به انجمن خوش آمدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 1 , از مجموع 1
  1. #1
    موسس
    Mehdi آواتار ها
    Status : Mehdi آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Apr 2009
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 7,984
    تشکر : 3,406
    تشکر شده 13,980 بار در 3,522 ارسال

    پیش فرض سفرنامه کرمان، بم، زاهدان، زابل، خاش، ایرانشهر، چابهار، راین، ماهان - فروردین ماه 1385

    در تاریخ 28/12/84 از ساعت حدود 8 شب تا 12 شب برنامه ریزیهای اولیه برای این مسافرت انجام و قرار شد روز بعد اول وقت برای تهیه بلیط عازم ایستگاه راه آهن تهران شویم. روز بعد, از حدود ساعت 6 صبح منتظر بلیط شدیم که ساعت 7:30 دقیقه موفق به دریافت بلیط قطار برای کرمان شدیم. قیمت بلیط قطار تهران-کرمان برای هر نفر 6300 تومان است.
    لازم به ذکر است در ایام تعطیلات تهیه بلیط از طریق ایستگاه راه آهن ممکن نیست و برای تهیه بلیط باید از طریق یکی از آژانسهای مسافرتی اقدام کرد که یکی از آنها در فاصله حدود 200 متری شمال ایستگاه راه آهن قرار دارد. صبح روزهای تعطیل اکثر آژانسهای مسافرتی تعطیل است به همین دلیل باید آژانسهایی که کشیک روز تعطیل هستند را پیدا کرد. معمولا در این روزها صفهای طویلی برای دریافت بلیط تشکیل میگردد. در همین روز بود که هم به اعتراف من و هم امید یکی از زیباترین مصنوعات خداوند را دیدیم و...



    مسیر مسافرت

    تقریبا تمام روز به تدارک سفر سپری شد. قرار شد من 6 تا مائده و 2 تا تن ماهی بگیرم که البته بعدا تصمیم گرفتم که فقط 4 تا مائده بگیرم که کاملا تصمیم بجایی بود. برای شام هم ساندویچ پنیر آماده کردم. امید هم قرار شد نان و میوه همراه خود داشته باشد. قرار شده بود تا جایی که ممکن است سبک سفر کنیم که البته زیاد در این تصميم موفق نشدیم. ظروف تهیه غذا, گاز, کیسه خواب, کابشن, زیرانداز و ... باعث شد هر دو کوله نسبتا بزرگ و سنگینی داشته باشيم. تقریبا هیچ کدام از لوازمی که همراه داشتیم بلااستفاده نبوده و همراه داشتن آنها الزامی بود. از آنجا که هیچ کدام, با مسیر آشنا نبودیم اجازه هیچ ریسکی را نداشتیم و لازم بود هر احتمالی را در طول مسیر مد نظر قرار دهیم. با اميد به اين که در شهر هاي مسير، عابر بانک وجود داشته باشد مقدار پول نقد همراه خود را به مینیمم کاهش دادیم تا امنیت بیشتری را فراهم کنیم. و انصافا از لحاظ پيدا کردن عابر بانک هم تقريبا هيچ کجا مشکل پيدا نکرديم.




    آماده شدن برای مسافرت

    ساعت 6:15 بعد از ظهر روز دوشنبه 29 اسفند سوار قطار شدیم که بعد از دقایقی به درخواست یک خانواه واگن خود را عوض کردیم که هم ما و هم این خانواده راحت تر باشند.
    کوپه جدید تاثیر زیادی در روند مسافرت ایجاد کرد. دو پزشک و یک...(هنوز نمیدونم کی بود) همسفر ما بودند که با رفتار مناسبی که داشتند نوید یک مسافرت موفق را میدادند. تمام طول شب به بحثهای گوناگون گذشت به حدی که حتی تحویل سال هم نتوانست توقف بحثها را در پی داشته باشد. خلاصه اینکه با دکتر بابک بهرام پور , نادر بهرام پور و جناب عباس افروز آشنا شدیم و شب خوبی با هم داشتیم.
    صبح ساعت 8 (سه شنبه اول فروردین) به کرمان رسیدیم و به اصرار جناب افروز همه منتظر رسیدن ماشین ایشان شدیم. پسر جناب افروز ما را به ترمینال مسافربری کرمان رساند و حتی جناب افروز شخصا برای ما بلیط بم را تهیه کرد.


    کوپه قطار و همسفران

    بلیط بم ساعت 9:30 دقیقه بود که اتوبوس با تاخیر بیش از یک ساعتی حرکت کرد. قیمت بلیط کرمان-بم (ولو) 1800 تومان است.
    برخورد مردم کرمان اصلا در شان همچون شهر و استانی نبود. در ابتدا احساس کردم که من در اشتباهم ولی در برگشت همه چیز دوباره تایید شد و ...
    در مسیر کرمان-بم با 3 نفر کره ای آشنا شدیم که 2 دختر و یه پسر بودند و نکته جالب قضیه برای ما که باعث شد به صحبت با این دوستان تشویق شویم فارسی صحبت کردن آنها بود. هر سه دانشجوی زبان و ادبیات فارسی بودند که در مدت 7 ماه توانسته بودند زبان فارسی را تا حدود زیادی (البته با لهجه) یاد بگیرند. تا قبل از برخورد با این دوستان فکر می کردیم سفرهاي ما احمقانه ترین سفر ممکن است اما بعد صحبت با این دوستان فهمیدیم که از ما بد تر هم در این دنیای پهناور زیاد است. جالب این بود که حتی یک کوله کوچک هم همراه نداشتند و فقط با یک نقشه...




    با دوستان کره ای در ارگ قدیم بم

    این دوستان ظاهرا قصد داشتند ره صد ساله را یک شبه طی کنند و سرزمین پهناور ایران را در طول مدت تعطیلات ببینند. شب قبل از آشنایی با ما از شیراز و اصفهان رسیده بودند و همان شب به قصد اهواز عازم بودند! برای لحظاتی احساس خجالت کردم. درست است که جاهای زیادی از این مملکت را دیده بودم اما...

    چیزهای زیادی از این دوستان یاد گرفتیم. هرچند که فرصت نشد بیشتر هم صحبت شویم اما در هر حال جالب بود.
    بازدید از ارگ ویران شده, صرف ناهار در پارک کنار ارگ و کمی استراحت تا ساعت 5 بعد از ظهر طول کشید. البته نکته شایان ذکر آن است که به دلیل زلزله و خرابی های فراوان در ارگ بم, قسمت بسیار کوچکی از ارگ قابل بازدید بود و به همین دلیل در مدت کمتر از نیم ساعت تمامی ارگ را توانستیم ببینیم.



    ارگ بم پس از زلزله

    تصمیم گرفتیم کمی در داخل شهر قدم بزنیم و بیشتر با فرهنگ مردم شهر آشنا شویم. اینجا هم باعث شد به فرهنگ پایین مردم استان و خصوصا شهر بم معترف شویم.
    تکیه کلام های مردم استان و به خصوص شهر بم بسیار زشت و رکیک بود به نحوی که بعضی از آنها را نه من و نه امید هرگز نشنیده بودیم و حتی احساس شرم میکردیم. مردم شهر (تا جایی که ما برخورد کردیم) با دین مشکل جدی دارند و اصلا احساس خوبی نسبت به آن ندارند. آثار زلزله هم در جای جای شهر دیده میشد و نکته جالب اینکه چند بار شنیدیم که مردم شهر بر این اعتقادند که زلزله بم یک زلزله طبیعی نبوده و در اثر آزمایشات اتمی در کویر اتفاق افتاده است (به حق چیزای نشنیده).

    بعد از گردش کوتاهی در شهر با یک سواری به طرف ارگ جدید رفتیم (کرایه این مسیر نفری 500 تومان است). ارگ جدید یک منطقه صنعتی, تفریحی, مسکونی بسیار زیبا نزدیک شهر بم است که شاید به جرئت بتوان گفت که زیباترین شهرک در تمام ایران است. قسمت تفریحی آن بسیار بزرگ و زیبا, همراه با دریاچه های متعدد و فواره های بسیار و آبنماها, آبشارها و رستورانی بسیار زیبا است که در زیر آسمان شب کویر منظره بی بدیلی را ایجاد می کند.
    از نظر امنیت هم این قسمت از بم تنها منطقه قابل قبول آن حولي است که با خیال راحت میتوان شب را در فضاي آزاد سپری کرد. البته در مورد اینکه اجازه نصب چادر در محوطه وجود دارد یا نه مطمئن نیستم اما از برخورد محترمانه ای که انتظامات آنجا داشتند میتوان پيشبيني کرد که با خیال راحت شب را میتوان در آنجا به صبح رسانید.




    ارگ جدید بم

    ساعت حدود 8 شب همراه با دو جوان که با یک پاترول به طرف بم عازم بودند تا پلیس راه بم آمدیم. آنجا با ارائه کارت سربازی (تنها جایی که کارت سربازي به درد خورد) توانستیم از دستشویی و نمازخانه استفاده کنیم. لازم به ذکر است پلیس راه اجازه ندارد افراد غیر نظامی را به داخل ساختمان پاسگاه راه بدهد.
    اینجا جزء معدود جاهایی بود که برنامه خود را تغییر دادیم. قرار بود که شبانه عازم زابل شویم و صبح به آنجا برسیم. اما در یک تصمیم ناگهانی و البته کاملا درست عازم زاهدان شدیم و قرار شد صبح روز بعد به طرف زابل حرکت کنیم.
    سوار یک اتوبوس پر از بلوچ شدیم و سعی کردیم با خیال راحت بخوابیم (کرایه بم-زاهدان نفری 2000 تومان است). شب ساعت 12 به زاهدان رسیدیم و با کمی قدم زدن (قدم زدن در شهر زاهدان نصفه شب و تنها با لباسهای غیر بلوچی بسیار کار لذت بخشی است!!!) به یک مسافرخانه رسیدیم. شبی 5000 تومان یک اتاق دو تخته گرفتیم که خیلی بیشتر از قیمت آن می ارزید. نسبتا جای تمیزی بود و حمام و سرويس قابل استفاده ای نیز داشت. یکی از مائده ها را باز کردیم, خوردیم و خوابیدیم.




    استراحتگاه اول در زاهدان

    صبح روز بعد (دوم فروردین) به پیشنهاد امید سری به میراث فرهنگی زاهدان زدیم و مشورت مختصری با مسئولین آنجا کردیم و با دریافت چند نقشه عازم زابل شدیم (کرایه زاهدان زابل با اتوبوس نفری 1500 تومان است). قرار شد راننده, ما را شهر سوخته پیاده کند.(از نکات جالب توجه در مورد امنیت منطقه حضور افسران راهنمایی و رانندگی در خیابانها بود که به جاي برگ جريمه هرکدام يک اسلحه کلاشينکف به دست داشتند و ما قبلا در بم هم شاهد آن بوديم.) حدود ساعت 1 بعد از ظهر به شهر سوخته رسیدیم و بعد از توضیح مختصری که یکی از مسئولین به ما داد به سراغ خرابه های به جای مانده از تمدن 5000 ساله زابل شدیم. تمدنی غنی و...
    نکته مهمی که در بازدید از شهر سوخته وجود دارد این است که اکثر مردمی که به بازدید آنجا میروند گمان میکنند همان قسمت کاخ سوخته, تمامی شهر را شامل می شود, در حالی که قسمت اعظم شهر, قسمت گورستان و بناهای یادمانی است که به علت دور بودن از جاده و موزه بیشتر بازدید کنندگان از وجود آن بیخبرند.




    گورستان شهر سوخته

    بعد از بازدید از شهر سوخته عازم کوه خواجه شدیم. البته با کلی علافی! هیچ ماشینی حاضر نمیشد ما را سوار کند!نزديک دو هفته قبل گروه جند الله عبدالمالک ريگي يک اتوبوس را به گلوله بسته بود و دهها نفر را کشته بود. به همين جهت حضور دو نفر در حاشيه خيابان مي توانست خيلي خطرناک تصور شود. آنجا بود که واقعا ترسيديم که نکند در اينجا نتوانيم ماشيني پيدا کنيم تا بالاخره دو جوانمرد(!) که داشتند از بيابان به سوي جاده زابل- زاهدان مي آمدند ما را سوار پیکان خود کردند. ابتدا قرار بود ما را تا سر جاده کوه خواجه برسانند اما مرام گذاشتند و گفتند که شما را تا کوه می بریم و بر می گردانیم به شرطی که سر راه صبر کنیم که آنها بار خود را سبک کنند. بار ماشین آنها قاچاق و احتمالا بنزين بود؛ که بین راه به یکی از خانه های روستایی امانت دادند و در برگشت پس گرفتند. تجارت بنزین در منطقه شرق کشور تجارت بسیار پر سودی است که به نظر می آید تقریبا همه کسانی که ماشین دارند به این تجارت مشغولند. البته بقيه مردم هم هرکدام به نحوي از اين تجارت است که ناني مي خورند.
    کوه خواجه, یک کوه نه چندان مرتفع است که حاشیه شرقی دریاچه هامون هیرمند قرار دارد. (در شمال شرقی زابل در یاچه هامون پوزک، در شمال غربی زابل دریاچه هامون سابوری و در جنوب غربی زابل دریاچه هامون هیرمند قرار دارد، که در هنگام بازدید ما هامون هیرمند کاملا خشک شده بود و با اینکه افراد محلی تعریف می کردند که در گذشته برای رسیدن به کوه خواجه سوار قایق می شده اند، همکنون از آن دریاچه عظیم تنها یک دشت وسیع به جا مانده است و یکی از صحنه های دردناکی که در جای جای این دشت وسیع دیده میشود قایق های به خاک نشسته است). کوه خواجه تنها کوه کل منطقه است (در حاشیه 40 کیلومتری اطراف، این کوه مرتفع ترین نقطه است) و به همین دلیل در قسمتی از کوه یک سایت موشکی مستقر شده است. کوه خواجه اصلا حالت قله مانند ندارد و روی آن تقریبا صاف است. مساحت نسبتا زیادی (شاید نزدیک به 10 هکتار) دارد. مسیر ماشین رو آن از جاده اصلی, یک جاده خاکی است که به سختی هر ماشینی از آن بالا میرود.




    نمایی از کوه خواجه

    بالای کوه یک مرقد زیارتی قرار دارد که منسوب به شخصی به نام خواجه مهدی است که اطلاعات زیادی از آن به دست نیامد. اما شکل قبر شکل جالب و نوی (لااقل برای من) داشت. طول نسبتا زیاد (بیش از 5 متر) آن نیز مزید بر علت شده بود. سوراخی در قسمت سر قبر وجود داشت که محلی ها میگفتند اگر حاجتی داشته باشی و دست در سوراخ کنی مطابق با حاجت چیزی از سوراخ خارج میشود که معمولا یک پر یا چیزی شبیه به آن است. البته با دستان مبارک بنده چیزی خارج نشد و امید هم یک تکه سنگ ریزه بیرون آورد!




    نمایی از کوه خواجه

    بالای کوه تماما پوشیده از قبرهای قدیمی با شکلی بسیار جالب توجه بود. قبرها به طرز بسیار منظمی در کنار هم قرار گرفته بودند و با تخته سنگهایی روی آن پوشیده شده بود. قبرها تماما خالی (شاید هم تخلیه شده) بود و میشد داخل آنها را دید. تمدن حیرت انگیز کوه خواجه در دامنه جنوب و جنوب شرقی کوه قرار داشت. ظاهرا این تمدن مربوط به دوران اشکانیان است. اکثر بناها با وجود مرمت نشدن و عدم توجه, سالم باقی مانده به حدی که حتی برخی اتاقها قابل استفاده است. دالانهای تو در تو, دیوارهای بلند, دروازه ها و... در بلندای کوه و مسلط به دریاچه هامون منظره حیرت انگیزی را برای هر بیننده ای ایجاد میکند. حیف که حتی یک نفر آنجا نبود که برای ما توضیحی ارائه کند و اگر این دو دوست قاچاقچی ما نبودند شاید همین اطلاعات اندک هم به گوش ما نمیرسید. تمدنی که شاید حتی مهمتر از تخت جمشید, بیستون, ارگ بم و راین و... باشد شایسته نیست اینقدر به آن بی محلی شود.



    سنگ قبرهای بالای کوه خواجه

    همراه با دوستان به طرف زابل حرکت کردیم و حدود ساعت 5 بعد از ظهر به زابل رسیدیم.(با اینکه فکر می کردیم شاید به واسطه دوستی ایجاد شده بینمان آن دو نفر محلی در گرفتن کرایه از ما تعارف کنند کاملا راحت 6000 تومانی را که به آنها تعارف کردیم گرفتند و از هم جدا شدیم)
    زابل... یک شهر عجیب و دوست داشتنی... هم من و هم امید واقعا از قدم زدن در این شهر لذت بردیم. مردمی بسیار با فرهنگ داشت و قیافه ها کاملا با زاهدان و کرمان متفاوت بود. اکثر مردم لباسهای معمولی پوشیده بودند و کمتر لباس بلوچی دیده میشد. قیافه ها اکثرا سبزه و جذاب! دخترها هم اکثرا قدی بالاتر از متوسط مورد انتظار ما داشتند. بازار شهر هم بازار جالبی بود. جنسهای فله ای (باز) الکترونیکی جای جای بازار به چشم میخورد.
    وقت اذان مسجدی پیدا کردیم و بعد از استراحت و نماز تصمیم گرفتیم گردش شبانه ای هم داخل شهر داشته باشیم و بعد از خوردن شام به زاهدان برگردیم. فالوده بستنی های خوشمزه ای هم تو شهر پیدا میشد. شام کباب کوبیده و جگر خوردیم و بعد راهی ترمینال شدیم. این ساعت از شب (حدود 8) ظاهرا ماشینهای کمی برای زاهدان پیدا میشد. از خوش شانسی یک اتوبوس پیدا کردیم که غیر از ما دو نفر هیچ مسافری نداشت. باور نمي کرديم که اتوبوس ولوو چند صد ميليوني فقط با دو مسافر حرکت کند. ولي حرکت کرد. شاید برايتان جالب باشد که سوار اتوبوسی شوی که فقط دو مسافر دارد و راننده و کمک راننده اش بلوچ هستند و شبانه در جاده ای سفر کنی که کمتر از ده روز قبل حدود 20 نفر را در آن...
    خلاصه توکل کردیم و ... امید رفت رو بوفه آخر اتوبوس با خیال راحت خوابید و منم رو چهار تا صندلی تخت خوابیدم... (از نکات جالب توجه ریلکس بودنمان و خوردن قرص خواب برای یک خواب عمیق آن هم در هنگام شب و در چنین جاده ای است)
    ساعت حدود 12 شب به زاهدان رسیدیم و بعد از خریدن نان و... به مسافرخانه برگشتیم. از آنجا که روز قبل وسایل و کوله ها را با خود نیاورده بودیم و همه را مسافرخانه گذاشته بودیم روز تقریبا راحتی را گذرانده و زیاد احساس خستگی نمیکردیم.
    صبح روز بعد (سوم فروردین) بعد از جمع کردن وسایل و تحویل اتاق به مقصد خاش حرکت کردیم. به علت نبودن اتوبوس مجبور شدیم با سواری (سمند) عازم شویم. سرعت سرسام آور سمند در جاده شاید هیچ وقت فراموشم نشود. سرعت نزدیک به 200 کیلومتر را هم تو همین جاده تجربه کردیم. جاده خیلی تمیز و خلوت بود به همین دلیل این سرعت خیلی خطرناک به نظر نمیرسید. ماشین بسیار نرم و بی صدا حرکت میکرد به همین خاطر اصلا احساس سرعت زیاد را نداشتیم.

    خاش مناطق دیدنی زیادی ندارد و تنها جای تاریخی که به ما معرفی شد قلعه حیدرآباد بود که اطلاعات دقیقی هم از تاریخ قلعه به دست نیاوردیم.(قلعه در جنوب شرقی شهر قرار دارد و مربوط به دوره اسلامی است) قسمت هایی از قلعه در اختیار بومیان منطقه بود و حتی قسمتی از آن به عنوان انبار کاه استفاده شده بود. قسمتی هم به عنوان منزل نگهبان قلعه استفاده شده بود که مردی محترم بود.




    قلعه حیدرآباد خاش

    طبق گفته مرد نگهبان, خاش دارای دو نوع آب است که یکی آب شیرین و قابل شرب و دیگری غیر قابل شرب است.
    آب داخل قلعه آب شیرین و کاملا قابل استفاده ای بود. از دیگر نکات مهم در مورد این شهر وجود کوه آتشفشانی و نیمه فعال تفتان در مسیر زاهدان به خاش است. البته از شانس بد ما آن روز هوا ابری بود و نتوانستیم قله را ببینیم. کوه تفتان که با ارتفاع 4000 متر بلند ترین قله استان (و احتمالا بلند ترین قله شرق ایران) است از قدیم قداست خاصی در بین بومیان منطقه داشته و برای زیارت به آنجا میرفته اند. طبق گفته یکی از اهالی صعود به قله کوه کار نسبتا ساده ای بوده و صعود و فرود را در یک روز می توان انجام داد. کوه تفتان طبق گفته بومیان منطقه هنوز نسبتا فعال است و گاهی از دهانه آن بخاراتی خارج می شود.
    از دیگر موارد جالبی که در شهر با آن برخورد کردیم لباسهای بسیار زیبایی بود که زنان و دختران محلی پوشیده بودند. انتخاب رنگ در لباسها بسیار متنوع و جذاب بود به طوری که به ندرت دو رنگ شبیه به هم می توانستیم ببینیم.




    دختر محلی اهل خاش

    بعد از گردش کوتاهی که در شهر داشتیم و کمي خريد و... حدود ساعت 12 ظهر عازم ایرانشهر شدیم.
    مسیر خاش -ایرانهشر را هم با سواری طی کردیم. نکته جالبی که در این مسیرها مشاهده می شود این است که تقریبا بیشتر مردم با سواری مسافرت میکنند و کم اتفاق می افتد که کسی سراغ اتوبوس را برای مسافرت بگیرد. مسیر زاهدان به خاش به تدریج از بیابان به کوهستانی تبدیل میشود و سپس از خاش تا ایرانشهر آب و هوا تغییر کرده و رو به سرسبزی می رود. نخلستانها به تدریج وسیع تر و سرسبز تر می شود و طوری که شاید بزرگترین نخلستان های منطقه شرق کشور را بتوان در اطراف ایرانشهر دید.
    بعد از رسیدن به شهر حدود ساعت 2 بعد از ظهر ناهار را در یک رستوران محلی آب گوشت خوردیم. آب گوشت خوشمزه و البته شور! بعد از خوردن ناهار تصمیم گرفتیم اول سری به ترمینال بزنیم و بعد از تهیه بلیط برای چابهار, کوله های خود را به انبار تحویل بدهیم که با خیال راحت بتوانیم شهر را ببینیم. شهرستان ایرانهشر دو قلعه مهم دارد که یکی در داخل شهر و به اسم قلعه ایرانشهر (قلعه ناصری) و دیگری به نام قلعه بمپور است که خارج از شهر است. قلعه ایرانشهر(قلعه ناصری) قلعه بزرگ و با شکوهی است که متاسفانه اینجا هم حتی یک نفر نبود که در مورد تاریخچه و موارد استفاده آن توضیحی برای ما ارائه کند. حتی ما نتوانستیم داخل قلعه را ببینیم! اما با توجه به نام آن احتمال می دهیم ساخته ی ناصرالدین شاه قاجار باشد.




    قلعه ایرانشهر معروف به قلعه ناصری

    در کنار قلعه، پارک زیبایی قرار دارد که محل خوبی برای استراحت می تواند باشد. جای جای پارک نخلهای زیبایی قرار دارد که زیبایی پارک را چندین برابر کرده است. درختهای میوه ای هم به نام کنار (با ضم کاف) در برخی نقاط دیده می شد که دارای میوه های کوچک, خوشمزه و بسیار شبیه به زالزالک بود.
    ماجرای خريد سوقاتي در اين شهر نيز جالب بود و چيزي نمانده بود اتوبوس چابهار را از دست بدهیم.
    ساعت 4:30 بعد از ظهر با اتوبوس به طرف چابهار حرکت کردیم. ماجرای نماز خواندن دسته جمعی مسافران قبل از اذان, عکس گرفتن اینجانب و گیر دادن ایشان هم از ماجراهای جالب این مسافرت بود..
    برای شام در یک رستوران بین راهی غذایی نوش جان کردیم و بعد هم رفتیم سراغ دست فروشهای اطراف رستوران و سعی کردیم با همه چیزهایی که میفروشند آشنا شویم. خربزه های درختی, ترشیهای عجیب و غریب چیزهایی بود که تا به حال ندیده بودم. موزهای محلی چابهار هم با قیافه نه چندان جذاب و البته خوشمزه خاطره ای به خاطرات ما افزود.
    بعد از نیمه شب به چابهار رسیدیم و در به در به دنبال پیدا کردن مسافرخانه و یا هتل به همه جای شهر سر کشیدیم! اما دریغ از حتی یک اتاق خالی! آخر سر مجبور شدیم در یک بیقوله در هتل کشتیرانی اقامت کنیم و هر طوری بود شب را به صبح برسانیم. البته بابت همان بیقوله مجبور شدیم 10000 چوب بسرفیم!




    ساحل چابهار

    روز بعد (چهارم فروردین) اول سری به ساحل زیبای چابهار زدیم و بعد تصمیم گرفتیم که از هم جدا شویم. امید تصمیم داشت منطقه ویژه را ببیند و من هم قصد داشتم کوه گِل افشان (با کسر گاف) را ببینم. ابتدا سری به ترمینال زدیم و بلیط ساعت 3:30 برای کرمان گرفتیم.
    تعداد اتوبوسهایی که از چابهار عازم کرمان می شود به طور غیر عادی کم است. ترمینالی که ما از آن بلیط گرفتیم فقط دو حرکت در روز برای کرمان داشت که یکی 1:30 و دیگر 3:30 بود که البته دومی عازم تهران میشد.(بلیط چابهار - کرمان 7000تومان است)
    ماشین گرفتم و راهی کنارک (با ضم کاف) شدم.(با راننده تاکسی برای بردن و برگرداندنم در مبلغ 15000تومان توافق کردیم.) کوه گل افشان در فاصله حدود 100 کیلومتری غرب چابهار قرار دارد و جاده نه چندان خوبی دارد. تمام منطقه از گلی با رنگ روشن پوشیده شده که با اندک بادی غبار غلیظی از زمین بلند میشود. کوه های گلی با رنگ و شکل های جالب کل منطقه را پوشانده و منظره بدیعی را به وجود آورده است. کوه گل افشان, یک کوه با ارتفاع کمتر از 100 متر و قطر قاعده حدود 100 متر است که به واسطه فعالیت یک چشمه گلی ایجاد شده است. دهانه گل افشان یک سوراخ به قطر کمتر از نیم متر است که هر چند ثانیه یک بار با صدای خاصی مقداري گل از آن به بیرون پرتاب می شود. البته شدت پرتاب به حدی نیست که به بیش از یک متر گل را پرتاب کند. احتمالا با لای روبی و کندن دهانه بتوان شدت پرتاب و در عین حال جذابیت آن را زیاد کرد اما...




    کوه گل افشان بندر تنگ

    اینجا هم از جمله نقاط فراموش شده این مملکت است. امیدوارم که این کوه به سرنوشت دو برادر خشک شده خود دچار نشود و با چاره اندیشی مسئولین به زودی شاهد مطرح شدن آن در دنیا باشیم. در قله کوه باد بسیار شدیدی می وزد که همراه با منظره یک دشت گلی احساس جالبی را برای انسان تداعی می کند.




    دهانه کوه گل افشان


    ساعت 3:30 از چابهار عازم کرمان شدیم. مسیر برگشت از ایرانشهر بود و توانستیم برای لحظاتی رودخانه معروف سرباز را ببینیم. در همین رودخانه است که یکی از کمیاب ترین تمساح های معروف دنیا به نام تمساح پوزه کوتاه وجود دارد. سر راه برای شام در یک مسافرخانه بین راهی مرغ بسیار خوشمزه ای نوش کردیم و کُنار پیوندی که بسیار خوشمزه و شبیه گوجه سبز بود هم خوردیم.
    شب تا صبح از سرما داشتیم یخ میزدیم. به طرز عجیبی تمام اتوبوس در حال یخ زدن بود. شب امید به جناب افروز زنگ زد گفت که اگر مقدور است بلیط برگشت قطار را برای ما تهیه نماید.
    قرار شد آقای راننده ما را سر جاده راین پیاده کند که البته بسیار لطف کردند و ما را سر جاده گلباف حدود 5 کیلومتر قبل از جاده راین پیاده کردند. هوای بسیار سرد کویر در گرگ و میش صبح و گشنگی جمعا منظره جالبی را ایجاد کرده بود.
    هر طور بود یک قوری چایی آماده کردیم و صبحانه مختصری در مغازه ای که سر جاده بود خوردیم. کمی صبر کردیم تا هوا کاملا روشن شود. بعد از حدود نیم ساعت انتظار بالاخره یک جوانمرد پیدا شد و ما را سوار کرد و تا سر جاده راین رساند.(و براي مسير 2دقيقه اي 2000 تومان گرفت!) سر جاده راین هم تا شهر راین با یک دستگاه تریلر طی طریق نمودیم.




    جاده منتهی به راین

    راین
    شهر کوچک, ساکت و زیبایی است که در گوشه و کنار آن بناهای قدیمی دیده می شود. قله مرتفع هزار هم در نزدیکی همین شهر قرار دارد و به زیبایی شهر افزوده است. ارگ راین در حاشیه غربی شهر قرار داشته و عظمت و شکوه وصف ناپذیر آن چشم هر بیننده ای را خیره می کند. ارگ راین نسبتا بزرگ و طبق گفته مسولین, بعد از ارگ بم بزرگترین بنای خشتی ایران است که البته در حال حاضر به دلیل خراب شدن ارگ بم به رتبه اول دست یافته است. اینجا اولین جایی بود که همانند یک اثر تاریخی با آن برخورد شده بود و حداقل امکاناتی برای بازدید کنندگان تدارک دیده شده بود. کسانی هم وظیفه راهنمایی را بر عهده داشتند. بیش از نصف ساختمانهای داخل ارگ به طرز زیبایی مرمت شده بود و مخصوصا قسمت حاکم نشین آن با دالانها و اتاق های تو در تو منظره جالبی را به نمایش گذاشته بود. یکی از نکاتی که نظر ما را جلب کرده بود خندق اطراف ارگ بود. اطراف ارگ با خندق بسیار عمیق و عریضی محصور شده که احتمالا به منظور از بین بردن آسیب پذیری آن حفر شده است.




    مناظری از ارگ راین و کوه هزار

    در داخل شهر راین درخت چنار کهنسالی نیز وجود دارد که به علت کمبود وقت و البته فراموشی تنها از فاصله دور موفق به دیدن آن شدیم.




    منظره ای از داخل شهر راین

    حدود ساعت 9:30 صبح (پنجم فروردین) پس از دیدن راین با یک سواری به طرف ماهان حرکت کردیم.
    ابتدا سری به مقبره شاه نعمت الله ولی زدیم. موزه کوچکی هم در حیاط آستان وجود داشت که با کمک کارت خبرنگاری امید توانستیم مجانی سری به آن بزنیم. بیشتر ابزارآلات درویشان (کشکول و تبر زین) در آن قرار داده شده بود.




    آرامگاه شاه نعمت الله ولی

    وسایل همراه خود را به چادری که برای راهنمایی مسافران بر پا شده بود تحویل دادیم و به طرف باغ شازده حرکت کردیم. باغ شازده از مرکز شهر زیاد دور نبوده و کمتر از 5 کیلومتر راه است. ماهان منطقه تقریبا خشکی است که وجود آنچنان باغی در میان کویر از عجایب به حساب می آید. رودخانه کوچکی در باغ جریان دارد که به طرز زیبایی به صورت پله پله از ابتدای باغ تا انتهای آن جریان پیدا می کند.




    باغ شازده

    مسیر آب با فواره های متعدد تزئین شده است. اطراف جوی آب پر از درخت بوده و همه اینها به اتفاق منظره جذاب کوهستان در بلندای شهر یک چشم انداز فوق العاده به وجود آورده است. فالوده کرمانی را برای اولین بار در همین باغ شازده نوش جان کردیم. فالوده خوشمزه ای که هم در ظاهر و هم در طعم تفاوت های اساسی با فالوده شیرازی دارد.
    برای برگشت به شهر طبق معمول به مشکل بی ماشینی خوردیم و مجبور شدیم روی سقف یک تانکر که روی وانت گذاشته شده بود بشینیم و شاید همینجا بود که خطرناک ترین قسمت سفر رقم خورد. آقای راننده جوان خوشمزه بازی درآورد و پای مبارک را تا ته بر روی پدال گاز فشار داد. کافی بود یک اشاره ای به ترمز بزند تا ما دو نفر که دستمان به هیچ جا بند نبود...! بازم به خیر گذشت...!

    با یک مینی بوس عازم کرمان شدیم و مستقیم رفتیم سر قراری که با جناب افروز گذاشته بودیم. بلیط ها را از ایشان گرفتیم و تصمیم گرفتیم چند ساعتی که وقت داشتیم سری به بازار کرمان بزنیم. ابتدا ناهار را در همان میدان داخل بازار صرف کردیم و بعد هم قرار شد نوبتی بازار را ببینیم تا مجبور نشویم با کوله بازار را بچرخیم. بازار, حمام گنجعلی خان, کاروانسرا و چای خانه سنتی را دیدیم. شاید برای اولین بار در کل زندگیم همینجا بود که کسی کلاه سرم گذاشت! یه دختربچه 10-12 ساله... که به اسم طالع بینی کلی پول از من گرفت و کلی اراجیف تحویل داد... بچه بود و کاریش نمیشد کرد...




    حمام گنجعلی خان

    حدود ساعت 6 بعد از ظهر به طرف راه آهن حرکت کردیم و با سوار شدن به قطار یکی از هیجان انگیز ترین و طولانی ترین سفرهای خودمونو به اتمام رسوندیم.




    بدون شرح!

  2. کاربر مقابل از Mehdi عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    hojjat300107 (09-02-2013)


 

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •