به انجمن خوش آمدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    همسفر گاه گدار
    mohammad hassan. آواتار ها
    Status : mohammad hassan. آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Sep 2014
    محل سکونت : دلیجان
    نوشته ها : 47
    تشکر : 70
    تشکر شده 69 بار در 21 ارسال

    پیش فرض سفرنامه تصویری - دلیجان، الیت، دلیر، کندلوس، چمخاله - تیرماه 1395 (قسمت اول)

    سلام :

    حدود یک ماهی میشه که از سفر گذشته خیلی دوست داشتم زودتر از این این سفر نامه را بنویسم. نمیدونم چرا... حتما حکمتی داشته... مشکل از بی همتی من نبود... همه کاری کردم که بتونم سفرنامه را بنویسم اما نشد. خیلی ناراحت بودم.
    موضوع را با آقا مهدی (موسس سایت) در میان گذاشتم و کلی هم اذیتش کردم. وقعا کارت درسته آقا مهدی. تمام سوالات منو تک تک و با حوصله چک کردن و پاسخ دادند. با کلی راهنمایی به من و تست بلاخره مشکل رو حل کردند.



    خوب از سفر بگم:
    مدتی بود که تصمیم داشتیم دسته جمعی با خانواده یه سفر به روستای زیبای کندلوس داشته باشیم. خوب بله پیشنهاد اصلی از مریم خانوم خواهر خانومم بود. خیلی دوست داشت کندلوس را ببینه و ببینیم. حمید آقا باجناق گلم و مریم خانوم ساکن شیراز هستند منتظر بودیم تا آقا یونس کلاس اولی، پسر عزیزشون مدرسشون تموم شه و تشریف بیارن دلیجان و حرکت کنیم. با یه مقدار تاخیر آمدند. یه چند روز اول که دلیجان بودند همش حرف از تاریخ حرکت و راضی کردن و قطعی شدن تصمیم حمید آقا برای مسافرت به کندلوس و برنامه ریزی کار برادر خانوم پر انرژیم، هادی و عصمت خانوم خانومش: برای گرفتن مرخصی از کارخانه و راس و ریس کردن کار های هلال احمر خواهر خانوم کوچیکه، ملیکا و تنظیم برنامه های درسی دانشجوی عزیز علیرضا، برادر خانوم کوچیکه، گذشت.

    هیاهوی قشنگی بود. من و الهام هم که همیشه پایه ثابت مسافرت هستیم. تازه با این حال که دختر گل بابا هم تو راه هست بازم پایه ایم. اسمشو بعدا میگم بزار فعلا سوپرایز بمونه... یکی ساک میبست. یکی قاشق و چنگال و قابلمه برمیداشت یکی با یونس بازی میکرد مادر و پدر خانومم نصیحت های قبل از سفر را واسه ما جوانتر ها میگفتن. ملیکا عکس های مربوط به هلال احمر را هنوز داشت درست میکرد (واااای چه درد سری کشیدیم موضوعش به تنهایی یه سفرنامست) هادی و حمید پای کامپیوتر نقشه های راه را در میاوردن این شرح حال شبی است که صبح زودش ساعت 6:00 میخواهیم راه بیافتیم.



    روز اول:
    امروز 1395/4/21 ساعت 7:30 صبح: ملیکا و هادی رفتن ببینند مرتضی (بچه مستاجر خونه پدر خانومم) چش شده ، مرتضی تب کرده بود میخواستیم ببریمش دکتر و بعد راه بیافتیم که با اصرار مادرش و چون موضوع خیلی هم حاد نبود راه افتادیم.

    ساعت 8:00 مسیر به سمت اتوبان ساوه: کیف کرده بودیم سفر دسته جمعی چه حالی میده من و حمید آقا با پراید و هادی هم با ال 90... اولین جایی که وایسادیم بعد از عوارضی ساوه بود. چایی را گذاشتیم رو صندوق عقب ماشین و شروع کردیم به چایی خوردن. مریم خانوم میگفت شدیم مثل مردم که دسته جمعی کنار ماشینشون میخندند و چای میخورند. واقعا هم لذت داشت. سرحال شدیم و دوباره راه افتادیم رسیدیم به اول جاده چالوس : مسر رفت خیلی شلوغ نبود. همینطور که میرفتیم کنار یه تابلو وایسادیم. نمیدونم یه سر از مردم چه فکری میکنند... یه چندنفر کنار جاده مشغول کار بودند نمیدونم چکار میکردند اما معلوم بود چند روزی هست آونجا هستد. یه توله سگ کوچیک با یه طناب کوتاه، سفت و محکم به تابلو بسته شده بود. انگار داشت التماس میکرد. صدای زوزش معلوم بود از ما یه چیزی میخواد. حمید آقا گفت : آب، براش آب بیارید یه ظرف پیدا کردیم و براش اب ریختیم. . . . بعضی از ما آدم ها فقط اسممون را گذاشتیم آدم >زبون بسته چنان آب میخورد که انگار چند روز هست که آب نخورده چندتا ظرف پر کردیم تمام ظرف ها خال شد :آروم رفت یه گوشه زیر تابلو ساکت گرفت نشست. نگاه تشکر گونه اش هنوز یادم هست. ظرف ها را دوباره پر کردیم. میخواستیم طناب را از دور گردنش باز کنیم. اما از ترس چند نفری که اونجا شاید خودشون را صاحب توله سگ میدونستند این کار را نکردیم و به همون پر کردن ظرف ها از آب بسنده کردیم و راه افتادیم. انشالله روزی برسه که دیگه از این صحنه ها نبینیم.

    چند تا عکس هم کنار سد امیر کبیر گرفتیم. هیچ عجله ای نداشتیم. ظهر نهار را تو رستوران همسفر خوردیم و راهی روستاهای زیبای الیت و دلیر شدیم. خیلی قشنگ بود. مه همه جا را گرفته بود به سختی چند مترجلوتر خودتو میدیدی. ذوق کرده بودیم یکی جیق میزد یکی هورا میکشید یکی ساکت بود همه داشتیم لذت میبردیم. بوی نم بارون، مه، صدای باد که از بین درختان بلند، رد میشد. عالی بود. یه گوشه وایسادیم چند تا چایی تو همچین هوایی میچسبه. هادی دمنوش درست کرده بود. فکر کنم من 3 تا استکان چایی و دمنوش خوردم. جای همه خالی بود. سر حال تر از همیشه دوباره راه افتادیم. رسیدیم به الیت زیبا روستایی کوچکی بود. هیچ چیز پیدا نبود مه همه جا رو گرفته بود. تعجب کردیم. میدونستیم اینجا هوا سرد هست اما نه به این سردی. همه لباس های گرمی را که با خودشون آورده بودند را پوشیدند. یادمون رفته بود که فصل تابستونه، از گرما و خورشید خبری نبود. نزدیک غروب بود تو الیت خونه گیر نیاوردیم فاصله الیت و دلیر 3 تا 4 کیلومتر بیشتر نیست. رفتیم دلیر اونجا با راهنمایی خانوم کیا فروشنده مهربانی که ابتدای روستا صنایع دستی میفروخت چند تا خونه دیدیم تا بلاخره خونه علی آفا را انتخاب کردیم. علی پسر نوجوانی که با پدر و مادرش تابستونا تو روستاه با کشاورزی و دامداری و بعضی مواقع از کرایه دادن منزلشون روزگارمیگذروندند. هوا عالی و کمی سرد بود. خیلی دلمون میخواست زودتر صبح شه تا کمی از شدت مه کمتر بشه و روستا را بهتر ببینیم.




























    روز دوم :
    صبح تقریبا ساعت 8:00 بود که بیدار شدیم واسه خرید صبحانه من و حمید آقا و مریم خانوم و هادی و عصمت خانوم زدیم بیرون .هنوز هم مه داشت زور میگفت قصد رفتن نداشت کمی از شدتش کاسته شده بود اما باز هم خورشید و از ما مخفی کرده بود.دوربینم همراهم بود مات و مبهوت مانده بودم همه چی صاف و شاد و زیبا بود تا به حال این همه زیبایی را یکجا ندیده بودم. هوا مثل دیشب سرد نبود .خنکای دلچشبی داشت .مشغول گرفتن عکس شدم ...




















    قسمت دوم را اینجا بخوانید : http://www.anobanini.net/forum/showt...F%D9%88%D9%85)

  2. 5 کاربر مقابل از mohammad hassan. عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    citypedia.ir (30-08-2016), david1400 (10-09-2016), ghahari1376 (30-09-2016), Mehdi (27-08-2016), حسن (28-08-2016)


 

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •