از یکی دو ماه پیش زمزمه این مسافرت بین من و امید وجود داشت! مسافرتی که در آن می توانستیم دو اثر از چهار اثر ثبت شده ایران در یونسکو را ببینیم. دیدن تخت سلیمان، گنبد سلطانیه و البته غار کرفتو وسوسه ای نبود که به راحتی بتوان از آن گذشت. فرصت را غنیمت دانستیم و با هماهنگی مختصری سفر را از صبح روز دوم تعطیلات یعنی سوم آبان شروع کردیم. قرار شد بین دوستان نزدیک اعلان عمومی کنیم تا هم کمی از هزینه ها کاهش پیدا کند و هم آرام آرام گروه را کمی توسعه دهیم. هرچند که هم من و هم امید به هیچ وجه با بزرگ شدن گروه موافق نیستم، اما به دلایل مختلف بهتر دانستیم که کمی گروه بزرگتر شود. از بین دوستان من حامد همسفر شد و از بین دوستان امید، سعید!




مسیر مسافرت

برنامه بسیار فشرده بود و احتمال آن وجود داشت که در مدت زمان تعیین شده نتوانیم آنرا تمام کنیم. به همین دلیل قرار شد صبح، با اولین ماشینها به طرف قزوین حرکت کنیم. بعد از حدود نیم ساعت معطلی بالاخره اتوبوس حرکت کرد. قرار شده بود امید و سعید بین راه و در ترمینال کرج به ما ملحق شوند. حدود ساعت 9:30 صبح به قزوین رسیدیم. طبق معمول امید با یک تاکسی صحبت کرد و قرار شد با همان تاکسی جاهای مختلف شهر را ببینیم. ابتدا تصمیم بر آن شد تا سری به میراث فرهنگی بزنیم و در صورت امکان اطلاعات بگیریم که طبق معمول روزهای تعطیل کسی نبود تا جوابگوی ما باشد. میراث فرهنگی شهر قزوین در محله ای به نام سبزه میدان واقع است که با دانستن این اسم در مدت کوتاهی می توانید آنرا پیدا کنید و بدون دانستن آن...

کنار میراث فرهنگی، دروازه زیبایی وجود دارد که ظاهرا یکی از دروازه های قدیم شهر بوده که خوشبختانه همچنان سالم و سرپا باقی مانده است. این دروازه در بین اهالی با نام دروازه راگوش معروف است. بر روی سردر دروازه جملاتی در مدح ناصرالدین شاه نوشته شده و طبق نوشته؛ بنای این دروازه در زمان این شاه و در سال 1296 به اتمام رسیده است.



دروازه راگوش

بنای تاریخی دیگری که در شهر قزوین وجود دارد، عمارت کلاه فرنگی است. این عمارت زیبا با درختان زیبای اطراف آن یکی از دیدنی های مهم شهر به حساب می رود. عمارت کلاه فرنگی مربوط به دوره صفویه است که در طول سالیان مختلف به طور مکرر بازسازی شده. از داخل این عمارت هم متاسفانه به دلیل تعطیلات و نبود مسئولین نتوانستیم بازدید کنیم. اما به هر حال نمای بیرونی ساختمان به اندازه کافی گویای عظمت و زیبایی آن بود.



یکی دیگر از دیدنی های شهر قزوین مقبره حمدا... مستوفی است. این مورخ و جغرافی دان نامی در سال های بین 650 تا 750 هجری قمری میزیسته و هم اکنون مزار ایشان در خیابانی به نام باغ دبیر قرار دارد. این بارگاه به در بین اهالی به نام گنبد دراز معروف بوده و با دانستن این نام راحت تر می توانید آنرا بیابید. خوشبختانه در کنار این گنبد چادری وجود داشت و دو خانم جوانی که در آن مستقر بودند توضیحات ارزشمندی ارائه نمودند.



در داخل گنبد چیزی وجود نداشت و ظاهرا قبر آن دانشمند در زیر زمین گنبد و در واقع در سرداب آن قرار داشت. این اثر مربوط به زمان سلجوقیان است و در ساختار آن چند نکته حائز اهمیت وجود داشت. تبدیل چهارضلعی به دایره یکی از نکات ارزشمند معماری این اثر به حساب می آید. نمونه هایی از این تبدیل در نقاطی دیگر از ایران وجود دارد که از جمله آنها می توان چهارطاقی را نام برد که صدها کیلومتر دورتر از قزوین و در شهرستان نیاسر قرار دارد. بندکشی های این اثر هم دیدنی است و تقریبا در تمام بندها طرحی استفاده شده است. در داخل اثر هم یکی از سوره های قرآن (هل اتی) با خط زیبایی نوشته شده است.



یکی از خانم ها در ادامه صحبت، بقیه آثار موجود در قزوین را ذکر کرد و با دادن آدرس آن به راننده تاثیر بسزایی در تسریع کار ما ایجاد نمود. برای لحضاتی فکر کردم چقدر خوب می شد اگر در کنار هر اثری اینگونه راهنمایی های وجود داشته باشد. چقدر نقاط مهم در ایران وجود دارد که حتی بروشوری برای آن وجود ندارد. آیا واقعا استقرار یک پایگاه کوچک در کنار آثار مهم کار مشکلی است؟

دروازه دیگر در ضلع دیگر از شهر وجود دارد که به نام دروازه تهران شناخته شده است. دیدن این دروازه هم خالی از لطف نیست. معماری آن شبیه به دروازه راگوش است و احتمالا هم عصر با آن می باشد.



دروازه تهران

پس از عبور از کوچه های تنگ و البته همراه با تعريف کردن جوکهای قزوینی به یکی از سرداب های مهم (احتمالا مهم ترین) شهر قزوین رسیدیم. تصوری که همیشه از سرداب داشتم چیزی شبیه به یکی اتاق حداکثر چند ده متر مربعی بود که با دیدن این سرداب به اشتباه خود پی بردم. سردابی بسیار بزرگ که با دیدن آن بیشتر یاد مخازن عظیم مواد شیمیایی پتروشیمی که یکی دو هفته قبل از این سفر دیده بودم افتادم. اینجا هم خوشبختانه خانم جوانی توضیحات لازم را ارائه کردند. این آب انبار که به نام آب انبار سردار مشهور است بزرگترین آب انبار شهر به حساب می آید و با گنجایش 1800 متر مکعب آب محله های اطراف خود را تامین می کرده است. ساختار این آب انبار، ورودی ها و خروجی ها، جنس دیواره ها، هواکش ها و... نکات جالبی برای من و حامد بود. این آب انبار در حال حاضر تخلیه شده و از آن به عنوان نمایشگاه استفاده می شود.




ورودی آب انبار سردار

قرار شد آقای راننده دوست داشتنی و خنده رو، ما را به زیارت یکی از اماکن مذهبی شهر ببرد. اول کار که گفت مزار یکی از فرزندان امام رضا در شهر قزوین وجود دارد فکر کردم شوخی می کند. اما ظاهرا قضیه جدی بوده، چون عظمت و شکوه بارگاه اصلا شوخی بردار نبود. طبق گفته آقای راننده فرزند امام رضا سه ساله بوده که در این محل وفات پیدا می کند. البته بگذریم از اینکه باز هم سیل سوالات به ذهن ناقصم هجوم آورد که آیا واقعا فرزند یک بزرگوار بودن، باعث بزرگی انسان می شود یا نه و... بگذریم... اصلا در مقامی نیستم که بتوانم در این زمینه اظهار نظر کنم.




سری به بازار شهر زدیم و سعی کردیم در کوتاهترین زمان ممکن قسمت قدیمی بازار را ببینیم. امید هم با خرید یک کیلو کشک باعث شد تقریبا در تمام طول سفر تکه ای کشک دست من باشد و مشغول کشتی گرفتن با آن...




بازار قدیمی شهر قزوین

یکی دیگر از نقاط دیدنی قزوین بارگاهی است منصوب به چهار پیامبر که ظاهرا مقبره چهار پیامبر به نامهای سلام، سلوم، سهولی، القیا و یکی از فرزندان امام حسن به نام صالح (رحمت خدا بر همه آنها) در آن واقع می باشد. نکته جالب اینکه برخلاف انتظار برای دیدن چهار مقبره، حتی یک قبر هم در داخل ضریح وجود نداشت!




زیارتگاه چهار پیامبر شهر قزوین

عمارت عالی قاپو
هم یکی دیگر از دیدنی های شهر قزوین به حساب می آید. این عمارت یکی از هفت در ورودی به ارگ سلطنتی صفویان بوده و در حال حاضر از بین آن هفت در تنها دری است که باقی مانده. این بنا نخست در دوره شاه طهماسب ساخته شده و سپس در زمان شاه عباس اول به صورت کنونی تغییر شکل داده است. ظاهرا ورودی این قسمت در همان عمارت چهلستون (کلاه فرنگی) قرار دارد که با کلی التماس توانستیم از همان ورودی روی خیابان وارد شویم.




مسجد جامع قزوین
آخرین نقطه ای از شهر بود که دیدیم. البته تعداد دیدنی های شهر بیش از این تعداد است ولی مهم ترین آنها مواردی بود که توانستیم در طول حدود 4 ساعتی که در شهر بودیم ببینیم.





کمی سر کیسه را شل کردیم و نهار را در قزوین مفصل خوردیم. حدود ساعت 1:30 بعد از ظهر به سمت ابهر حرکت کردیم. داخل شهر ابهر دو اثر مهم وجود دارد. امام زاده زیدالکبیر که اهالی به آن زینل کبیر می گویند یکی از این دو اثر است که داخل میدانی به همین نام قرار دارد. متاسفانه به علت وجود یک جلسه خانمانه (!) در داخل امام زاده اجازه ورود با ما داده نشد و فقط توانستیم اطراف بارگاه را ببینیم.




پیر زهرنوش
نیز یکی دیگر از دیدنی های ابهر است. این اثر در بین اهالی به نام شازده کبیر معروف بوده و فقط با دانستن این نام می توانید آنرا پیدا کنید. میراث فرهنگی ابهر در کنار همین اثر قرار داشته و در صورت نیاز می توان به آن مراجعه کرد. این بنا که در داخل میدانی قرار دارد، آرامگاه مولانا قطب الدین ابهری مشهور به پیر زهرنوش است که به عنوان یک محدث و یکی از بزرگان سلسله صفویان مشهور و معروف است.




هوا بارانی بود و کم کم در حال تاریک شدن. اما نوبت به یکی از آثار حیرت انگیز منطقه و شاید ایران رسیده بود که ببینیم. باید سریع عمل می کردیم. تا چهار کیلومتری اثر، مسیر را می دانستیم. آخرین نقطه متمدن قبل از رسیدن به اثر، روستایی به نام ویر است که از جاده اصلی ابهر به زنجان 13 کیلومتر فاصله دارد. در طول مسیر چند بار مجبور شدیم آدرس بپرسیم. اما در تمام موارد ما را از رفتن به آن نقطه به علت بارندگی و تاریک شدن هوا منع می کردند. اما سماجت ما و البته هیجان دیدن این اثر اجازه بازگشت نمی داد. چند بار مجبور شدیم راه ها را حدس بزنیم و با توکل پیش برویم. خلاصه بعد از کلی جست و جو با رهنمایی یکی از نگهبانان اثر که در حال تعویض شیفت بود توانستیم راه را پیدا کنیم. اما چه فایده که هوا تاریک شده بود و نتوانستیم جزئیات را ببینیم.




مسیر منتهی به داش کسن

داش کسن یا معبد اژدها یکی از معابد بسیار قدیمی است که به دلیل وجود نماد اژدها، از سایر آثار کشور متمایز شده است. معبدی بزرگ با طول بیش از 100 متر و عرض حدود 50 متر که در دل نقطه بکر بنا شده است. هر طور که بود چند عکس تهیه کردیم و سعی کردیم خیلی چیزها را ندیده ببینیم.




اژدهای حک شده در معبد داش کسن

از راننده خواهش کردیم که ما را تا گنبد سلطانیه ببرد تا بتوانیم شب این گنبد را هم ببینیم. اینجا هم به در بسته خوردیم و با کلی التماس اجازه گرفتیم بدون اینکه به گنبد نزدیک شویم چند عکس از آن تهیه کنیم. البته کمی هم نزدیک شدیم! گنبد عظیم سلطانیه به دلیل نورپردازی، شب زیبایی دارد. هرچند که نورپردازی آن اصلا در حد یک اثر ثبت شده جهانی نیست. اما به هر حال اینجا ایران است و...



گنبد سلطانیه در تاریکی شب

راننده دیرش شده بود و نمی توانست ما را تا زنجان ببرد. به همین دلیل مجبور شدیم دقایقی طولانی را در کنار جاده منتظر ماشین شویم. هوا سرد بود و خستگی، سرمای هوا را بیشتر می کرد. بالاخره ماشینی پیدا شده و با دو همسفر دیگر، شش نفری سوار شدیم. مستقیم به سراغ مسافرخانه ای رفتیم و دو اتاق...

روز بعد هوا بدتر شده بود و کاملا مشخص بود که روز پر بارانی در پیش خواهیم داشت. سوار یک تاکسی نو (!) شدیم و به خاطر عدم آشنایی با مسیر قبول کردیم همان تاکسی زهوار در رفته تا دندی ما را ببرد. مسیر کوهستانی بود، با پیچ و خم ها و فراز و نشیب های متعدد. از اینها گذشته راننده ما انگار که تا صبح قیامت فرصت دارد که ما را به مقصد برساند با سرعت لاک پشت کیلومتر بر ساعت حرکت می کرد به طوری که یک مسیر 85 کیلومتری را بیش از دو ساعت طی کرد.

به محض رسیدن به دندی ماشین بهتری گرفتیم و عازم تخت سلیمان شدیم. تخت سلیمان حدود 50 کیلومتر از دندی فاصله دارد که در طول مسیر، معادن سرب و طلا و تله کابین های انتقال سنگ معدن مناظر جالبی را به نمایش می گذارد. خاک اطراف جاده تقریبا در تمام طول مسیر به رنگ سبز کم رنگی است که نشان دهنده وجود عناصر فلزی فراوان در این منطقه است.

و اما تخت سلیمان! چهارمین اثر ثبت شده ایران که واقعا کم نظیر است. کوهی کم ارتفاع (البته نسبت به جاده) که به احتمال زیاد زمانی آتش فشانی فعال بوده با دریاچه ای حیرت انگیز در قله کوه. نمونه ای که شاید در هیچ جای دیگر نتوان مشابه آنرا دید. فضایی بزرگ و بالغ بر 14 هکتار بر روی قله کوه، پوشیده از آثار قدیمی و ساخته شده در طول دوره های مختلف.




آثار باقی مانده بر کوه تخت سلیمان

باران به سرعت در حال باریدن بود و از تمام سوراخ های دوربین، آب داخل آن شده بود. مرتب با دستمال سعی می کردیم آنرا خشک کنم و تا حد امکان از زیبایی های این اثر تصویر تهیه کنم. قسمت های قدیمی این اثر متعلق به دوره ساسانیان بوده که در آن آیین ها و مراسم مذهبی و مراسمات تاج گذاری انجام می شده و برخی از قسمت ها هم در دوره ایلخانی بازسازی گردیده و یا ساخته شده است.



آثار باقی مانده بر کوه تخت سلیمان


تمام آثار باستانی ساخته دست بشر یک طرف و دریاچه ساخته دست خداوند متعال یک طرف. تصور اولی که به بیننده دست می دهد این است که این دریاچه نیز همانند دریاچه سبلان از آب برف و باران تغذیه می گردد. اما با کمی دقت و البته با کمی لمس و چشیدن آب آن حقیقت را می توان دریافت. طبق گفته اهالی، آب این دریاچه از دو خروجی آن در تمام طول سال جاری است. وجود یک ارتفاع ثابت در تمام طول سال نشان دهنده بی تاثیر بودن بارش بر آن است. آب دریاچه در سرمای آن منطقه همواره گرم است. البته گرمای آن کم و حدود 35 درجه سانتیگراد بیشتر نیست. اما همین گرمایش می تواند دلیلی بر خارج شدن آب از عمق زمین باشد. و از همه مهمتر مزه و رسوبات اطراف مسیرهای عبور آب است. مزه و رسوبات کاملا نشان از وجود ترکیبات معدنی به مقدار زیاد در آن است. تلاش کردم نتیجه گیری کنم که در آب چه ترکیباتی وجود دارد اما کار چندان راحتی نبود. وجود گوگرد بیشتر محتمل به نظر می رسد. فراموش نکنید که آب این دریاچه خوردنی نیست. هرچند که مزه آن زیاد هم بد نیست!




دریاچه تخت سلیمان

برای لحظاتی آسمان آفتابی شد که فرصت مناسبی برای تهیه چند عکس از زندان سلیمان و مناظر خیره کننده اطراف آن بود. زندان سلیمان کوهی مخروطی شکل و کم ارتفاع در نزدیکی جاده است که آثاری از ساخت و ساز قدیمی بر روی آن دیده می شود که دیدن آن هم خالی از لطف نیست.




به طرف تکاب حرکت کردیم. وجود یک اثر جالب دیگر در این منطقه ما را وادار می کرد که کمی عجله کنیم. حدود ساعت 2 بعد از ظهر به تکاب رسیدیم. چه شهری! اصلا خاطرات خوبی از این شهر در ذهن ما نماند. اگر لطف آقا بهزاد و آقا عبدا... نبود قطعا تمام خاطرات این شهر به خاطرات منفی بدل شده بود. گرسنگی، سرما، خستگی، سگ های وحشی و... خاطراتی است که از این شهر برای ما باقی ماند. شاید باور کردنی نباشد اما نزدیک به نیم ساعت تمام شهر را برای پیدا کردن یک ساندویچی، کبابی، رستوران و... گشتیم. در شهرهای دیگر ایران دیده بودیم که مغازه ها نزدیک ظهر تعطیل می شود و البته این قضیه در شهرستان ها کاملا طبیعی است! اما هیچ جا ندیده بودیم که ساندویچی ها و کبابی ها و حتی رستوران ها نزدیک ظهر تعطیل شود. خلاصه اینکه به هر زحمتی بود ساندویچی نارین را پیدا کردیم که آقا بهزاد، صاحب آن ساندویچی بعد از خورن نهار با چایی و ميوه (سيبهاي خوش طعم تکاب) از ما پذيرايي و حسابی ما را شرمنده کرد. البته کُرد بود و این چیزها از کردها بعید نیست و انتظاری جز این نمی توان از آنها داشت!

به پیشنهاد آقا بهزاد ابتدا سری به چمن متحرک زدیم. چمن متحرک قطعه ای بزرگ از نی هایی است که از ریشه به هم چسبیده و بدون تماس با خاک بر سطح رودخانه شناورند. قطر این قطعه بیش از 30 متر است و تقریبا حالت دایره ای دارد. با فشار آب به آرامی گاهی به این سو و آن سوی آب حرکت می کند. در تمام سطح این قطعه، قدم زدیم و البته حسابی خیس شدیم. چمن متحرک در غرب روستای بدرلو واقع در 16 کیلومتری شمال شرق تکاب واقع شده است.




هوا در حال تاریک شدن بود . به خاطر اینکه دوستان اصرار داشتند برنامه دو روزه بسته شود ناچار بویدم شبانه به طرف غار کرفتو حرکت کنیم. هیچکس اطلاعات درستی در مورد وضعیت شبانه غار نداشت. ناچار توکل کردیم و تصمیم به دیدن غار گرفتیم. هیچ ماشینی جرئت نداشت ما را در آن ساعت و با وجود بارندگی به غار ببرد. ناچار دست به دامان یک ماشین 4WD شدیم. یک چیپ ساده که بعد از این تنها یک چیپ ساده در نظرمان نخواهد بود. جاده منتهی به غار از تکاب، جاده ای بسیار بد و خاکی (در واقع گلی در آن شب) است که با اندکی بارندگی تعداد کمی از اتومبیل ها قادر به طی آن می باشند. مسیر اصلی غار کرفتو در حال حاضر از سقز است که تقریبا تا نزدیک غار آسفالته می باشد. بعد از حدود یک ساعت طی طریق در هوای بد و تاریکی شب در جاده ای متروک بالاخره به غار رسیدیم.




در محوطه غار یک کمپ کوچک و نگهبان وجود داشت که البته سراغ آنها نرفتیم و مستقیم از پله های غار بالا رفته و وارد غار شدیم. هرچند که به دلیل تاریک بودن نتوانستیم جزئیات را ببینیم اما عظمت این اثر نیازی به نور نداشت. این غار یکی از غارهای طبیعی-مصنوعی عجیب کشور است که مطمئنا ارزش دوبار و چند بار دیدن را خواهد داشت. با تمام مهارتی که از چند بار تصویربرداری کسب کرده بودم سعی کردم با کمک چند موبایل، جاهایی از غار را نورپردازی کنم و عکس بگیرم که چندان موفق نشدم و بیشتر عکس ها تاریک شد.





همراهان در غار کرفتو

بالاخره غار را هم دیدیم و باید به تهران بر می گشتیم. سری به ترمینال زدیم و در کمال ناباوری با ترمینالی کوچک و بسیار شلوغ برخورد کردیم که طبعتا نتوانستیم بلیط بگیریم. ساعت حدود 10 شب شده بود و وقتی از محوطه ترمینال بیرون آمدیم صحنه ای را دیدیم که تقریبا همه شوکه شدیم. حتی یک ماشین در داخل ترمینال نبود. هیچ کدام از آژانس های شهر ماشین نداشت و آخر کار مجبور شدیم در هوای سرد، پیاده از ترمینال که کاملا خارج از شهر بود به طرف شهر حرکت کنیم. به اولین آژانسی که رسیدیم ماشینی برای بیجار گرفتیم و با این خیال که در بیجار می توانیم سوار ماشین های گذری شویم عازم این شهر شدیم. حدود یک ساعتی در هوای سرد بیجار هم منتظر ماشین شدیم اما خبری نبود! کم کم داشتیم به این نتیجه می رسیم که برنامه باید سه روزه شود. از این بابت من خوشحال بودم. چون بیجار تنها شهری است که در تمام شمال غرب که هنوز موفق به دیدن آثار آن نشده بودم. بالاخره تصمیم بر آن شد که باز هم توکل کنیم و با یک سواری تا زنجان برویم به این امید که در آنجا...! حدود ساعت 2 نیمه شب به زنجان رسیدیم و آنجا هم بعد دقایقی مجبور شدیم با سواری به طرف تهران حرکت کنیم. به این ترتیب یکی از سفرهای پر ماجرا، فشرده، پر هزینه و البته پرخاطره به تمام رسید.