باز هم اردیبهشت و فصل گل و گلاب و کاشان. امسال هم تصمیم داشتیم سری به کاشان بزنیم و از روزهای پر گل کاشان لذت ببریم. از چند روز قبل مهندس کاظم پور پیشنهاد داده بود که در این سفر افتخار همراهی ایشان را داشته باشیم. از آنجا که با وجود اتومبیل، بخش زیادی از مشقت سفر هموار می شد، ما هم استقبال کردیم و به این ترتیب سفر امسال ما به کاشان چهار نفره و با اتومبیل شخصی شد. برنامه قرار بود دو روزه باشد و ساعت حرکت هم صبح پنج شنبه حدود 9 صبح تعیین شد. البته پبشنهاد من خیلی زودتر از 9 بود اما مشکلاتی به وجود آمد که باعث شد زودتر از آن ممکن نباشد. صبح پنج شنبه وسایلم را جمع کردم و با بار و بندیل همیشگی راهی شرکت شدم. امید هم میدان آزادی منتظر ما بود. حدود 9:30 صبح از شرکت حرکت کردیم.


مسیر مسافرت

بین راه البته مشکلات مختصری برای ماشین پیش آمد که کمی حرکت را کند کرد اما به هر حال حدود ساعت 1 به کاشان رسیدیم. برای ناهار از تخت هایی که کنار باغ فین گذاشته شده بود استفاده کردیم. شب قبل به اندازه کافی الویه آماده کرده بودم و برای ناهار همین الویه کافی بود. زیاد توقف نکردیم و بعد از ناهار و چایی به سمت ابیانه حرکت کردیم.


مسیر منتهی به ابیانه

ابیانه
جزء جاهایی بود که هنوز نه من و نه امید فرصت نشده بود ببینیم. ابیانه مسیری نسبتا طولانی دارد علاوه بر این به علت قرار نداشتن بر روی هیچ کدام از راه های اصلی، ماشین خطی یا مینی بوسی در آن مسیر کار نمی کند. ابیانه در جنوب کاشان و در فاصله حدود 80 کیلومتری آن قرار دارد.


مسیر منتهی به ابیانه

ابیانه هم از طریق جاده کاشان-نطنز و هم از اتوبان کاشان-اصفهان قابل دسترسی است. مسیر انتخابی ما از جاده نطنز بود. حدود 56 کیلومتری کاشان، مسیر دوراهی شده و جاده سمت راست به ابیانه منتهی می شود. از این دو راهی تا ابیانه حدود 22 کیلومتر فاصله است که مسیری بسیار زیبا و سر سبز است. مسیر کاملا کوهستانی و دره مانند است که جای جای آن را باغ های پر درخت پوشانده است.


مناظر اطراف ابیانه

ورودی ابیانه آقایی با لباس فصل نیروی زمینی ارتش و واکسیل قرمز (اولین باری بود که همچین ترکیبی می دیدم) ایستاده بود و از ماشین ها برای ورود به ابیانه پول می گرفت. اصلا نمی توانستم درک کنم که پول گرفتن از بازدید کنندگان یک روستا چه معنایی می تواند داشته باشد. خلاصه اینکه از همان ابتدا خاطره ناخوشایندی در ذهن ما نسبت به ابیانه جا خوش کرد. ورودی به ابیانه با هتل معروف این روستا برخورد کردیم که واقعا قیمت های بالایی داشت. قیمت اتاق یک تخته نزدیک به 35 تومان و دو تخته هم نزدیک به 55 تومان بود. کم کم داشت این ذهنیت در من تقویت می شد که ابیانه هیچ ارزش گردشگری ندارد و تنها به دلایل دیگر این منطقه اینقدر معروف شده است.


هتل ابیانه

نه از آن زبان چند هزار ساله خبری بود و نه از لباس های محلی زیبا. از هر 100 نفری در ده دیده می شدند حدود 95 نفر توریست و گردشگر بودند و 5 نفر باقی مانده هم پیرمرد و پیرزن های محلی بودند که برای فروختن اجناسشان آمده بوند. خلاصه اینکه کلی ضد حال خوردیم از اینکه با وجود این همه نقاط دیدنی در این مملکت چرا...


فروشندگان ابیانه ای

حدود 1-2 ساعتی در ابیانه بودیم و سعی کردیم لااقل از مناظر طبیعی و بناهای خوشرنگ آن که در غروب آفتاب خوشرنگتر شده بود لذت ببریم.


مناظر ابیانه


مناظر ابیانه

دیوارهای ساختمان ها دارای رنگ متمایل به سرخ و زیبایی است که با دیدن آنها به یاد دانشگاهمان افتادم. همه دیوارهای دانشگاه هم با رنگی شبیه به همین رنگ آجرکاری شده بود.



منظره ای از ابیانه


منظره ای از ابیانه


امید...


نزدیک غروب بود و باید زودتر به قمصر می رسیدیم. برای رسیدن به قمصر باید به کاشان بر می گشتیم. بین راه نقشه را برداشتم و مشغول بررسی راه ها شدم که راه مستقیمی به قمصر توجهم را جلب کرد. حدود 36 کیلومتر قبل از کاشان، از کنار روستایی به نام "چاله قره" راهی وجود داشت که به نظر می رسید تا قمصر قابل استفاده باشد. پبشنهاد را با دوستان مطرح کردم و قرار شد امتحان کنیم. راه به نظر منطقی و معقول بود، به همین دلیل توکل کردیم و این مسیر را در پیش گرفتیم. جاده خلوت بود و با تقریب خوبی "پرنده در آن پر نمی زد!" از کنار منطقه نظامی رد شدیم و بعد از حدود 20-30 کیلومتر به روستایی رسیدیم که به نظر ته جاده می آمد. اهالی روستا با نگاه های پرسشگرانه به ما نگاه می کردند و مرتب دعوت می کردند که شب را پیش آنها بمانیم. طبق گفته اهالی روستا، جاده تقریبا فصلی است و باران های سیل آسا هر ساله جاده را می بندد. به همین دلیل مجبور شدیم راهی را که آمده بودیم بر گردیم.


گل های زیبای قمصر


واقعا دیر شده بود. حدود 7:30 شب به قمصر رسیدیم. بعد از پرس و جو از اهالی، دو اتاق با قیمت هر کدام 5 تومان اجاره کردیم. وسایلمان را گذاشتیم و برای خوردن شام بیرون رفتیم. یکی از غذاخوری های قمصر در بلندای شهر و مسلط به آن قرار دارد که محل مناسبی برای یک استراحت 1-2 ساعته است. سال قبل خاطره خوبی از این غذا خوری برای ما به یادگار مانده بود. به همین خاطر تصمیم گرفتیم باز هم شام را آنجا دور هم باشیم. قرار شد به خاطر جشن فارق التحصیلی سربازی، من همه دوستان را شام مهمان کنم. کیفیت غذا نسبت با سال قبل خیلی تغییر کرده بود و اصلا با قیمتش متناسب نبود. به هر حال شام را در هوای خنک قمصر خوردیم و راهی اقامت گاه شدیم.


منظره ای از قمصر


صبح حدود ساعت 5:30 با سر و صدای دوستان از خواب بلند شدم. صبحانه خوردن حدود 1 ساعت طول کشید. آفتاب کاملا بالا آمده بود و برای دیدن گل های تازه باید عجله می کردیم. به اولین گلستان که رسیدیم با کمال تعجب دیدیم که حتی یک غنچه باز وجود ندارد. وقتی سراغ گل را از یکی از اهالی گرفتیم تازه فهمیدیم که به خاطر سرد بودن هوا هنوز هیچ غنچه ای باز نشده. خلاصه اینکه دست از پا درازتر چند بطری عرقیات گیاهی با خواص جور واجور گرفتیم و عازم کاشان شدیم.


بوته های گل رز


برنامه این بود که تا غروب، کاشان و مشهد اردهال را ببینیم. ابتدای شهر دیوار قدیمی به نام "باروی عهد سلجوقی" وجود دارد. دیواری بلند و طویل که ظاهرا زمانی دیوار دفاعی شهر محسوب می شده است. آب انبار خشک و قدیمی هم در کنار همین دیوار وجود داشت که دیدن آن خالی از لطف نبود.


باروی عهد سلجوقی کاشان


آب انبار قدیمی


یکی از مهم ترین دیدنی های کاشان، خانه های قدیمی و زیبای آن است. چندین نمونه از این خانه های قدیمی وجود دارد که برخی از آنها واقعا نشان دهنده اوج هنر معماری هستند. برای شروع سری به خانه عباسیان زدیم.



خانه ای بزرگ با تمام امکانات لازم برای زندگی. اتاق ها و راهروهای بسیار زیبا و تمام ظرافت های هنری در آن رعایت شده بود. حیف که چیز زیادی از معماری نمی فهمیدم.





برای لحظاتی که چشم مسئولین خانه را دور دیدم، با کمک امید سری به پشت بام زدم و چند عکس هم از آن زاویه گرفتم. برای دیدن این خانه بیشتر از 1 ساعت وقت گذاشتیم.



هوا به شدت گرم شده بود و دوستان ما هم کلافه. برای من و امید در آن لحظات واقعا غیر از دیدن چیزی مطرح نبود. مجبور شدیم برای دقایقی دوستان را تنها بگذاریم و به تنهایی از خانه های "عامری ها" و "بروجردی" دیدن کنیم. هرکدام دیدنی های فراوانی داشت و فرصت ما هم اندک.



آرامگاه شاه عباس صفوی هم جزء مواردی است که دیدن آن برای ما جالب بود. این آرامگاه در کنار امام زاده ای به نام "حبیب بن موسی" قرار دارد. سنگ مزار شاه عباس، سنگی سیاه و زیبا است که حرف های زیادی در مورد آن گفته شده است.



روی سنگ را نیز با شیشه پوشانده اند. دقایقی در خنکای امام زاده استراحت کردیم. حرف های زیادی بین ما رد و بدل شد. اینکه شاه عباس که بود؟ چه کرد؟ و چرا اینجا و اینطور...


مقبره شاه عباس اول صفوی؛ کاشان


محتشم کاشانی
محل بعدی بود. به سختی توانستیم راه را پیدا کنیم. مسیر از میان کوچه-پس کوچه های تنگ می گذشت. آرامگاهی زیبا برای این مرثیه سرای بزرگ ساخته شده، در و دیوار هم با اشعار زیبای این شاعر مزین گردیده بود.



مسجد و مدرسه آقا بزرگ
هم یکی دیگر از دیدنی های کاشان است که به آن سری زدیم و چند قطعه عکس یادگاری از آن گرفتیم. ماجرای در پر از میخ مسجد هم جالب بود که مجبور شدم، میخ های روی در را که بیش از 3000 عدد بود بشمارم.



تپه چند هزار ساله سیلک هم از دیدنی های کاشان است. اصلا فکر نمی کردم این تپه اینقدر به شهر نزدیک و حتی داخل آن باشد. البته تپه چیز زیادی برای دیدن نداشت و غیر از برخی قسمت ها که خشت هایش دیده می شد، بقیه تپه فقط یک تپه بود!



باغ فین
هم یکی دیگر از دیدنی ها بود که به طرز غیر معمولی شلوغ شده بود. به زحمت و با کمک کارت خبرنگاری امید توانستم وارد باغ شوم، اما حمام را اصلا نمی شد وارد شد. همه جا شلوغ بود. شلوغ...
داخل باغ پر از درختان سرسبز و بلند بود. جوی آب زیبایی هم از وسط درختان در جریان بود که زیبایی باغ را چند برابر کرده بود. برای لحظاتی به یاد باغ شازده ماهان افتادم و به یاد فالوده کرمانی های خوشمزه باغ...




ساعت نزدیک 2 بعد از ظهر شده بود و باید زودتر به سمت مشهد اردهال می رفتیم. ناهار را در یکی از کبابی های خلوت کاشان خوردیم و عازم شدیم. مشهد اردهال در 43 کیلومتری غرب کاشان واقع شده و یکی از مهمترین دلایل معروفیت آن وجود مزار سهراب سپهری است.


امام زاده سلطان علی بن محمد باقر؛ مشهد اردهال


راه مشهد اردهال نسبتا خوب، البته با پستی و بلندی غیر عادی است. بین راه از فاصله دور نیاسر را هم دیدیم و خاطرات سال گذشته را از ذهن گذراندیم.


مزار سهراب سپهری؛ مشهد اردهال


اصلا باورم نمی شد که آرامگاه کسی همچون سهراب را در این وضع ببینیم. آرامگاهی فقط با یکی سنگ قبر معمولی، در جایی بسیار شلوغ که هر لحظه عابری از روی آن می گذشت. تاسف خوردن فایده ای نداشت. دقایقی با امید همراهی کردم و چند شعر از اشعار این شاعر بزرگ را با هم خواندیم.


مزار سهراب سپهری؛ مشهد اردهال


ساعت حدود 4:30 شده بود که عازم تهران شدیم. بین راه اتفاق خاصی رخ نداد، غیر از اینکه در بدو ورود به تهران طوفان سختی وزیدن گرفت و نیم ساعتی از شدت گرد و خاک به سختی می توانستیم نفس بکشیم.