سفر قبلی ام به اردبیل خیلی دور بود و خیلی سرسری. گمان کنم سال 79 بود که با خانواده قصد تبریز داشتیم و توقفی کوتاه در اردبیل و فقط دیدار از بقعه شیخ صفی. یادم است سرعین هم رفتیم امّا آنقدر ازدحام جمعیت زیاد بود که عطای آب درمانی به لقایش بخشیده شد!
تقریبا از زمستان پارسال بود که حرف اردو پیش آمده بود. قرار بود عید در شیراز باشد که دیر جنبیدن مسئولین آب را از سر گذراند و افتاد به اردیبهشت؛ اصفهان، که البته آن هم نشد و نفهمیدیم چرا. باز صحبت اردبیل شد و این بار قرار تابستان بود؛ بعد از امتحانات، و من دلم می سوخت که آن وقت مکه هستم و از دست می رود.
بعد از بازگشت، هنوز خستگی ها در نرفته و از آن حال و هوا بیرون نیامده بودم که فهمیدم هنوز اردو نرفته اند و اسم نوشتم. آخرین نفر بودم و توی ذخیره ها ولی شکر خدا چند نفری بودند که "کار و زندگی" داشتند و ما که نداشتیم جایگزین شدیم!
صبح روز دهم مرداد به تصور اینکه ساعت حرکت اتوبوس هفت و نیم صبح است، ساعت شش از خانه راه افتادم. ساعت هفت سر شیراز جنوبی بودم که از پژوهشگاه زنگ زدند. قدم هایم را تند تر کردم. نمی دانستم از بچه ها کی هست و کی نیست، جز سمیه.


مسیر مسافرت

به جمع کوچک بچه های اردو وارد شدم. چند نفری را نمی شناختم؛ فقط چهره ها آشنا بود بدون دانستن نام.
اتوبوس ساعت هفت و چهل و پنج دقیقه راه افتاد. قبل از حرکت، از تعاونی دانشگاه دفتر و خودکار خریدم. اتوبوس نیمه خالی بود. نوزده دانشجو بودیم (دو نفر دانشجوی دکتری و بقیه فوق)، یک استاد (دکتر یوسفی فر؛ استاد تاریخ)، دو کارمند و سه تا بچه که نمی دانم اصلا برای چی قاطی ما شده بودند!
کمی از مسیر را در سکوت طی کردیم و بدیهی بود که هنوز روها به هم باز نشده و همگی در هاله ای از شرم و حیا پوشیده شده بودند، که صد البته پس از رسیدن به جاده های خارج از شهر بهتر شد. ساعت هشت و چهل و پنج دقیقه بعد از عوارضی کرج ایستادیم برای صبحانه. بربری تازه (خوب داشتیم می رفتیم زنجان و اردبیل!)، چای و پنیر که خیلی هم چسبید.
تا سلطانیه همان آش بود و همان کاسه! ایستادیم. بزرگترین گنبد آجری جهان خیلی بزرگتر از تصورم بود. توی عکس عظمتش گم می شد. دکتر درباره مغول ها، بنا و ساختمان های اطراف صحبت می کرد و من تند تند یادداشت. اطراف گنبد، بازار و مسجد جامع وجود ندارد و همین نشان می دهد آن روزگار شهری وجود نداشته و بعدها به خاطر موقعیت تاریخی گنبد اطرافش ساکن شده اند. الجایتو این بنا را پایه گذاری کرده و تا زمان ابوسعید، پایتخت و مقبره چند تن از پادشاهان ایلخانی بوده. ساختمان به صورت مجتمع نیست و فضای هندسی ساده اما باشکوهی دارد. طبقه اول ویژه مجالس بار بود و طبقه دوم محل زنان حرم برای تماشا.


همراه دکتر به سرداب رفتیم که ویژگی های خود را داشت و مرا یاد "گاو چاه" در یکی از مساجد شیراز (فکر می کنم مسجد نصیر الملک) می انداخت. فضا بسیار خنک و نمناک بود و دکتر توضیح می داد که سرداب ها را روی قنات ها می ساخته اند و گاهی حوض و فواره هم داشته اند. اما فضای این سرداب، ساده بود و بی تزئینات. در عوض حجره های طبقه دوم، هرکدام تزئینات جدا داشتند. همگی با آجرهای رنگی، و فوق العاده زیبا، که البته در دوره های بعد رویشان را با گچ پوشانده و نقاشی کرده اند، چراکه رفاه و قدرت ساکنین، در دوره های بعد کمتر شده و تزئینات ساده و ناپایدار است.


طبقه سوم حجره نداشت، فقط رواق بود با آجر کاری های حیرت انگیز و بند کاری هایی که با دست کنده کاری شده و نقش خورده بودند. چشم انداز اطراف بنا، علت انتخاب این مکان برای ساخت را روشن کرد. دور تا دورش دشت بود و کاربرد نظامی داشت. برای مغول ها که از دشت های باز آمده بودند؛ این فضا آنها را به یاد موتنشان می انداخت. علاوه بر اینکه فرمانده می توانست لشکر خودش را در دشت به راحتی ببیند و سازماندهی کند.

در اطراف حفاری های باستانشناسانه ای انجام شده بود که فقط بناهای عادی بودند. بدون ارزش هم پایه با گنبد. استاد می گفت کتیبه هایی که داخل بناست محققان را به شک انداخته که الجایتو شیعه بوده یا خیر و بعضی شعائر شیعی دیده می شود. من در یکی از شمسه های سقف طبقه سوم نام علی (ع) را دیدم، تنها کار شده بود. نگهبانان بنا می گفتند کنده کاری روی آجرها هم علی و محمد است؛ هرچند تاویلش مشکل بود.
روی تَرَک ها را با گچ بند گرفته بودند، برای جلوگیری از پیشروی ترک و خوشبختانه فقط یکی شکسته بود. بعد از بازدید و عکس گرفتن، نمازی در مسجد نزدیک خوانیدم. توقف بعدی برای ناهار ساعت دو و نیم بود در زنجان. چند بار صدای رعد و برق آمد و تصورمان بر خطای شنوایی بودکه بعد از تشریف فرمایی از رستوران، صحت ماجرا توسط بینایی و بویایی تصدیق شد! باران مرداد در شهری مثل زنجان! به اضافه لطافت فوق العاده هوا که آدم شعرش می آمد. با سمیه کمی قدم زدیم و شعر مزمزه کردیم.
در بستان آباد هم یک توقف کوتاه و بعد یکسره تا خود اردبیل. ساعت نه و نیم رسیدیم و البته یک ساعت بیهوده و خسته برای تهیه شام در اتوبوس ماندیم. یک بار که با خودم فکر می کردم توی دلم گفتم؛ اصغری از همه کوچکتر است و مسئولیت اردو را به عهده گرفته، و البته عوارض ناشی گری اش بعدا مشخص شد. هرچند بنده خدا خیلی مسئولیت پذیر بود و زحمت کش؛ ولی خوب...!
بیدار باش ساعت شش و ربع صبح برای من که هیچ وقت به سحر خیزی عادت نکرده ام مشکل ولی دلچسب بود. باز هم صبحانه در اتوبوس، و انگار این تقدیر هر روز ما بود.
اولین برنامه دیدن دریاچه شورابیل بود. شورابیل، دریاچه ای که فقط توصیفش را در "سمفونی مردگان" خوانده بودم، اما واقعی اش خیلی متفاوت و دقیقا یک دریاچه بود نه چیزی شبیه مرداب یا باتلاق. خاک سمت شرقی دریاچه گرچه بسیار بسیار چسبناک و فرو رفتنی بود. قایق هایی در غرب دریاچه برای دور زدن در دریاچه وجود دارد که در آن ساعت صبح کسی کنارشان نبود. دو نفر پریدند توی قایق های پدالی و ما هم! بدون اجازه و جلیقه نجات! (هرچند اصلا کسی نبود برای کسب اجازه!) خیلی هم خوشمزه بود به خاطر همین جسارت و بی ادبی!


همین طوری روی دریاچه دور می زدیم و عین خیالمان نبود، تا اینکه صدای بوق اتوبوس ما را به خود آورد. صاحب قایق ها با چهره عبوس عیشمان را منغّص کرد و با لهجه ای غلیظ گفت:
- مثلا شما تحصیل کرده اید! کرایه ش میشه چار تومن!
- عین بچه هایی که بعد از کارهای بد رام و سر به زیر میشن گفتیم: باشه.
- - حالا چون شمایین سه تومن
- دست در کیف کردیم
- -دو تومن بدین
اینجا هم نفری هزار تومن پرید!!!


برگشتیم اردبیل. یکی از کارمندان مریض شده بود و توقف کوتاهی در شهر برای ویزیت و درمان و بعد حرکت به سمت بقعه شیخ صفی. باز هم توضیحات دکتر و یادداشت های من:
بنا معاصر با گنبد سلطانیه است با این تفاوت که ویژگی گنبد در بار سیاسی اش بود و این در بار دینی و عرفانی اش. یک مجموعه است و به حلقه صوفیان مربوط می شده. شیخ صفی از عجایب روزگار خود و از بزرگترین رهبران مذهبی محسوب می شده؛ به طوری که در اواخر دوره مغول چند نفر از امرای بزرگ، مشروعیت حکومت خود و ولیعهدشان را از او می گیرند. شیخ در آذربایجان تا نواحی مرکزی ایران حلقه ای از مریدان داشت که مخالف حکومت بودند. او زاهد و عارف و از دنیا بریده بود اما کاری که آغاز کرد به تشکیل یکی از مهمترین حکومت های ایران منجر شد.


همراه استاد و بچه ها به باغ رفتیم؛ باغ در ظاهر با خانقاه تناسب ندارد، اما ترکیب منزل و باغ ویژگی معماری کهن ایرانی است. باغ سمبل بهشت است. باغ های ایرانی آب جاری و درخت های میوه داشتند. عارف بعد از چله نشینی، به باغ می آید و قدم می زند (قبض و بسط).


در قسمت راست در ورودی باغ حفاری باستانشناسانه ای دیده می شد که تاریخ سال 85 داشت. قسمت های کشف شده شامل زائر سرا، آشپزخانه و حمام بود. آن طور که اروپائیان در سفرنامه هایشان نقل کرده اند در این آشپزخانه هر روز غذای 1000 نفر پخت می شده که تقریبا همه مواد اولیه از نذورات مردم بوده. سفرای خارجی غیر از بنا از آشپزخانه هم دیدن می کرده اند.


هنگام ورود به بنا بحث بی موردی با مسئول بلیط در گرفت و آن آقا طبق وظیفه اش از ورود بدون بلیط ما خودداری می کرد. خیلی به دکتر برخورد و رفت بیرون، درحالی که به نظر من حق با طرف مقابل بود. سرانجام بدون بلیط و پیروزمندانه وارد شدیم. ورود به بنا همراه با پشت کردن به دنیا است؛ مانند مسجد شیخ لطف الله در شهر اصفهان که پشت به بازار است. هسته اصلی مجموعه قبر شیخ صفی است (مشایخ را در خانقاهشان دفن می کرده اند).در ورودی بنا، جاهایی برای جلوس شاهزادگان وجود داشت. اشیای قدیمی را هم به نمایش گذاشته بودند. یک خانم هم مدام به همه یاد آوری می کرد که عکاسی با فلاش ممنوع است (هر چند روی دیوارها هم نوشته بودند ولی کو گوش شنوا)! فلاش دوربین به نقاشی ها که در آنها از رنگهای گیاهی استفاده شده آسیب می رساند. قبر شیخ صفی درست روبروی ورودی خانقاه و زیر "گنبد الله الله" واقع شده است. گنبد و دیواره ها پیوسته اند. صندوق روی گور فقط جنبه تشریفاتی دارد. در اتاق مجاور، قبر شاه اسماعیل اول و چند تن از خانواده شیخ صفی قرار دارد وحجم صندوق نشان دهنده رتبه شخص بوده است. روی چند قبر هم به جای صندوق سنگ گذاشته بودند. روی دیوار یکدست کنده کاری شده بود که به گفته دکتر نماد الله است. همسر و دختر شیخ صفی هم در بقعه مدفون اند که در زمان خود حلقه های صوفیانه ی زنانه داشته اند.


چینی خانه یکی از مهمترین بخش های بناست که در موزه آن چند ظرف چینی، فرمان هایی از سلاطین صفوی و خرقه شیخ صفی نگهداری می شود (خرقه شیخ صفی به طور اعجاب آوری بزرگ است به نحوی که دست کم سه نفر به راحتی در آن جا می شوند).
در زمان صفویه بهترین هدیه های شاهان دیگر کشور ها به این مکان آورده می شد که بسیاری از آنها در جنگ های ایران و روس غارت شده است. روی نقاشی های بنا امضا نشده، زیرا هنری قدسی است و کمال هنرمند در آن بوده که نظر انسان را به خدا معطوف کند. نقاشی کردن بنا در دوره صفویه نتیجه تاثیر هنر رنسانس در ایران است و نقاشی های چهل ستون نیز از این نوع می تواند ارزیابی شود. ارتفاع بنا زیاد است و به گونه ای ساخته شده که کمترین صدا را از بیرون به داخل راه دهد و برعکس. در این جا آرامشی که لازمه چله نشینی است فراهم می شده.
هنگام خروج به در ساختمان توجه کردیم. برخلاف سایر درها که کوتاهند، دری بلند بود؛ با این توضیح که به مقبره پشت نمی کردند و دست بر سینه، عقب عقب بیرون می رفتند.


ظهر شده بود ولی هوا خنک بود. در مسجد کنار بقعه، سقاخانه ای وجود داشت که فروختن شمعش یک نفر را مشغول به کار کرده بود. بچه ها شمع روشن می کردند. چند نفری هم محو دوغ های لیوانی 25 تومان شده بودند و حالا نخور کی بخور! مغازه دارهم محو آنها (فکر می کرد به خاطر خوشمزگی دوغ هاست که بچه ها اینطور استقبال می کنند!). نماز را در مسجد کنار بقعه خواندیم و بعد از صرف ناهار برای استراحت به خوابگاه رفتیم.
برنامه عصر، بازدید از مسجد جمعه و بازار بود. مسجد به سبک مساجد اهل سنت تک مناره ای بلند داشت. البته با توجه به عدم پیوستگی اش با گنبد، گویا در اصل ماذنه بوده روی آن کتیبه ای بود که نتوانستیم به طور کامل آنرا بخوانیم ولی گویا مربوط به سده نهم بود. در کنار بنا، تابلویی برای راهنمایی وجود نداشت؛ اما می گفتند مسجد متعلق به دوره سلجوقی است و در دوره ایلخانی مرمت شده و تا دوره صفوی نیز آباد بوده.






مسجد جمعه؛ اردبیل

با استاد و بچه ها وارد بنا شدیم. از روزنه ها رگه های نور می آمد. چشمهامان کم کم عادت کرد. بنا مربع شکل بود و بسیارآسیب دیده. هنوز آثاری از گچ کاری و نقاشی دیده می شد. از شبستان فقط پی های ضخیم دیوارها باقی مانده است.


مسجد جمعه؛ اردبیل


راهی بازار شدیم. بعضی ها خرید رفتند و ما همراه استاد. از راسته بازار توضیحات شروع شد؛ راسته بازار جایی بود که نمی شد کارهایی مثل انبار کردن کالا و پذیرایی از مهمانان را انجام داد، لذا در کنار بازار دالان های فرعی همراه با تراز و انبار وجود داشته و دالان دار ورود و خروج کالا را بررسی می کرده است.
وارد سرای شیخ الاسلام شدیم. دالان به حیاط منتهی می شد. حیاط دالان ها معمولا آب انبار داشتند، اینجا یک حوض آب در وسط بود. دور تا دور حیاط حجره بود، طبقه بالای حجره ها به اسکان تاجران میهمان اختصاص داشته است. یک حیاط فرعی هم برای چارپایان در نظر گرفته شده بود. آثار خرابی در حجره ها نشان می داد که این مکان ارزش اقتصادی خود را از دست داده است.
شیخ الاسلام یک مقام مذهبی است، مقامات مذهبی در گذشته نمی توانستند تجارت کنند و با ساختن سراها و اجاره دادن به تجار کسب درآمد می کردند. در یک تیمچه ی فرش استاد ما را متوجه این نکته کرد که اجناس خیلی ارزشمند را در جاهایی نگهداری می کردند که درش شبها بسته شود.
در مرکز بازار به یکی از چارسوق ها رسیدیم. روی یکی از دیوارها نوشته ای به چشم می خورد درباره اینکه در زمان حمله روس ها، رئیس پاسگاه در همینجا مقاومت کرده و شهید شده است. خرید مختصری داشتم و با یک جمله ترکی توانستم تخفیف بگیرم!


بازار؛ اردبیل

توضیحات استاد ادامه داشت؛ قیصریه مهمترین بخش بازار است و بازار بزازها بیشتر دراختیار یهودی ها بوده (خیلی سال پیش در یکی از کتاب های شریعتی هم چنین چیزی را خوانده بودم و این که یهودی ها در بازار از احترام خاصی برخوردار بودند و رفتار مسلمان ها، در مقایسه با رفتار تحقیر آمیز مسیحیان اروپا با آنها بسیار متفاوت بوده است و همین باعث شده که یهودیان ایران کمتر به صهیونیسم گرایش پیدا کنند).


بازار؛ اردبیل

ساعت هشت درب خروجی بازار بودیم و رفتیم تا چند نفر عسل بخرند. ساعت ده و نیم به محل استراحت برگشتیم و تازه به صرافت شام افتادند. از شام خبری نبود و بنده حقیر چنان که شاعر می فرماید: «ریاضت کش به بیسکوئیت بسازد»(1) به نان خشک خویش قناعت کردم (2) و خوابیدم. صبح فهمیدم که شام ساعت 12 خورده شده بود.
جمعه، یک ربع به شش بیدار باش، هفت حرکت و هشت سرعین بودیم. جالب ترین نکته نیاوردن مایو بود! خریدیم و من فراموش کردم به ترکی تخفیف بگیرم! یک ساعت و نیم درآب چهل و دو درجه و سونا و جکوزی، و جالب اینکه جکوزی خنکتر بود! نمی دانم ما گرسنه بودیم یا صبحانه آن روز خیلی متفاوت و عالی بود. سرشیر محلی با عسل و نان داغ.








عسل و سرشير فروشی های سرعین

برنامه بعد روستای کلخوران و بازدید از بقعه سید امین الدین جبرائیل (پدر شیخ صفی). بنا متعلق به اوایل قرن دهم هجری بود و در قرون بعد تعمیر شده بود. درمحوطه ی بقعه قبر چند تن از مشایخ صفویه وجود دارد.











بقعه شیخ جبرئیل اردبیل


بنای بقعه نسبتا ساده، چند ضلعی با چند اتاق برای اسکان زائران بود. سقف گچکاری با نقاشی های طلایی و دیوار ها کاشی کاری بودند. قبر ضریح نداشت و مانند سایر آرامگاه ها، صندوقی رویش گذاشته بودند. روی صندوق را با پارچه سبز پوشانده بودند و پارچه تصویر امام حسین (ع) و حضرت ابوالفضل سنجاق شده بود و جالب اینکه استاد می گفت شیخ اهل تسنن بوده است. در یکی از اتاقها گویا یکی از زائرین روی دیوار شعری نوشته بود که تاریخش به سده 13 قمری برمی گشت. این شعر دو نکته را یادآوری می کرد: اول اینکه ایرانیان در نوشتن یادگاری روی آثار باستانی و خراب کردن آنها سابقه طولانی دارند و دوم اینکه در دوره های بعد از صفویه این مکان به عنوان یک زیارتگاه مورد توجه بوده. عریضه ها و نامه هایی در گوشه کنار پیدا می شد...







فضای داخلی بقعه شیخ جبرئیل اردبیل


بالای در ورودی تصویر دو شیر زنجیر شده به چشم می خورد که به قول استاد نشان می داد که حتی شیرها هم مسحور صاحب بقعه شده اند، و ظاهرا یک حکایت هم در این باره هست. یک شعر هم سر در را زینت داده بود:

هرکسی کو به ادب دست بر این در ننهد
بیشک از پای درآید به یقین ســــــر بنهد


ورودی بقعه شیخ جبرئیل اردبیل


در حیاط یک ساختمان دو طبقه روبروی بقعه و چند آرامگاه قرینه در اطراف وجود داشت. ساختمان محل اسکان کارشناسان مرمت میراث فرهنگی شده بود و در هر کدام از آرامگاه ها فقط یک سنگ قبر وجود داشت که روی بعضی شمع روشن کرده بودند. استاد می گفت در قدیم روی قبر مردان تسبیح و روی سنگ قبر زنان شانه و قیچی حک می کردند. ما روی سنگ ها هیچکدام را ندیدیم. اما روی سنگی در حیاط که می گفتند سیصد سال قدمت دارد نقش شیر و خورشید دیده می شد.




سنگ قبر سیصد ساله با نقش شیر و خورشید


گروه بعد از عکس گرفتن حرکت کرد. در یکی از سفره خانه های کنار جاده که تخت هایش در میان باغ آلبالو قرار داشت ناهار صرف شد و انصافا ترکیب دیزی و طبیعت خیلی دلچسب بود. حضور در طبیعت بازهم ادامه داشت. در جنگل فندوقلو یکی دو ساعتی بودیم. نماز و محفل شعری که خیلی زود تمام شد، و ای کاش نمی شد!
در بازگشت به اردبیل، توقف کوتاهی کنار بقعه شیخ صفی داشتیم و سر انجام بستنی تاریخی این اردو خورده شد و تنها بهانه ی شیره مالیدن سر بچه ها، از دست رفت.
شب مجمع "یانگوم بینی" در نمازخانه برقرار بود. اواخر سریال دیدیم دکتر دارد سرک می کشد. بعد از کمی مکث آمد داخل و گفت: "ببخشید ما غیر رسمی آمدیم!" دیدن استاد با زیر شلواری برایم جالب بود. (به نسرین گفتم. گفت: "این که چیزی نیست، ما صد دفعه استادمونو [اینجوری] دیدیم!"). شام همانجا و دسته جمعی صرف شد. آش دوغ روی سفره ی روزنامه ای (اتحاد فرهنگ و سنت). اصغری ظرف ها را از خانه شان آورده بود. من و سمیه شستیم و سبد را سمیه پایین برد. صحبت مختصری درباره بازگشت و برنامه ریزی شد. بعد هندونه خوری داشتیم. اصغری هم طبق معمول هر شب رفت خانه تا مادرش را ببیند.
صبح طبق برنامه ساعت 5:30 بیدار شدیم . یک ساعت بعد محل استراحت شبانه را با تحویل دادن کلیدها ترک کردیم. در گردنه حیران شکوه طبیعت مسحورمان کرد. گله گوسفند ها با چوپانشان شیب را بالا آمدند و رسیدند به ما.

بچه ها تند و تند عکس می گرفتند. با اینکه بارها و بارها دره ها و کوه های شمال را دیده ایم ولی هر بار تازگی خاص خود را دارد. اینجا تراکم درخت ها و بوته ها کمتر بود و بیشتر مرتع به چشم می خورد.


ساعت 9 آستارا بودیم با یک ساعت فرصت. ما ساحل را انتخاب کردیم و قایق سواری با دوستان. بچه ها رفتند بازار تا برای تشکر از زحمات اصغری هدیه بخرند. بنه خدا با ما تا تهران آمد تا به قول خودش یتیم ها را به خانه برساند.
در جنگلهای گیسوم زمزمه می کردم:

خوشـــــــا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست...

درخت ها خیلی بلند بودند و نزدیک به هم. همه شان عاشق نور بودند و برای رسیدن با هم رقابت می کردند. خوش به حال سهراب که هم نور را می فهمید (چون نقاش هم بود) هم درختها را. (3)
اصغری پرسید: ساحل یا جنگل؟ همه داد زدیم: ساحل. سمیه خیلی نزدیک دریا ایستاد. وقتی برگشت تا جیب های مانتویش خیس بود. خودش میگفت چهار پنج سال است دریا را ندیده. خیلی دلتنگ شده بود. نماز را در محلی که کنار ساحل درست کرده بودند خواندیم و ساعت یک و نیم حرکت کردیم. از نکات جال نماز جماعت یک گروه دانش آموزی از اهل تسنن؛ درست در کنار دریا بود که واقعا دیدنی بود.
ناهار ساعت سه در یکی از رستوران های مشهور رشت صرف شد. قیمت غذا ها بالا ولی کیفیت غذا معمولی (حتی برنج ...) بود. علاوه بر اینکه ماهی کباب هم نداشت و مجبور شدیم بدون خوردن ماهی کباب از شمال برگردیم.
حدود ساعت 6 توقف کوتاهی در منجیل داشتیم برای خریدن زیتون. آخر فصل زیتون بود و یکی دو هفته به برداشت زیتون تازه باقی مانده؛ قیمت ها خیلی بالا بود؛ و از آن زیتون پرورده تازه و بسیار خوش مزه منجیل هم خبری نبود. ما تا رودخانه رفتیم و عکس گرفتیم.
زیر پل فردیس چند نفری، اهل کرج و شهریار پیاده شدیم و من ساعت ده شب خانه بودم.

نويسنده: نيره سليمی




-----------------------------------------------
پي نوشت ها:

1- دل عاشق به پیغامی بسازد/ خمارآلوده را جامی بسازد / مرا کیفیت چشم تو کافی است/ ریاضت کش به بادامی بسازد. (با اجازه باباطاهر)
2- به نان خشک قناعت کنیم و جامه دلق/ که بار منت خود به که بار منت خلق (سعدی)
3- در یک نمایشگاه نقاشی آثار سهراب را دیدم. بهترین آثارارش تابلوهایی هستند که از تنه درختان کشیده با بازی نور و سایه با آنها.