دو روز تعطیل بود و طبق معمول من و امید به راحتی نمی توانستیم این فرصت مناسب را از دست بدهیم. باید جایی می رفتیم...! برنامه ریزی این سفر از چند هفته قبل شروع شده بود. فقط تا دو سه روز مانده به مسافرت، مسیر دقیق حرکت مشخص نشده بود. اوایل برای گهر-بیشه برنامه ریزی کرده بودیم که به دلیل زلزله ای که اتفاق افتاده بود از خیر این برنامه گذشتیم. بالاخره تصمیم گرفتیم با قطار به جلفا برویم و از آنجا سفر را شروع کنیم. چند روز قبل از مسافرت برای تهیه بلیط سری به آزانس زدم که طبق معمول نداشتند. قرار شد صبح روز پنج شنبه، امید زحمت تهیه بلیط را بکشد. البته برای جلفا فقط سه قطار در هفته وجود داشت که هیچ کدام پنج شنبه حرکت نمی کرد. قرار شد برای تبریز بلیط بگیریم که امید موفق شد دو بلیط کنسل شده را برای مراغه تهیه کند. مراغه جزء برنامه ما نبود، ولی چاره ای نداشتیم و باید تغییراتی در برنامه می دادیم.




مسیر مسافرت

بعد از مشورت تصمیم گرفتیم که کیسه خواب را از وسائل همراهمان حذف کنیم تا راحت تر باشیم. از آنجایی که لباس زیادی هم همراه نمی بردیم، موفق شدیم همه وسائل را داخل یک کوله جاسازی کنیم.
عصر پنج شنبه سوار قطار شدیم و به طرف مراغه حرکت کردیم. کوپه ها و البته واگن های من و امید متفاوت بود. من واگن یک بودم و امید پنج. اول امید سعی کرد با یکی از هم کوپه ای های من جابجا شود که موفق نشد. بالاخره یکی از هم کوپه ای های امید قبول کرد که جایش را با من عوض کند که شب با هم باشیم. قبل از جابجایی، کوله من از بالا روی سر یکی از مسافرها افتاد و چیزی نمانده بود که بنده خدا ناکار شود!
سعی کردم بخوابم که البته چندان موفق نشدم و تا صبح 2-3 ساعت بیشتر نخوابیدم. صبح زود از کوپه بیرون آمدم و نزدیک به 2-3 ساعت محو تماشای طبیعت بیرون شدم. اینجا بود که بعد از سالها توانستم یک بار دیگر لک لک ها را دوباره ببینیم.




آشیانه لک لک ها

حدود ساعت 8:30 به مراغه رسیدیم. بعد از پیاده شدن از قطار، امید سراغ یکی از راننده تاکسی ها رفت و با زبانی که من اصلا نمی فهمیدم شروع به صحبت کرد. نتیجه این صحبت ها این شد که آقای راننده به ازای ساعتی 1500 تومان، جاهای مختلف شهر را به ما نشان بدهد. این روش دو مزیت بسیار خوب دارد؛ یکی اینکه تقریبا هیچ شهری بیشتر از 2 ساعت زمان نمی خواهد و تنها با 3-4 هزار تومان می توان همه جای شهر را دید و مزیت دیگر اینکه آقای راننده هم به خاطر اینکه پول بیشتری بگیرد همه جا را نشان می دهد و به این ترتیب تقریبا هیچ جای دیدنی از قلم نمی افتد.
ابتدا سری به رصدخانه مراغه زدم. این رصدخانه حدود 15 دقیقه با شهر فاصله دارد و در ارتفاعات شمالی شهر قرار دارد. رصدخانه به تمام شهر مسلط است و منظره جالبی را از آنجا می توان دید. از بنای قدیمی رصد خانه چیزی دیده نمی شود و تنها گنبدی بزرگ به شعاع حدود 15 متر وجود دارد که به طور مشخص با تکنولوژی روز ساخته شده است. به نظر میرسید که الان هم از این گنبد به منظور رصد استفاده می شود، اما در آن روز کسی آنجا نبود. در کنار رصدخانه، پادگانی نظامی قرار دارد و به همین دلیل تابلوهای در برخی نقاط نصب شده و عکس برداری را ممنوع کرده است. البته طبق معمول به این تابلو ها چندان توجه نکردم و...



رصدخانه مراغه

بالای رصدخانه هم دریچه ای وجود داشت که از داخل با چادری برزنتی پوشانیده شده بود و مشخص نبود داخل این گنبد چه خبر است. باد بسیار شدیدی بالای گنبد می وزید و اگر حفاظی وجود نداشت احتمالا کسی جرعت نمی کرد از گنبد بالا برود.
بنای رصدخانه مراغه که بزرگترین مرکز پژوهش نجوم در عصر خود بوده، در سال 657 هجری قمری یعنی نزدیک به 170 سال پیش از رصدخانه سمرقند به دستور خواجه نصیرالدین طوسی وزیر فرزانه و دانشمند هلاکوخان مغول آغاز گردید. در طراحی و اجرای این تاسیسات عظیم که مدت 15 سال به طول کشید، شخصیت های عالی مقامی چون علامه قطب الدین فخرالدین مراغه ای، محی الدین مغربی و علی بن محمود نجم الدین الاسطرلابی مشارکت داشته اند. این مجموعه دارای برج مرکزی رصدخانه و واحدهای نجومی وابسته، مدرسه، کتابخانه اقامتگاه ویژه استادان و پژوهشگران بوده که در حفاری هایی که از سال 1351 به مدت سه سال ادامه داشته است موقعیت و نقشه های آن کشف گردید. این رصدخانه چنانچه مشخص است تا سال 703 هجری قمری مورد استفاده دانش پژوهان بوده است. بقایای این رصدخانه به جهت اهمیت پژوهشی و حفاظتی آن در سال 1364 تحت شماره 1675 در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسیده است.




رصدخانه مراغه

سپس به پیشنهاد راننده سری به سد علویان زدیم. سد علویان سدی خاکی است که بر روی رودخانه صوفی قرار دارد و حدود 20 دقیقه از شهر فاصله دارد.



سد علویان مراغه

علاوه بر اثار باستانی، باغ های پر درخت و زیبا, جاذبه توریستی این شهر را دوچندان کرده است. درختان گردو، بادام، آلو و تاکستانهای فراوان در جای جای شهر دیده می شود. به گفته راننده این شهر، پذیرای توریست های فراوانی بوده و به همین دلیل پیدا کردن مسافرخانه هم در شهر ممکن است.





مناظر داخل شهر مراغه

سری به مقبره اوحدی مراغه ای زدیم و از موزه ای که کنار مقبره بود هم با کمک کارت خبرنگاری امید، مجانی بازدید کردیم. شیخ رکن الدین اوحدی مراغه ای فرزند حسین اصفهانی حکیم و سراینده نامی قرن هشتم، متولد 650 و متوفی با سال 716 هجری خورشیدی است. در ابتدا تخلص او صافی بود که پس ازانتساب با طریقت شیخ ابوحامد اوحدالدین کرمانی تخلص اوحدی را برگزید.




مقبره اوحدی مراغه ای

سری به دوگنبد (احتمالا قبر مادر هلاکو) زدیم. دو برج هر کدام با دو طبقه و ارتفاعی بیش از 10 متر. طبق گفته مسئولین احتمالا در داخل این برج ها مقبره ای وجود داشته ولی در مورد وجود مقبره مادر هلاکو تردید وجود دارد.




گنبد مادر هلاکو

بازدید از مراغه کمتر از 2 ساعت به طول انجامید و سپس راهی تبریز شدیم. حدود ساعت 12:30 به تبریز رسیدیم و پس از صرف ناهار و نماز در ترمینال، به طرف ترمینال جلفا حرکت کردیم. برای جلفا مینی بوس و یا اتوبوس پیدا نکردیم و کرایه سواری هم 2500 تومان بود. به همین خاطر تصمیم گرفتیم با مینی بوس به مرند و از آنجا به جلفا برویم که البته کار چندان خوبی نبود! مینی بوس ما را بر روی جاده کمربندی مرند پیاده کرد و بعد از انتظاری طولانی مجبور شدیم به مرند رفته و سپس با سواری به جلفا برویم. به این ترتیب کرایه ای که از تبریز با جلفا دادیم تقریبا همان 2500 تومان شد به علاوه خستگی و اتلاف وقت فراوان. حدود ساعت 5 به جلفا رسیدیم و مستقیم سراغ منطقه ای در آنجا مسافرخانه های ارزان بود رفتیم.




گمرگ جلفا

قرار شده بوده به دلیل درگیری های قومی که طی هفته های گذشته اتفاق افتاده بود، کسی زیاد متوجه ترک زبان نبودن من نشود و تقریبا تمام ارتباطات کلامی بر عهده امید بود. اتاق اجاره کردیم و بعد از گذاشتن وسایلمان در اتاق ماشین گرفتیم تا کلیسا کندی را ببینیم. مسیر جلفا تا کلیسا کندی 11 کیلومتر و از کنار رودخانه ارس می گذشت. رودخانه ارس رودخانه زیبا و البته کوچکتر از اسم معروفش است. به درخواست ما راننده جایی در کنار رودخانه توقف کرد تا بتوانیم چند عکس از رودخانه و کشور همسایه بگیریم.




منظره ای از رودخانه ارس

کلیسای سنت استپانوس
، کلیسایی با معماری زیبا و در منطقه کوهستانی و پر درخت قرار دارد. به شهر برگشتیم و برای شام، نان و ماست گرفتیم. قبل از بازگشت به مسافرخانه سری به بازار مرزی جلفا زدیم. تنها چیزی که دیدیم اجناس بنجل روسی بود که بیشتر شبیه به یک بازار خرت و پرت فروشی بود تا یک بازارچه مرزی!



کلیسای سنت استپانوس جلفا

قرار بود صبح زود بیدار شویم که به خاطر برنامه انرژی گیر شب قبل موفق شدیم ساعت حدود 8:30 بیدار شویم. کمی از برنامه عقب مانده بودیم و باید جبران می کردیم. با سواری به سمت مرند حرکت کردیم و بدون اینکه در این شهر زیاد توقف کنیم به سمت خوی حرکت کردیم. طبق معمول با یک تاکسی قرار گذاشتیم همه جای شهر را نشانمان بدهد. ابتدا سری به کلیسای سوپ سرکیس زدیم که البته فقط توانستیم از بیرون آن را ببینیم! نه مسئولی وجود داشت و نه حتی نگهبانی! تنها چیزی که توانستیم بعدا در مورد این بنا بفهمیم این بود که این بنا مربوط به زمان ایلخانیان است.




کلیسای سوپ سرکیس خوی

برج شمس تبریزی هم یکی از آثار دیدنی خوی است. برجی بلند با ارتفاع بیش از 10 متر که با شاخ های حیوانات شکار شده زینت داده شده است. این برج مربوط به زمان شاه عباس اول صفوی می باشد.




مناره شمس تبریزی

یکی دیگر از آثار تاریخی این شهر پل خاتون است که بر روی رودخانه کوچکی ساخته شده است. این پل نیز مربوط به زمان زندیه است.




پل خاتون خوی

سری به دروازه سنگی, سرای حاجی میر هاشم و مسجد مطلب خان زدیم. سرای حاجی میر هاشم بازاری است شبیه به همه بازارهایی که در نقاط مختلف کشور دیده می شود.




بازار قدیمی خوی

دروازه سنگی در ابتدای این بازار قرار دارد و به نظر می رسد زمانی این دروازه یکی از ورودی های شهر بوده. بر روی سردر، دو تصویری از دو حیوان شبیه به شیر قرار دارد و نمای زیبایی را به وجود آورده است.




دروازه سنگی

مسجد مطلب خان هم یکی دیگر از آثار دیدنی شهر است که به علت نداشتن سقف شاید در نوع خود بی نظیر باشد. این مسجد در زمان ایلخانیان ساخته شده است.




مسجد مطلب خان

از راننده خواستیم سری به اداره میراث فرهنگی بزنیم که آنجا هم اطلاعات مختصر و البته مفیدی به دست آوردیم. نقشه و راهنمای قابل استفاده ای هم برای استان آذربایجان غربی از مسئولین گرفتیم. موزه کوچکی هم در اداره وجود داشت که آنجا را هم دیدیم.
ساعت 2 بعد از ظهر به سمت ماکو حرکت کردیم! به جرئت می توانم بگویم که زیبا ترین شهری بود که تا به حال دیده بودم. شهری در داخل دره که دو طرف آن با دیواره های بلند و زیبایی احاطه شده بود. از همه جالب تر قسمت قدیمی شهر و مسجد بود که در زیر کلاهکی عظیم ساخته شده بود. فرصت نشد که سری به آن قسمت بزنیم و این کلاهک عظیم را از نزدیک ببینیم.




نمایی از ماکو

طبق معمول اتاق گرفتیم و بعد از صحبت با یک راننده تاکسی قرار شد جاهای دیدنی شهر را ببینیم. راننده ابتدا ما را به دیدن عمارت باغچه جوق برد. این عمارت از جمله عمارت ها و موزه های بسیار زیبا و ارزشمند به جای مانده از دوران قاجار است که در میان باغی سرسبز در 5 کیلومتری ماکو قرار دارد. کلیه تزئینات بنا توسط معماران روسی و اروپایی انجام شده و طراحی آن به صورت قرینه است. لوازم داخل کاخ ساخت کشورهای اروپایی است و شیشه های عمارت به گونه ای جالب و شگفت انگیز و بدون استفاده از مواد شیمیایی خاصیت حشره کشی دارد.




باغچه جوق

ساختمان کاخ سردار ماکو، سال 1313 هجری قمری توسط تیمور تیموری معروف به اقبال السلطنه ماکویی که یکی از حکام مقتدر منطقه و از سرداران مظفرالدین شاه قاجار بود احداث شده است. مجموعه کاخ سردار از بخشهای مختلف زیر تشکیل شده است:
1- هشت ورودی کاخ با تزئینات رسمی بندی که فواصل آن به وسیله نقاشی های گل و بته و تصاویر انسان تزئین شده است.
2- باغ مشجر کاخ که حدود 11 هکتار می باشد و دارای انواع درختان معمولی و میوه دار و گلهای تزئینی می باشد.
3- عمارت اصلی کاخ که در میان باغ قرار گرفته و به صورت دو طبقه می باشد. ساختمان کاخ با تزئینات گچ بری و آینه کاری و نقاشی های متنوع دیواری و ارسی های چوبی تزئین شده است.
4- ساختمان سنگی (معروف به آشپزخانه کاخ) که با سنگ سفید در دو طبقه ساخته شده است.
5- حمام قدیمی کاخ که در ضلع جنوبی کاخ و در میان باغ قرار گرفته و دارای تزئینات نقاشی دیواری و حوض و خزینه آب می باشد.




باغچه جوق

این مجموعه به علت ویژگی های معماری دوره قاجار در سال 1353 خریداری و با انجام تعمیرات ضروری به عنوان کاخ موزه مورد بهره برداری قرار گرفته است.




تصویری از پد سردار ماکو

پس از بازگشت از باغچه جوق، سری به دخمه فرهاد زدیم. دخمه ای شامل دو اتاق تو در تو که به دیواره های آن نحو بسیار جالبی صاف و تمیز ساخته شده بود. این دخمه در روستایی به نام سنگر در غرب ماکو قرار دارد و البته پیدا کردن آن بدون راهنما کمی مشکل به نظر می رسید.




دخمه فرهاد

از چند ده کیلومتر قبل از رسیدن به شهر ماکو، قله ای عظیم خودنمایی می کند که هر بیننده ای را مجذوب خود می کند. ابتدا تصور کردیم که یکی از قله های محلی منطقه است، اما وقتی فهمیدیم این قله، همان قله معروف آرارات است تصمیم گرفتیم چند عکس یادگاری با این قله داشته باشیم.





قله آرارت



هوا در حال تاریک شدن بود و چند جای دیگر مانده بود که ببینیم. باید یکی را انتخاب می کردیم! بالاخره تصمیم گرفتیم قره کلیسا را که فاصله نسبتا زیادی هم با ماکو داشت ببینیم. این کلیسا در 100 کیلومتری ماکو قرار داشته و یکی از قدیمی ترین کلیساهای جهان مسیحیت است. بر طبق روایت موسیس خورناتیس، یکی از حواریون حضرت مسیح به نام طاطاووس در این مکان آرمیده است. همه ساله در روزهای اول تا سوم مرداد ماه ارامنه سراسر جهان برای شرکت در مراسم خاص مذهبی در این محل گرد می آیند.



قره کلیسا

کلیسا تماما از سنگ ساخته شده و دارای دو قسمت مختلف است که در دو دوره متفاوت ساخته شده است. یک قسمت که قدمت آن به 1700 سال پیش می رسد با سنگ های آتش فشانی به رنگ سیاه بنا شده و قسمت دیگر که قدمت آن به حدود 700 سال می رسد با سنگ هایی به رنگ متفاوت و سفید رنگ ساخته شده. طبق گفته مسئولین، قسمتی از بنای اصلی توسط زلزله ای مهیب ویران شده که قسمت سفیدرنگ قسمت تعمیر شده آن است. کلیسا در منطقه ای سرسبز و بسیار خوش و آب و هوا بنا شده و انعکاس اشعه آفتاب شامگاهی از دیواره های کلیسا منظره جالبی را به نمایش می گذارد.




قره کلیسا

طبق معمول با کمک کارت خبرنگاری امید توانستیم قسمت هایی از کلیسا را ببینیم که در حالت معمول به کسی اجازه نمی دهند. حیف که دیر شده بود و بیشتر از این نمی توانستیم این بنای زیبا را ببینیم. امید درست می گفت؛ این بنا بالقوه یکی از منابع جذب توریست برای ایران می تواند باشد. مطمئنا دیدن یک کلیسای 1700 ساله برای بسیاری از مسیحیان جهان یک آرزو به حساب می آید.




قره کلیسا

حدود یک ساعت از غروب آفتاب گذشته بود که مجددا به ماکو بازگشتیم. شام را در یک چلوکبابی خوردیم و عازم بازرگان شدیم. هرچند که دیدن یک شهر مرزی در این ساعت از شب کار عاقلانه ای نیست، اما فرصت اندک بود و دیدن بازرگان لازم!

صبح حدود ساعت 8 اتوبوس از ماکو به سمت ارومیه حرکت کرد. شاید هیچوقت ماجرای آن نیمرخ تماشایی از ذهن و من و امید پاک نشود! اما چه می شد کرد که وقتی نیمرخ به تمام رخ تبدیل شد ماجرا شکل دیگری پیدا کرد.
حدود ساعت 12 ظهر به ارومیه رسیدیم. راننده خوش برخوردی سراغ ما آمد و وقتی فهمید که قصد دیدن دریاچه ارومیه را داریم پیشنهاد کرد به جای دریاچه ارومیه، سری به دریاچه مارمیشلو بزنیم که حدود 40 کیلومتری غرب ارومیه, در مرز ترکیه واقع شده است. ما هم پیشنهاد او را پذیرفتیم و راهی آن دیار شدیم. سر راه هم کمی خوراکی و نوشیدنی گرفتیم. قسمت زیادی از مسیر، جاده آسفالت و در دشتهای وسیع و سرسبز بود. رفته رفته مسیر کوهستانی شد و جاده آسفالت هم تبدیل به راهی نه چندان مناسب برای رانندگی شد.




مسیر منتهی به دریاچه مارمیشلو

برخی نقاط مسیر هم به وسیله آب و رودخانه های کوچک احاطه شده بود. تصمیم گرفتیم قبل از اطراق در کنار دریاچه سری هم به مرز بزنیم که البته دوستان نیروی انتظامی همکاری نکردند و نگذاشتند زیاد به مرز نزدیک شویم. برای استراحت جایی کمی دور تر از دریاچه را انتخاب کردیم که البته برای رسیدن به آن مجبور شدیم از رودخانه پر آب رد شویم. البته در برگشتن از همین رودخانه چیزی نمانده بود پایم لیز بخورد و...
ناهار خوردیم, استراحت کردیم و ...




منظره اطراف دریاچه مارمیشلو

گلهای گیاه خشخاش را برای اولین بار همینجا دیدم! البته با کمک آقای راننده! منطقه پر بود از انواع گیاهان وحشی و بسیار زیبا. خلاصه اینکه حضی بردیم!در مسیر بازگشت از دریاچه ماجرای تلخ غرق شدن دختربچه ای در رودخانه کمی لذت مسافرت را برایمان تلخ کرد. البته زمانی این تلخی بیشتر شد که نحوه ماساژ قلبی دختر را برای لحظاتی دیدم!




گلهای خشخاش اطراف دریاچه مارمیشلو

در ابتدا قرار بود برنامه ما چهار روزه باشد که به دلیل بالا رفتن هزینه ها و البته دلایل دیگری که شب آخر اتفاق افتاد تصمیم گرفتیم، سفر را یک روز زودتر تمام کنیم. البته با این کار قسمتی مهمی از جنوب آذربایجان غربی را نمی توانستیم ببینیم. اما چاره ای نبود!




دریاچه مارمیشلو

هنوز چند ساعتی وقت داشتیم و می خواستیم لااقل از این چند ساعت استفاده کنیم. از آقای راننده خواستیم که دریاچه ارومیه را هم ببینیم. نزدیک غروب آفتاب به دریاچه رسیدیم. برای سهولت حمل و نقل بین دو استان آذربایجان شرقی و غربی، دریاچه را در کم عرض ترین نقطه به هم متصل کرده اند. کم عرض ترین نقطه حدود 14 کیلومتر است که حدود 13 کیلومتر آن را خاک ریزی و آسفالت کرده اند. در یک کیلومتر آخر, قرار است جاده از روی پل رد شود که تا زمان بازدید ما هنوز پل کامل نشده بود. در حال حاضر، ماشین ها یک کیلومتر آخر را با کمک لنج های بزرگ طی می کنند.




دریاچه ارومیه

بعد از دیدن دریاچه و سواری با لنج، به شهر برگشتیم. در بین راه صحبت هایی با آقای راننده مطرح شد که نتیجه آن باعث شد تصمیم بگیریم که شب را در باغچه آقای راننده بگذرانیم و فردا عازم شویم. اما اتفاقاتی افتاد که باعث شد این تصمیم عملی نشود. ناچار بعد از مدتی اتلاف وقت در خانه یکی از آشنایان آقای راننده، از ایشان خواستیم ما را به ترمینال برساند. بعد از رسیدن به ترمینال فهمیدیم که چند دقیقه پیش آخرین اتوبوس، ترمینال را به مقصد تهران ترک کرده است. چیزی نمانده بود که مجبور شویم شب را بمانیم اما خوشبختانه با تلاش آقای راننده بالاخره توانستیم در پلیس راه خروجی، به اتوبوس برسیم.