بعد از سفر همدان كه دو هفته قبل به خاطر مریض شدن من كنسل شده بود؛ دوباره فرصتی پیش آمد كه بعد از حدود 2 ماه مسافرتی برویم. پیشنهاد از طرف حامد بود كه سری به دریاچه گهر در استان لرستان و شهرستان دورود بزنیم. تا روز سه شنبه دقیقا مشخص نبود كه تعدادمان چند نفر است. سه شنبه آخر وقت با اعلام آمادگی امید و محسن بردیان، چهار بلیط برای برگشت از دورود به تهران گرفتم. مسیر رفت كاملا پر بود و چاره ای نداشتیم جز اینكه با اتوبوس عازم شویم. حامد زحمت بلیط اتوبوس را كشید و ساعت حركت 10 شب چهارشنبه با اتوبوس خرم آباد تعیین شد. باید دو راهی دورود پیاده می شدیم و با وسیله نقلیه دیگری عازم دورود می شدیم.


مسیر مسافرت به دریاچه گهر



مسیر حرکت پیاده روی دریاچه گهر به همراه مسافت تقریبی از سایت ویکی مپیا

برنامه ریزی تداركاتی این سفر بر عهده من گذاشته شد. هیچ كدام از دوستان این مسیر را قبلا نرفته بودند و اطلاعات زیادی هم نتوانستم از اینترنت پیدا كنم. چاره ای نبود جز اینكه تا حد امكان آذوقه اضافی در لیست خرید بگنجانم. چند ساعتی را به صرف تعیین مایحتاج سه روز اقامت در میان كوه و جنگل كردم. ماحصل این تلاش لیست بلندبالایی بود كه باید به نحو معقولی بین دوستان توزیع می شد.
در آخرین لحظه سعید صالحی هم به جمع ما پیوست و به این ترتیب، اولین مسافرت 5 نفره آنوبانینی شكل گرفت. حدود ساعت 3 بعد از ظهر چهارشنبه، به همه همراهان لیست خرید گفته شد. تصمیم گرفته بودم تا حد امكان غذاهای آماده را از لیست حذف كنم. هم به خاطر جلوگیری از مشكلات احتمالی و هم به دلیل اینكه می خواستم تمرینی باشد برای مسافرت های طولانی تری كه با امید برنامه اجرای آنها را داریم. برنج، عدس، لوبیا و سیب زمینی جزء خوراكی هایی بود كه در لیست گنجانده بودم. البته چند مائده و كنسرو تن هم جزء لیست بود كه برای شرایط پیش بینی نشده در نظر گرفته بودم. برای اینكه احیانا مشكل كمبود نان نداشته باشیم، هر كدام از همراهان قرار شد 15 عدد نان لواش به همراه داشته باشند. اقامت در چادر بود، به همین خاطر كیسه خواب هم باید به همراه می داشتیم. وجود كیسه خواب به همراه سایر لوازم و خوراكی های مورد نیاز باعث شد هر 5 نفر كوله های سنگینی ببندند. گرچه در محل درياچه مشخص شد که يک مغازه اکثر مايحتاج مورد نياز مسافران را عرضه ميکند و قيمتها هم البته دو برابر شهر است که البته ارزش دارد.


ساعت 10 به غیر از امید، همه ترمینال بودند. امید هم با چند دقیقه تاخیر رسید و حدود 10:30 اتوبوس به طرف خرم آباد حركت كرد. احساس كردم بعد از سالها بالاخره به توانایی خوابیدن در اتوبوس دست پیدا كردم. تقریبا تمام طول مسیر را به راحتی خوابیدم. حدود ساعت 4 صبح دو راهی درود پیاده شدیم. حامد به واسطه یكی از دوستانش، راهنمایی را در دورود پیدا كرده بود. با راهنما كه اتومبیل پژو به همراه داشت عازم دورود شدیم.


ساعت 4 صبح، دو راهی دورود

از دو راهی تا شهر حدود 15 كیلومتر راه بود كه تقریبا 10 دقیقه بعد رسیدیم. به پیشنهاد امید برای صبحانه به سراغ كله پاچه ای رفتیم و حالي برديم و...




تصاویری از ورودی شهر دورود و یکی از میادین شهر

دورود
شهری نسبتا بزرگ و تا حدی سرسبز است. وجود دو رودخانه پرآب در دو طرف شهر باعث طراوت و شادابی شهر شده است. بخشی از شهر بر روی کوهپایه ای قرار دارد و در برخی مناطق شبیه به شهر زیبای سردشت است.








تصاویری از دورود و مناظر داخل شهر

از دورود تا آخرین نقطه ماشین رو دریاچه گهر، حدود 18 كیلومتر جاده آسفالت و نسبتا كوهستانی وجود دارد. پوشش گیاهی کاملا آشنایی در منطقه، نشان می داد که به سرزمین مادری نزدیک شده ام. درختان بلوط سرسبز، البته با فاصله نسبتا زیاد از هم.
با موسیقی ملایم و صحبت های كوتاهی كه رد و بدل می شد، زمان به سرعت سپری شد و به آخرین نقطه آسفالت رسیدیم. در بين راه در يک ايستگاه نگهباني، کارت شناسايي اميد را گرفتند و برگه اي دادند که بايد در پاسگاه درياچه، مُهر مي کرديم و در برگشت ارائه ميداديم تا کارت را پس بدهند. بر خلاف انتظار، عده زیادی بازدیدكننده دیگر هم آنجا بودند و برای حركت آماده می شدند.










انتهای مسیر آسفالت و شروع مسیر پیاده روی

قبل از حركت به ما گفته شده بود كه مسیر حدود 2 ساعت پیاده روی راحت است. ما هم برای 2 ساعت پیاده روی آماده شده بودیم. كوله ها سنگین بود و چاره نداشتیم جز حركت آهسته تر.








ابتدای مسیر پیاده روی دریاچه گهر

ساعت نزديک 8 صبح بود که راه افتاديم. ابتدا، مسیر شیب ملایمی داشت و زیاد مشكل به نظر نمی رسید. حدود يک ساعت بعد از شروع پیاده روی، به دكه ای كوچك رسیدیم كه آب، نوشابه و دلستر می فروخت. قیمت ها تقریبا دو برابر بود اما می ارزید.


مغازه ی بین راهی در مسیر دریاچه گهر

تا این نقطه اکثر جاها موبایل ها آنتن داشت و از این موضوع خوشحال بودیم. وجود آنتن یعنی وجود تمدن، یعنی اینكه همه مشكلات قابل حل است. یعنی اینكه مشكل بزرگی پیش نخواهد آمد. از دكه كه راه افتادم، چند دقیقه بعد منظره ای دیدم كه برای لحظاتی ترسیدم. مسیری بسیار طولانی كه تا كیلومترها انتهایی برای آن دیده نمی شد. مسیری كه مشخص بود دریاچه در آن نیست و اگر دریاچه ای وجود داشته باشد در فاصله ای نامعلوم بعد از انتهای اين جاده است.






مسیر پیاده روی دریاچه گهر

ابتدای شروع مسیر، سرازیری بسیار تندی وجود داشت كه با وجود كوله ی سنگینی كه به همراه داشتم واقعا حفظ تعادل سخت شده بود. مسیر خاك و سنگ بود و مرتب سنگ ها از زیر پاهایم لیز می خوردند. حدود 2 كیلومتر این سرازیری تند ادامه داشت. چند بار مجبور شديم، توقف كنيم و به پاهایمان استراحت بدهيم. بیشتر از این خسته بوديم كه هیچ كجا درباره این مسیر طولاني و بسيار سخت چیزی گفته نشده بود. همیشه و هرجا كه صحبت از دریاچه گهر بود، حرف از زیبایی دریاچه بود. صحبت از طبیعت سحرانگیز آن. ولی حتی یك بار هم نشنیده بودم و یا نخوانده بودم كه مسیر دسترسی به دریاچه چه قدر طاقت فرسا است. وقتی از مردم محلي و راهنمایان در این مورد سوال كردیم، جواب كاملا قانع كننده ای (!) دریافت كردیم. گفتند: اگر واقعیت را بگوییم كه كسی نمی آید! به هر حال چاره ای نبود. مشكل اصلی كوله ها بود. كوله هایی كه بیشتر از هر مسافرت دیگری سنگین شده بود. سعی كرديم سرعت را باز هم كمتر كنيم. با وجود این كوله های سنگین، هر پیشامدی ممكن بود.


مسیر پیاده روی دریاچه گهر

سراشیبی تمام شد. حدود یك كیلومتر جلوتر چشمه ای وجود داشت كه به نام چشمه دوم شناخته می شد. نزدیك ظهر شده بود و هنوز مشخص نبود چند كیلومتر دیگر راه باقی است. نكته جالب جواب های رهگذران بود. همچنان همه اصرار داشتند كه راهی نمانده و كل مسیر بیشتر از 2-3 ساعت طول نمی كشد. در حالی كه مسیری كه از كنار چشمه تا انتهای قابل رویت راه دیده می شد با اين کوله ها بیشتر از 2 ساعت دیگر زمان لازم داشت.
نهار را در كنار چشمه، املت خوردیم. 2-3 ساعتی استراحت كردیم و بعد از صرف چایی و خواندن نماز، حدود ساعت چهار مجددا به راه افتاديم.








چشمه دوم مسیر دریاچه گهر و مناظر اطراف آن

از کنار چشمه به بعد، مسیر در حاشیه كنار رودخانه ادامه پیدا می كرد. مسیر بهتر شده بود و با شیب نسبتا ملایمی به سمت بالا پیش می رفت. دیدن رهگذران ناراضی از مسیر عادی شده بود. تقریبا همه کسانی که تجربه اول این سفر را داشتند؛ از اینکه چرا هیچکس در مورد این مسیر چیزی به آنها نگفته است اظهار نارضایتی می کردند. تقريبا هيچ تهراني را نديديم که از آمدن به اين درياچه خوشحال باشد. حتي اصفهانيها که فاصله کمتري را طي کرده بودند هم عصباني و ناراحت بودند. مسير را در ظل آفتاب و گرماي هوا با کوله هاي بسيار سنگين طي ميکرديم و اعصاب همه به هم ريخته بود. کسانی که به مسیر آشنا بودند، کوله بارهای خود را بر الاغ ها و قاطرهای بارکش که با قيمتهاي سرسام آور کرايه داده ميشد گذاشته بودند و سبکبار،طی طریق مي کردند . کسانی هم بودند که به این اندازه اکتفا نکرده و حتی خودشان هم سوار بر استری شده بودند. جالب اينکه الاغي که خودش به گفته محلي ها50- 60هزار تومان بيشتر قيمت نداشت؛ به قيمت 30 تا 40 هزار تومان در روز کرايه داده ميشد و صاحب الاغ هم 10هزار تومان براي همراهي الاغ ميگرفت. سر گردنه بود و مسافر ناچار زياد و انصاف صاحبان الاغها کم!














قسمتی از مسیر که در حاشیه رودخانه قرار دارد

ساعت نزدیک به 6 عصر شده بود که درختان سبز کنار رودخانه و چادرهای مسافران نوید رسیدن به دریاچه را می داد. دریاچه از این نقطه قابل رویت نبود. قبل از دیدن دریاچه با منظره چادرهای متعددی روبرو شدیم که تعجب ما را بر انگیخته بود.
















اطراف دریاچه گهر و چادرهای مستقر

کمپ را در اولین نقطه مناسب در میان چادرهای قسمت خانوادگی(!) برپا کردیم. سربازان مسلح به کلاشينکف امنيت محل را به عهده داشتند و از اقامت مجردان در قسمت خانوادگي جلو گيري مي کردند. البته ما که...
هنوز دریاچه دیده نمی شد به همین خاطر قبل از نشستن و حتی در آوردن کوله به سراغ دریاچه رفتم. دریاچه از این نقطه منظره ای شبیه به سد کرج را تداعی می کرد. عده زیادی در کنار دریاچه چادر زده بودند. اطراف ضلع جنوبی، غربی و شمالی دریاچه بیش از 100 چادر دیده می شد. در مجموع نزديک به دو هزار نفر گردشگر به آنجا آمده بود. محل اقامت ما در ضلع شمال غربی دریاچه و در کنار درختی بود.




بیرون و درون چادر ما...

هرچند که قرار شده بود غذای کنسرو شده نخوریم، اما دیر شده بود و وقتی برای پختن غذا وجود نداشت. 3 تا از کنسروهای تن که همراه داشتیم را گرم کردیم. بعد از صرف چایی و کمی صحبت به کیسه خواب هایمان پناه بردیم و در خنکای لذت بخش دریاچه به خواب رفتیم. از نکات قابل توجه اين شب عرعر خرها بود که شب تا صبح ادامه داشت. الاغ ها و قاطر ها در سطح دشت رها بودند و هيچ جاي مشخصي براي آنها در نظر گرفته نشده بود. اکثر مردم شب را از اينکه الاغها بالاي سرشان يک ريز عرعر کرده بودند؛ خوب نخوابيده بودند و شاکي بودند.
اطراف دریاچه تا کیلومترها هیچ شهر و یا نقطه متمدنی وجود ندارد، به همین خاطر رساندن برق به این منطقه کار بسیار مشکلی به نظر می رسد. راه حل ساده ای برای این مشکل در این منطقه استفاده شده که به نظر بهترین راه حل است. اطراف دریاچه، صفحه های سلول خورشیدی کار گذاشته شده و به این ترتیب انرژی مورد نیاز برای روشنایی در شب را از این راه تامین می کنند. جالب تر اینکه آنتن مخابراتي اي که در این منطقه کار گذاشته شده هم با همین انرژی و با کمک صفحات نسبتا بزرگی از پيل خورشيدي کار می کند.


صبح روز بعد بعد از خوردن صبحانه قرار شده تنی به آب بزنیم. هرچند که جای جای دریاچه علائم "شنا ممنوع" دیده می شد اما انگار این تابلو ها برای هیچکس معنایی نداشت. ما هم همرنگ جماعت شدیم و نقطه خلوتی را برای شنا انتخاب کردیم. با دوستان قرار گذاشتیم کسی زیاد از ساحل دور نشود. نجات غریقی در کنار ساحل دیده نمی شد و نجات یک غریق در این دریاچه، بسیار مشکل به نظر می رسید. آب سرد بود، بسیار سرد. چند دقیقه ای تمام بدنم می لرزید، اما کم کم خنکای آب تمام وجودم را فرا گرفت. به یاد چشمه شهرمان افتادم که بارها این احساس را به من منتقل کرده بود. بعد از حدود نیم ساعت شنا، من و حامد برگشتیم. سعيد که در چادر منتظر بود با برگشت ما به اميد و محسن پيوست و آنها هم بعد از يک ساعتي شنا به کمپ برگشتند.
















مناظر اطراف دریاچه گهر و محل های شنا

پیدا کردن هیزم و تهیه آتش در کنار دریاچه تقریبا غیر ممکن بود. همه هیزم ها را قبلا جمع کرده بودند. به همین خاطر تلاش زیادی برای تهیه آتش نکردیم و قرار شد با همان چراغ بنزینی دوست داشتنی خودم غذا درست کنیم. برای نهار عدس بار گذاشتیم و با کلی مخلفات با سرآشپزی حامد خوشبختانه غذای خوشمزه ای از کار درآمد.




حامد و پختن غذا...

بعد از صحبت با امید قرار شد، ساعت چهار به طرف دریاچه دوم حرکت کنیم. طبق گفته اهالی 45 دقیقه تا رسیدن به دریاچه زمان نیاز بود. (ديگر پي برده بوديم که اعداد افراد محلي را دست کم بايد ضرب در 2 کنيم و مسير را تخمين بزنيم) قبل از حرکت به سمت دریاچه، صدای موسقی شادی از طرف یکی از کمپ های نزدیک توجه همه ما را به خود جلب کرد. دسته جمعی به طرف چادر همسایه حرکت کردیم. جوان خوش ذوقی با ویولونی در دست و لباس استتاری بر تن (ترکیبی جالب) هنرنمایی می کرد. دقایقی در کنار این جوان از هنر نمایی او و پایکوبی چند جوان دیگر از جمله سعید و محسن لذت بردیم.




مراسم رقص و پایکوبی در کنار دریاچه گهر

ساعت چهار؛ من، امید و سعيد به سمت دریاچه دوم حرکت کردیم. مسیر از کنار دریاچه بزرگ گهر می گذشت. مسیری جالب و دیدنی! زلالی آب دریاچه حیرت انگیز بود. برخی نقاط، مسیر عبوری کمی خطرناک می شد و برای عبور باید احتیاط بیشتری می کردیم.








مسیر دریاچه دوم گهر؛ عکس از آنوبانینی

طول دریاچه حدود 1700 متر است که تقریبا نیم ساعت برای طی آن زمان لازم است. در انتهای شرقی دریاچه با منظره ای متفاوت روبرو شدیم. منظره ای که بیشتر با تصوراتمان درباره دریاچه هماهنگ بود. منطقه ای جنگلی در حاشیه شنی دریاچه و بسیار زیبا. عده ای که ظاهرا بیشتر با منطقه آشنا بودند، زحمت این نیم ساعت پیاده روی اضافه را به جان خریده و چادر را در این طرف دریاچه بر پا کرده بودند.






تصاویری از حاشیه شرقی دریاچه گهر

ضلع شرقی دریاچه، خوش آب و هوا تر بود و خلوت تر، هم ساحل نزدیک بود و هم جنگل. البته طبیعتا خطرناک تر و نا امن تر هم بود. چون پاسگاه انتظامی در سمت غربی دریاچه مستقر بود و احتمالا امنیت سمت شرقی را کسی بر عهده نداشت.





مسیر را از لابه لای درختان جنگلی ادامه دادیم و بعد از حدود 15 دقیقه به انتهای جنگل رسیدیم. دوباره مسیر خشک و کم درخت شده بود. با دیدن رودخانه کاملا خشک برای لحظاتی حیرت کردم که آب دریاچه از کجا تامین می شود. اول به ذهنم رسید که احتمالا کف دریاچه چشمه هایی قرار دارد، اما وقتی از یکی از رهگذران پرسیدم گفت که رودخانه فاصله بین دریاچه دوم و دریاچه اصلی را از زیر زمین طی می کند.




مناظر بین دو دریاچه

رسیدن به دریاچه حدود 75 دقیقه طول کشید. دریاچه ای در بین نبود. بیشتر شبیه به مردابی به نظر می رسید که طراف آن را درختان سرسبزی فرا گرفته بود. ترکیب آب و درخت طبق معمول مناظر زیبایی را خلق کرده بود.










مناظری از دریاچه دوم گهر

با چند ماهیگیری که در کنار مرداب مشغول بودند صحبت کردیم. ظاهرا در این قسمت ماهي بيشتر است. در دریاچه اصلی که ماهی زیادی نمی توان گرفت. کمتر ماهیگیری را دیدیم که بیشتر از يکي-دو ماهی گرفته باشد. اما این دریاچه ماهی بیشتر داشت و بعضی از ماهیگیران تا 4-5 ماهی هم گرفته بودند. ماهی ها از نوع قزل آلای خال سیاه بود.


ماهیگیری در دریاچه گهر

غروب شده بود و با دیدن رنگ و لعاب سرخ آسمان به یاد کیلومترها دورتر از دریاچه افتادم. پروانه های خوشرنگی که گوشه کنار دریاچه دیده می شد مزید بر علت شده بود و حال و هوای عجیبی پیدا کرده بودم.
به زحمت در راه برگشت از درياچه دوم هيزم جمع کرديم. محلي ها درختان سبز را با تبر هاي خود بريده بودند و مي بريدند. پيدا کردن هيزم مناسب در جنگل حاشيه درياچه کار آساني نبود؛ به هر حال به اندازه يک شام پختن و شب نشيني کنار آتش، هيزم تهيه کرديم و به سوي کمپ راه افتاديم. حامد با استفاده از هیزم هایی که لابه لای جنگل پیدا کرده بودیم، آتشی برپا کرد و بعد از شام دور آتشی (!) و صحبت چند دقیقه ای با دوستان، شروع به قدم زدن در میان چادرها کردم. آسمان پر ستاره و کهکشان زیبایی که مدت ها ندیده بودم لحظات به یاد ماندنی خلق می کرد. ساعت حدود 11 شده بود که به چادر برگشتم و مستقیم به سراغ کیسه خواب، این یار شبهای دور از خانه رفتم.


شب نشینی در کنار آتش...

اين شب هم سرشار از صداي عرعر خرهايي که در کنار چادر مشغول! بودند، گذشت. صبح بعد از خوردن صبحانه، در حالی که قسمتی از خوراکی ها و نان اضافه مانده بود بار و بندیل را بستیم و حرکت کردیم. بین راه اتفاق خاصی رخ نداد و آرام آرام و در حالی که سعی می کردیم از مناظر لذت ببریم به سمت محل قرار با راننده حرکت کردیم. چون از مسير اطلاع داشتيم خيلي سخت نگذشت. قرار ساعت چهار عصر بود. یکی از دوستان آقای راننده، با چند دقیقه تاخیر رسید و مستقیم به ایستگاه راه آهن رفتیم. حرکت قطار ساعت 7 عصر بود و متاسفانه قطار از نوعی بود که...

شاید هیچوقت آن شب و آن قطار را فراموش نکنم. افتضاح ترين قطاري که در طول عمرمان ديده بوديم.اول فکر مي کرديم مشکل فقط شلوغي و بي صاحبي قطار است ولي کمي بعد متوجه شديم که نه... هوا بسيار گرم بود و حتی یک قطره آب هم در داخل قطار پیدا نمی شد. حتی دستشویی ها هم آب نداشت. با آنکه در ايستگاه اراک گفته شد تانکرهاي آب قطار پر شده است؛ تا خود تهران هم آب پيدا نشد و دستشويي هاي کثيف شده بي آب، صحنه هاي رقت آوري را به نمايش مي گذاشت. چراغ های داخل قطار تا صبح روشن بود. تمام راه رو هاي قطار پر از افرادي بود که بدون بليط سوار شده بودند. زن و بچه روي کف کوپه ها و گوشه و کنار قطار خوابيده بودند. اميد مريض شده بود و وضع خوبي نداشت و همه چيز به نحو عجيبي غير قابل تحمل بود. توقف های بی مورد آنقدر زیاد بود که صبح حدود 6 به تهران رسیدیم. مسیری که با اتوبوس کمتر از 6 ساعت طول کشید به لطف عزیزان راه آهن جمهوری اسلامی ایران (رجا)، 11 ساعت طول کشید. واقعا شب سختی بود. سخت تر اینکه باید صبح با این حال خسته سر کار می رفتم.