تا حالا هیچ وقت سعی نکردم به برنامه هاي یه روزه به عنوان سفر نگاه کنم. راستش اگه می خواستم همچین رویکردی به برنامه های یه روزه داشته باشم باید تا حالا چندصد تا سفرنامه می نوشتم! اما قضیه این برنامه یه مقدار با همیشه متفاوت بود. سفری بود نسبتا طولانی و مشکل که نتایج زیادی در پی داشت و اتفاقاتی که در طول این سفر افتاد ارزش نوشتن و مکتوب کردن داشت. به همین دلیل تصمیم گرفتم این برنامه را هم جزء سفرنامه های منتخب بیارم. بگذریم...


مسیر مسافرت

قرار، صبح ساعت 8 پل فردیس بود. البته امید اصرار داشت که صبح زودتر حرکت کنیم. اما از آنجا که جمعه، حرکت قطارهای مترو دیرتر شروع می شود، قرار زودتر عملا منتفی شد. تقریبا 5 دقیقه از هشت گذشته بود که سر قرار حاضر شدم و به همراه امید و سعید (که در برنامه قزوین-زنجان با هم آشنا شده بودیم) به سمت قزوین حرکت کردیم. جاده الموت کمی قبل از قزوین از اتوبان جدا می شود. از همان ابتدای مسیر، آثار نزدیک تر شدن به شمال و تغییر آب و هوا کاملا محسوس بود. رفته رفته پوشش گیاهی متنوع مي شد و سبزی و طراوت همه جا را فرا می گرفت.


مناظر طبیعی مسیر الموت

ساعت کمی قبل از 11 بود که در یکی از روستاهای بین راه توقف کردیم و مقدمات صبحانه را محیا کردیم. چراغ بنزینیمان بنزین نداشت و مجبور شدیم از یکی از تعمیرگاه های بین راه کمی بنزین تهیه کنیم. حدود نیم ساعت برای یافتن جای مناسبی برای صرف صبحانه (البته کلمه ناهار مناسب تر بود) وقت صرف کردیم. بالاخره جای مناسبی پیدا شد و بساط صبحانه را به راه انداختیم.


مراسم صبحانه خوران!

هنوز 12 نشده بود که مجددا راهی شدیم. مسیر آسفالته اما بسیار پر پیچ و خم و با شیب تند بود. هنوز آثار برف در کنار جاده دیده می شد. جوی های آب کوچک کنار جاده و هوای خنک، نوید روزی به یاد ماندنی را به ما می داد. سر راه، دریاچه اوان (با کسر الف) قرار داشت و فرصت مناسبی بود که سری به آنجا بزنیم. راه دریاچه اوان از مسیر اصلی الموت جدا است و حدود 10 کیلومتر از راه اصلی فاصله دارد. دریاچه در کنار روستایی به نام زرآباد قرار دارد. دریاچه اوان، دریاچه ای زیبا و تقریبا مستطیل شکل است.


منظره ای از دریاچه اوان

طول دریاچه حدود 250 متر و عرض آن حدود 150 متر است و گفته می شود آب آن از نزولات آسمانی و همچنین از چشمه های کف دریاچه تامین می شود. اطراف دریاچه پر بود از چادرهای مسافرانی که برای استراحت آنجا را انتخاب کرده بودند.



منظره ای از دریاچه اوان

اینجا بود که یکی از اتفاقات بدی که می توانست بیفتد، افتاد. در حال عکس گرفتن بودم که تعادلم را از دست دادم و دوربین به دست ، زمین خوردم. این اتفاق بارها افتاده بود، اما هیچوقت اجازه نمیدادم دوربین با زمین برخورد کند. ولی این بار...
لنز دوربین با زمین برخورد کرد و دوربین نابود شد. دوربینی که بیش از 3 سال همیشه و همه جا همراهم بود و بهترین و بدترین خاطرات زندگی را برایم ثبت کرده بود. البته از حق نگذریم، دوربین عمرش را کرده بود و حتی عکس های آخرین مسافرتمان (یزد-هرمزگان) تقریبا غیر قابل استفاده بود. با این دوربین بیش از 20000 عکس گرفته بودم و حالا باید به فکر تهیه دوربینی بهتر می افتادم.

بیشتر از چند دقیقه کنار دریاچه نماندیم و مجددا به مسیر الموت برگشتیم. از دو راهی دریاچه اوان تا دو راهی قلعه حسن صباح حدود 30 کیلومتر فاصله است که مسیری بسیار زیبا و پر درخت است. ده نسبتا بزرگی به نام معلم کلایه در بین راه قرار دارد که توانستیم آنجا بنزین بزنیم. 8 کیلومتر قبل از قلعه، یعنی دقیقا دوراهی گازرخان، محل مناسبی برای صرف ناهار و استراحت بود. از حدود ساعت 2 تا نزدیک 4 آنجا بودیم و با موسیقی ملایمی که از ماشین پخش می شد و اشعار نغزی که بین دوستان رد و بدل می شد حظی وافر بردیم. سه نفري دست به کار شديم و براي ناهار املت مفصل و عاليي درست کرده و خوردیم و بعد از يک استراحت بعد از ناهار لذت بخش، راهي شديم.


مراسم ناهار خوران!

بین راه گازرخان، به محلی رسیدیم که برای لحظاتی کاملا ما را حیرت زده کرده بود. دره ی سنگی و بسیار عمیقی در اثر عبور رودخانه به وجود آمده بود که بنا بر تخمین هایی که زدیم بیش از 80 متر عمق داشت.



دره ی جالب در مسیر قلعه حسن صباح

شکل صخره ها و نزدیک بودن دیواره های کاملا عمودی آنها به هم، واقعا حیرت انگیز بود. البته در راه برگشت چند مورد دیگر از این نوع دره ها را دیدم. احتمالا ریزش باران های سیل آسا از یک سو و نداشتن پوشش گیاهی غنی از سوی دیگر باعث به وجود آمدن اینگونه فرسایش های گسترده در زمین شده است.


دره ی جالب در مسیر قلعه حسن صباح

از روستای گازرخان تا قلعه، مسیری کوتاه و بسیار ناهموار وجود دارد که برخی از اتومبیل ها حتی قادر به طی آن نیستند. ماشین ما سرحال بود و توانست ما را تا آخرین نقطه ممکن برساند. قلعه از این نقطه دیده نمی شد و تنها کوهی با ارتفاع کمتر از 500 متر دیده می شد که بی شباهت به عقابی نشسته نبود.


کوهی که قلعه حسن علی صباح بر روی آن قرار دارد

کاملا نظر کسانی که برای اولین بار این نقطه را برای ساخت قلعه یا پناهگاه انتخاب کرده بودند تحسین برانگیز بود. از هیچ طرفی نفوذ پذیر نبود و واقعا با چند نفر می شد تنها مسیر ارتباطی به بالای قلعه را مسدود کرد. ورودی قلعه 200 تومان بود که هر چقدر تلاش کردیم مثل همیشه با کارت خبرنگاری امید مجانی وارد شویم نتوانستیم. فکر می کنم اولین باری بود که جایی مجبور می شدیم برای ورود پول بدهیم. به هر حال 600 تومان پول بی زبان رفت!
راه ورود به قلعه مسیری طولانی و نفس گیر بود، به طوری که چندین بار بین راه متوقف شدیم تا نفسی تازه کنیم. تعداد پله ها را نتوانستم بشمارم، اما احتمالا عددی بالاتر از 1000 پله می شد.


نمایی از از مسیر باریک و پر پیچ و خم قلعه الموت

بالای کوه تونلی با طول تقریبی 5-6 مترو ارتفاعی بیش از 3 متر وجود داشت که احتمالا برای عبور و مرور بین دو طرف کوه ساخته شده بود.


تونل روی قله

منظره پشت کوه و نمای غربی و جنوبی دشت، منظره ای رویایی بود. سعید هم از فرصت استفاده می کرد و صندلی به دست به هر جای خوش منظره می رسید خوش می گذراند.


سعید در حال نظاره مناظر پایین دست قلعه!

قلعه در بخش شمال غربی قله قرار دارد. البته بقایای زیادی از ساختمان هایی که احتمالا زمانی بر آن وجود داشته نمانده و تنها آثاری از دیوارها باقی مانده است. آقای نسبتا مسنی که از اهالی محل بود، زحمت توضیحات مختصری در باب آنجا را برای ما کشید. جای جای قلعه را با آب و تاب فراوان توضیح می داد و تلاش می کرد چیزی را از قلم نیندازد.


نمایی از قلعه الموت


نمایی از سازه های باقی مانده بر روی قلعه


نمایی از سازه های باقی مانده بر روی قلعه

وقتی صحبت به آب انبار رسید آنچنان با هیجان از ورود خودش آب انبار به همراه یک تیم کوهنوردی اعزامی از تهران حرف می زد که احساس کردم بزرگ ترین افتخار برای هر کس می تواند ورود به این آب انبار باشد! داستان درختچه مو (انگور) آب انبار هم جالب بود. می گفت؛ تا چند سال پیش اهالی محل از این تاک مراقبت می کردند و محصول آنرا نیز برداشت می کردند. طبق گفته ها این تاک از زمان سرپا بودن قلعه وجود داشته و به همین خاطر یکی از دیدنی های قلعه می تواند باشد!

آب انبار قلعه جالب بود. با وصف اینکه تقریبا در یکی از نقاط مرتفع قلعه و البته کل منطقه قرر داشت، آب از کناره های آن جاری بود و مشخص نبود که این آب از کجا می آید. مسئولین هم در مورد منشا آب اطلاع دقیقی نداشتند و حدس می زدند که با لوله های سفالی از نقطه دیگری به آن آب وارد می شده (و البته می شود) است.


آب انبار و تاک معروف آن

هوا کم کم داشت تاریک می شد و باید به تهران باز می گشتیم. حدود 6:30 بود که به پایین قلعه رسیدیم. یعنی حدود 2:30 ساعت برای بالا و پایین رفتن و دیدن قلعه وقت گذاشته بودیم.


مناظر اطراف قلعه الموت

در حین بازگشت، حدود 20 کیلومتر مانده به اتوبان تهران-قزوین، دقیقا بعد از رد شدن از یک سرعت گیر، ترمز ماشین مشکل پیدا کرد و به این ترتیب باز هم مسافرت ما پر هیجان شد. کاری از دستمان بر نمی آمد. نه تعمیرگاهی در آن نزدیکی بود و نه امداد خودروی. با تلاش فراوان توانستم یکی از دوستان به اسم عباس را پیدا کنم و امیدوار بودم بتوانم از راهنمایی هایش استفاده کنم. فایده زیادی نداشت و آخر کار به این نتیجه رسیدیم که دقایقی اجازه بدهیم ماشین خنک شود. بعد از حدود 15 دقیقه ترمز به وضعیت عادی برگشت و توانستیم حرکت کنیم. به اولین تعمیرگاه که رسیدیم؛ ماشین را نشان دادیم. تعمیرکار پیشنهاد کرد کمی با احتیاط حرکت کنیم و نگران ترمز هم نباشیم چون مشکلی ندارد.

چند دقیقه بعد از ورود به اتوبان، مشکل دیگری در حال رخ دادن بود. چراغ آلارم دمای آب روشن شد! بله... تسمه پاره شده بود! نه آبی برای ريختن در رادیاتور داشتیم و نه تسمه! هنوز چند دقیقه نگذشته بود که اتومبیلی ایستاد. هم آب و هم تسمه به ما داد و مجددا توانستیم حرکت کنیم.
بگذریم... این ماجرا تا رسیدن به پل مهرشهر 2 بار دیگر تکرار شد و آنطور که امید می گفت بعد از آن هم يک بار دیگر. یعنی 4 بار در طول کمتر از 2 ساعت! باور کردنی نبود، اما ماشينهای ایرانی است و...
مهرشهر از دوستان خداحافظی کردم و با تاکسی های خطی به طرف تهران حرکت کردم. ترافیک جمعه شب غوغا می کرد. واقعا به همه پيشنهاد ميکنم هيچوقت جمعه عصر نخواهيد که از سمت قزوين و کرج به سمت تهران بياييد؛ چون الحق در اين شب ميتوانيد فاجعه ای را در علم ترافيک مشاهده کنيد. به هر حال... آنقدر شلوغ بود که حدود ساعت 1 بعد از نیمه شب به خانه رسیدم و اين سفر هم به آخر رسيد.