خونه ای بهتر با ارتفاع بلند تر نسبت به روستا به انجا رفته بودیم. باز هم اینقدر مه بود که هیچ چیز را نمیتونستیم ببینیم خونه زیبا و بزرگی بود. اما مه اجازه خود نمایی به هیچ چیز دیگه ای را نمیداد. یه مقدار اعصاب خورد کن هم شده بود. چه فایده ای داشت خونه ای تو بلندای کوه و مرتع اما تنها چیزی که میتونستی ببینی فقط مه بود و مه همه چی تار شده بود. تو این مه هیچ جایی نمیشد رفت نم نم بارون هم اضافه شد. با کمی مشورت و رای گیری تصمیم گرفتیم که از دلیر و الیت دل بکنیم و به امید هوای بهتر تو روستای کندلوس رهسپار این روستاه بشیم. دل کندن از روستای دلیر واسه هممون سخت بود مخصوصا حمید آقا که دوست داشت باز هم اونجا بمونیم. اما تصمیم با جمع بود رای هم به رفتن داده شده بود. وسایل را با کمی غم جمع و جور کردیم و راهی کندلوس شدیم. یکم جو دوستانمون سنگین تر شده بود. سفر خوبی و بدی زیاد داره چه برسه که دست جمعی هم رفته باشی و اختلاف نظر هم اضافه بشه.

    تو پیچ و خم جاده دیگه کمتر جیق و هورا میکشیدیم آروم تر شده بودیم بیشتر از طبیعت لذت میبردیم تا از هم صحبتی با همدیگه. خلاصه غروب بود که رسیدیم به کندلوس زیبا حمید آقا و مریم خانوم مشغول صحبت با مدیر آشپزخانه کوچکی که ابتدای کندلوس بود شدند. خانومی میان سال سوار ماشین هادی شد و مسیر را برای دیدن منزل به ما نشان داد. از کوچه های زیبای کندلوس با خنده و هیجان میگذشتیم. خبری از مه نبود. هوا صاف بود بعد از تقریبا یک روز و نیم خورشید را میدیدیم. هوا کمی خنک بود. در کل همه چی عالی بود. کوچه های سنگ فرش شده کندلوس صدای ناله لاستیک ها را در آورده بود. دوست نداشتند با ماشین از روشون رد بشیم. حق داشتند. به یه سر بالایی تند رسیدیم حمید آقا پشت سر من بود. هادی رفت بالا پراید بیچاره من با ناله داشت بالا میرفت که یه گاو آمد جلو ماشینم و دیگه نتونستم بالا برم. گاوی بود ها یه جور نگاه میکرد که انگار جاده فقط مال اونه. تسلیم شدم و آمدیم عقب. هادی رفت متوجه ما نشد. با حمید آقا صحبت میکردم که ماشین ما نمیتونه از اینجا بره بالا ماشینا رو یه گوشه پارک کردیم و منتظر هادی شدیم. بعد از 10 دقیقه برگشت و گفت چرا نیامدین نمای خانه را دیده بود میگفت خوبه. بیایید بعد از همین سر بالایه هست. بچه ها را پیاده کردم به خاطر شرایط خانومم سوار ماشین هادی شد. این بار با سرعت بیشتری بالا رفتیم و از سر بالایی رد شدم. واقعا خونه قشنگ و تمیز و عالی بود. همه چیش درجه یک و خوب بود. همه خانه را دیدن و پسندیدند. ما مشغول پارک کردن ماشین شدیم و حمید آقا هم رفت که ماشینشو بیاره بالا. پارکینگ کوچیک بود و گل و لای هم اذیت میکرد. ماشین هادی چند بار بکسواد کرد بوی سوختگی از ماشین هادی بلند شد. واقعا نمیشد ماشینمونو تو اون جای تنگ پارک کنیم. ترسیدم ،گفتم دو بار دیگه بخواهیم ماشینو این تو پارک کنیم دخل صفحه کلاچ آمده. یه تصمیم عجولانه 2 نفره گرفتیم فقط من و هادی. .......اشتباه کردیم.



    از بقیه مخصوصا حمید آقا که بزرگ ما بود نظری نخواستیم. قبل از اینکه بیاد بالا سریع در را قفل کردیم و برگشتیم پایین. تو مسیر برگشت ماشین هادی افتاد تو یه چاله بزرگ. حمید آقا و مریم خانوم مونده بودند که داره چه اتفاقی میافته. همه چی بهم ریخت. از نظر اون ها بهشون بی احترامی کردیم. حق داشتند عجو لانه تصمیم گرفتیم. یکم ناراحتی به وجود آمد. جو خیلی سنگین شد. انگار مقصر اصلی من بودم. هیچ کس هیچ برنامه ای نداشت. . . . . خلاصه اش کنم. من و هادی یه خونه خوب پیدا کردیم. ویه جوری کارمونو توجیح میکردیم کاری که در اصل اشتباه بود. ببخشید. صبح بیدار شدیم. خونه قشنگ با حیاط بزرگی بود. واقعا از چند لحاظ اساسی بهتر از اون خونه قبلی بود. اما. . . . . وقتی ناراحتی باشه هیچ چیزی بدرد نمیخوره. زدیم بیرون کمی گشت و گذار و صحبت جو را آروم تر کرد. بعد از ظهر هم همه به جز من و الهام رفتن به روستای بالا دست کندلوس. الهام واقعا حالش بد بود و نرفتیم. صحبت های هادی و حمید آفا کمی جو را آروم تر کرده بود. اوضاع روز به روز بهتر شد قرار بود یه شب بمونیم. یه شب یه شب اضافه شد و سه شب ماندیم. کندلوس قشنگ شد. زدیم تو دل طبیعت و جنگل:












































































    قسمت سوم را اینجا بخوانید: http://www.anobanini.net/forum/showt...6252#post86252

  2. 7 کاربر مقابل از mohammad hassan. عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Alborz (28-08-2016), citypedia.ir (30-08-2016), david1400 (10-09-2016), E B I (28-08-2016), ghahari1376 (30-09-2016), Mehdi (28-08-2016), حسن (28-08-2016)


 

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •