زمستان ايران را فصلي بدون مسافرت مي دانند. سرما، بسته بودن جاده‌ها، بارندگي، همه و همه باعث شده تا کمتر کسي علاقه اي به سفر در اين فصل داشته باشد. در حالي كه زمستان بهترين فصل براي سفر به استان هاي زيباي جنوب ايران زمين است. زمستان، آن زمان که مردم بيشتر شهرهاي ايران به گرماي بخاري پناه مي برند، زمان مناسبي است براي لذت بردن از طبيعتي بي نظير در جنوب ايران. طبيعتي که در آن به راحتي مي توان بدون کمترين احساس سرما شب را در چادر خوابيد و مي شود بدون لباس گرم از هواي بهاري لذت برد. به راستي چه آب و هوايي دارد اين سياره ايران. در فاصله‌اي کمتر از يک ساعت پرواز، اين همه تغيير و تنوع جدا حيرت انگيز است.

از چند ماه قبل مسير قشم از بندرعباس براي سفر اسفند انتخاب شده بود. به موازات توري که قرار بود اجرا شود، سفري اختصاصي به اين منطقه نيز برنامه‌ريزي گرديد. با توجه به اينکه قبلا بيشتر نقاط ديدني منطقه تصويربرداري و ثبت شده بود، هدف اين سفر بيشتر جامعه شناسي و آشنايي با مردم منطقه و در کنار آن لذت بردن از طبيعت و استراحت چند روزه بود.

تاريخ حرکت عصر روز دوشنبه و مقصد مياني؛ شهر يزد مشخص گرديد. قرار بود با توقف يک روزه در شهر يزد، هم استراحت بين راه داشته باشيم و هم بيشتر با شهر و مردمان آن آشنا شويم. صبح روز سه شنبه به يزد رسيديم. هوا معتدل بود و بهاري. مقابل ايستگاه راه آهن، پارکي قرار دارد که جاي مناسبي براي استراحت کوتاه مدت است. براي صبحانه ساعتي در اين پارک توقف داشتيم و بعد ديدار از شهر يزد آغاز شد. در سفر قبل به این شهر، خاطره نه چندان خوبي در ذهن من نقش بسته بود. سعي کردم خاطرات سفر قبل را فراموش کنم و به يک سفر براي نتيجه گيري بسنده نکنم. اما باز هم در اين سفر خاطرات تداعي شد. همان برخوردها و همان طرز رفتارها...



تکیه امیر چخماق؛ یزد

از امير چخماق شروع کرديم. تکيه (مسجد) بزرگ امير چخماق با آن نخل بزرگ کنارش. با فواره هايي که يزد را در ظاهر شهري پرآب نشان مي داد. از فراز اين تکيه مي شد تمام شهر را ديد. شهري بزرگ که برخلاف ديگر شهرهاي بزرگ، فقط طول و عرضش بزرگ شده و کمتر ارتفاع گرفته. شايد به خاطر فراوان بودن زمين است، شايد هم به خاطر اهميت مردم به حفظ بافت سنتي و حفظ روابط همسايه اي. شايد مردم اين شهر مي دانند که آپارتمان چه مي کند با آدم ها!

آب انبار و زورخانه کنار امیرچخماق؛ یزد

در يکي از کوچه هاي کنار امير چخماق، زورخانه و آب انباري وجود دارد که ديدنش خالي از لطف نيست. آب انباري بزرگ که از چند رشته قنات پر مي شده. روزگاري يزد پر بوده از قنات. قنات هاي کوچک و بزرگ که طول برخي از آنها به ده‌ها کيلومتر مي رسيده. مردمان اين ديار زبانزدند در ساخت قنات. تبحري که هنوز هم باقي است. يادم مي آيد که در خاطرات جنگ 8 ساله مي خواندم که چطور از همين مردمان ماهر براي کندن تونلي در يکي از عمليات ها استفاده کرده بودند. اما صد حيف که بسياري از اين قنات ها خشکيده. کور شده اند اين چشمه هاي جوشان که برکت را از دل کوه ها به اين سرزمين خشک مي آوردند.

زورخانه اي هم روي آب انبار ساخته شده که امروزه مکاني ديدني است براي گردشگران. برخلاف آب انبار، فراموشي دامن اين زورخانه را نگرفته و همچنان زندگی در آن جریان دارد. هر روز نزديک غروب پهلوانان شهر مي آيند و در آن رسم پهلواني مي آموزند و مي آموزند. با مسئول زورخانه سر صحبت را باز کرديم. چيزهاي زيادي گفت. از آداب و رسوم زورخانه اي تا حرمت ورود زن! مي گفت از آداب ورود و از جايگاه و مقام مقدس مرشد.






هتل سنتی در یزد




مسجد روضه محمد؛ یزد


از زورخانه بيرون آمديم و بعد از ديدار از چند خانه قديمي که به عنوان هتل از آنها استفاده مي شد، از "مسجد روضه محمد" ديدن کرديم. مسجد معروفي نيست اما ديدن دارد. مسجدي با کاشي هاي خوشرنگ و ستون هاي بلند. حقيقتي است اگر بگوييم يزد شهر مسجدهاست. ده ها مسجد در گوشه و کنار اين شهر وجود دارد که هر کدام هنر معماري و مسجدسازي را به کمال رسانده. مسجدهايي بسيار زيبا و جذاب. مسجدهايي که تک ساخته شده اند و لنگه ندارند.



کوچه های آشتی کنان؛ یزد


پرسان پرسان به دنبال پيدا کردن کوچه اي به نام "کوچه آشتي کنان" بوديم. مي خواستيم ببينيم اين کوچه چه طور بين آدم هاي قهر آشتي مي انداخته. تمام کوچه هاي محله قديم يزد را به اميد يافتنش زير پا گذاشتيم، بي فايده بود. آخر خسته و درمانده کسي را ديديم که به قول قديمي ها راه و چاه را نشانمان داد. مي گفت کوچه اي به اين نام وجود ندارد. "آشتي کنان" به کوچه هاي تنگ و باريکي گفته مي شده که به واسطه تنگ بودنشان، در هنگام گذر از آن نمي شد از نفر رو به رو فاصله گرفت. ناگزير بايد شانه به شانه او عبور مي کردي. البته الان هم همينطور است. کوچه هاي زيادي در آن محله با اين توصيف وجود دارد. اما ديگر آشتي کنان نيستند. لااقل براي ما نبودند. همه با موتور و بي توجه به صداي غرش موتورهاشان به سرعت و بي مهابا از کنارمان مي گذشتند. چند باري که اعتراض کرديم، با کلمات زشت و زننده نه تنها از در آشتي نيامدند که دشنامي هم نثارمان کردند.

صنایع دستی در یزد





زیبایی های مسجد جامع یزد

نوبت ديدن مسجد جامع کبير يزد رسيد، اين نگين زيبايي و هنر. بايد قبول کرد که در هر ديدن بخشي از ديدني ها جلوه مي کند. يادم هست که بار قبل که اين مسجد را ديدم، نقش و نگار و شيوه کاشي کاري ها چشم هايم را خیره کرده بود، اما اين بار رنگ ها! رنگ هاي سبز و آبي و فيروزه اي. آن هم نه سبز و آبي و فيروزه اي آشنا. رنگ هايي که انگار خاص بودند. گویا خداوند این رنگ ها را فقط برای اینجا ساخته. بي نظير بودند اين رنگ ها. ساعت ها مي شد بنشيني و اين رنگ ها را به نظاره بنشيني و با آنها عشق بازي کني. چند نفري از همراهانمان مبهوت در گوشه هايي از مسجد نشسته بودند و انگار با زبان رنگ ها با مسجد حرف مي زدند.


ناهار را در بازار پايين امير چخماق کباب خورديم. پايين تکيه امير چخماق بازار کوچکي است که چند کبابي در آن ميزبان گردشگران و برخي اهالي شهر يزد است. غذاهاي نسبتا خوبي دارند اما قيمتشان اندكي زياد است.



آتشکده زرتشتیان یزد

يزد يکي از شهرهاي مهم زرتشتي نشين ايران است. وجود شاخصه هاي گوناگون زرتشت در گوشه و کنار، گواه آن است. آتشکده زرتشتيان يزد که گفته مي شد صدها سال آتش آن خاموش نشده يکي از جاذبه هاي ديدني اين شهر است. آتشکده اي زيبا که آتش کوچکي در آن در پشت حصاري شيشه اي شعله ور است. هميشه برايم جالب بود بدانم اين آتش ها را چگونه هميشه روشن نگه مي دارند. کمي احمقانه به نظر مي رسد، اما تصور مي کردم تکنولوژي هاي جديد نظير گاز بايد به کمک آمده باشند. همين سوال را از يکي از خدام آتشکده پرسيدم، جوابش و نگاهش حکايت "عاقلان و سفيهان" بود. مي گفت آتش آتشکده فقط با چوب تامين مي شود، آن هم نه چوب هاي معمولي، چوبي که هيچ دودي ندارد و باز هم نه هر چوب بدون دودي، چوب بدون دودي که از درختي خاص در مكاني خاص تهيه مي شود! کاش مي دانست چه درختي است که لااقل جهالتم در اين مورد کمتر مي شد.








گور دخمه ها یا استودان یا استخوان دان های اطراف یزد

دخمه زرتشتيان (استودان يا استخوان دان) هم يکي ديگر از نمادهاي زرتشت در يزد است. دو استودان بزرگ در حاشيه غربي شهر يزد قرار ندارد که نشان از رونق دين زرتشت در روزگاري نه چندان دور است. استودان؛ محلي است براي گذاردن اجساد مردگان در آن. زرتشت خاک را مقدس مي داند و آلوده کردن آن جايز نيست. جسد انسان آلوده است و نبايد در خاک پاک دفن شود. محلي دور از زندگي را انتخاب مي کردند و اجساد را در آن در دسترس آفتاب و پرندگان قرار مي دادند تا پاک کردن اين آلودگي ها را اين نيروها عهده بگيرند. اين نقاط بيشتر در ستيغ کوه ها و در محلي خارج از دسترس حيوانات درنده قرار داشت. استودان يزد نيز از اين قاعده مستثني نبود. به سختي از آن بالا رفتيم. در محل هايي راه از بين رفته و مسير عبور بسيار خطرناک شده بود. در انتهاي راهي که بر کوهي با ارتفاعي حدود 200 متر ساخته بودند، استوانه اي بزرگ به قطر بيش از 50 متر و ارتفاع خارجي بيش از 5 متر بر قله کوه وجود داشت. مسير ورود به اين استودان هم مشکل بود و تنگ. کمتر کسي بدون کمک قادر بود وارد آن شود. داخل استودان فضايي مسطح با گودالي به قطر کمتر از ده متر در ميانه آن وجود داشت. جنازه ها را در فضاي مسطح در اطراف گودال به صورت طاق باز قرار مي دادند و بعد از پوسيده شدن، باقي مانده استخوان ها را در اين گودال مي ريختند تا زماني که آنها هم بپوسند. چند ماه قبل فيلمي واقعي از اين منظره را به همراه چندين جسد در "مستند باد صبا" ديده بودم که دقيقا متعلق به همين استودان يزد بود. براي همراهان روش تدفين را توضيح دادم. ديدني بود! هر کدام در اطراف گودال به همان ترتيب مراسم تدفين خودشان را انجام دادند!







گور دخمه ها یا استودان یا استخوان دان های اطراف یزد


کاش کسي بود که اطلاعات بيشتري مي توانستم از او بگيرم. اما هيچ راهنمايي نبود. اين استودان ها ديگر استفاده نمي شود و مي گويند که زرتشتي ها هم اکنون به روش معمول، مردگانشان را دفن مي کنند. با اين تفاوت که در اطراف مرده با بتون قالبي شبيه به تابوت مي سازند تا مرده با خاک در تماس نباشد.هوا تقريبا تاريک شده بود. بعد از استراحت کوتاهي در کنار استودان به شهر برگشتيم و سفر به بندر عباس ادامه پیدا کرد.








سواحل زیبای خلیج فارس در بندر عباس


روز چهارشنبه ساعت 8 صبح در يکي از پارک هاي ساحلي بندر، 4 نفر ديگر از همسفرانمان که از شيراز و بندرعباس بودند به ما ملحق شدند. علي که چند سفر اخير همراهمان نبود دوباره به جمع ما پيوست و از همان ابتدا با صداي زيبايش ما را مهمان کرد.
اسکله بندر بسيار شلوغ بود. شلوغي بيش از حد باعث ايجاد وقفه در حرکت و انتقال مسافران از بندر به قشم شده بود. به ناچار سري به بازار بندر زديم تا از زمان مرده استفاده اي کرده باشيم. حدود ساعت 1 بعد از ظهر بود که توانستيم با قايق از بندر حرکت کنيم. هواي خنک و لطیف دريا خستگي سفر شبانه را از تنمان بيرون کرد و همه را سر حال آورد. دريا رنگ سابقش را نداشت. جاي جاي دريا قرمز بود. مي گفتند جلبک هاي قرمز هستند که آمده اند دريا را نابود کنند




غارهای خربس یا خریس

در برنامه ريزي ها توقف گاه شب اول، ساحل طلايي در نظر گرفته شده بود. ساحل طلايي فاصله کمي از شهر قشم دارد و نزديک به غارهاي خريس (غارهاي خربس) است. تعريف اين ساحل را از يکي از اساتيد سابقم شنيده بودم که محل مناسبي براي استراحت است. رفتيم که بمانيم، اما با شنيدن قيمت عطاي اين استراحت گاه را به لقايش بخشيديم. براي هر نفر در هر شب 10 هزار تومان مي خواستند، آن هم براي اقامت در چادر و بدون هيچ امکاناتي!









زیبایی های جزیره قشم، جزیره هنگام و خلیج فارس

گزينه ديگر جنگل هاي حرا بود. به اتفاق راهنما به سمت روستای طبل و جنگل هاي حرا رفتيم. در انتهاي جاده اي که به سوي منطقه جنگلی کشيده شده، ساختماني قرار دارد که استفاده هاي چند منظوره اي از آن مي شود. هم فروشگاه است، هم نگهباني و هم استراحت گاه. البته ظاهرا استراحت گاه آن عمومي نيست. پشت ساختمان که رو به جنگل است، مکاني کوچک و مسطح ساخته شده که امکان برافراشتن چند چادر در آن به خوبي وجود دارد. در نگاه اول به نظر محل مناسبي براي چادر زدن و اقامت شبانه نبود، اما بعد از چند ساعت نظرمان عوض شد. اطراف ساختمان شلوغ بود و مرتب گردشگران مي آمدند و مي رفتند. گروهي از محلي هاي آنجا که بيشترشان قايق ران بودند کم کم در اطراف ما جمع شدند. همراهان ما هم که به قول معروف در "مخ زني" استاد هستند به سرعت ارتباطها را برقرار کردند. مسئول ساختمان هم به جمع ما پيوست. چند بار تعارف کرد که شب را ميهمانشان باشيم و يا حداقل داخل ساختمان مستقر شويم. چه خوب بودند و مهربان!

چرا گاهي رفتارها به اين حد مي تواند متفاوت باشد. آن هم بین دو استان همسایه. در تمام مدتي که آنجا بوديم هيچکس کوچکترين بي احترامي به ما نکرد. با وجود آنکه موتوري هاي زيادي طبق عادت معمول به جهت سر زدن به قايق هايشان ساختمان را دور مي زدند، حتي يک نفر هم آن شب اين کار را نکرد و ساختمان را تا نيمه مي آمدند و بعد از ديدن چادرهاي ما از همان مسير بر مي گشتند. به ياد موتوري هاي يزد افتادم... اينجا نه از بي احترامي به همراهانمان خبري بود و نه از نگاه ها و سوت ها و متلک ها!







جنگل های حرا در جزیره قشم

شب تنها کساني که در کنار ساختمان بودند گروه ما بود، البته گاهي موتورها و ماشين هايي مي آمدند و مي رفتند اما کسي آنجا توقف نکرد. نيمه شب قبل از خواب حامد وسوسه شنا در دريا را به جانمان انداخت. شب، تاريکي، سکوت، بوي دريا... بي نظير بود و خواستني. تني به آب زديم. آب پر بود از جانوران ريز و درشت. بعضيهاشان مي درخشيدند. حيرت انگيز و کمي دلهره آور. شايد موجوداتي شبيه به کرم هاي شب تاب ريز بودند. شايد هم علي درست مي گفت و انرژي هاي کيهان بود که اطرافمان خودي نشان مي دادند. شايد مي آمدند تا بگويند ما هم هستيم، اما حيف که نورهاي مصنوعي حجابتان شده. شايد مي خواستند بگويند دنيايشان چقدر زيباتر از اين دنياي خاکي است. علي مي گفت آن شب پرانرژي ترين شب ماه است. مي گفت شب‌هاي بي مهتاب غرق نور است اگر ببيني.

بدنمان بعد از شنا تا مدتي مي سوخت. شاید آب نمک دریا بود، شاید هم موجوداتی که مزاحمشان می شدیم. يک بار هم که عروسي محترم گردنم را مورد نوازش قرار داد؛ تا چند ساعت انگار گردنم را مي سوزاندند. شنيده بودم که مي سوزاند، اما نه اينقدر.





















دیدنی های جنگل های حرا

جنگل هاي حرا را همه با قايق مي بينند. فکر نمي کنم کسي جسارت قدم گذاردن بر ساحل باتلاق نماي اين جنگل ها را داشته باشد. يا لااقل اگر رفت، زياد از ساحل دور شود. وسوسه اين کار را هم يکي از دوستان صبح روز بعد (پنج شنبه) به ذهنمان انداخت. فقط چند نفر قبول کردند. از يکي از قايق ها که حالا ديگر دوستمان بود خواهش کرديم که چند متر آن طرف ما را در ساحل جنگل پياده کنند. کنار ساحل باتلاقي بود. کمي در گل فرو رفتيم. اما آنطرفتر زمين سفت بود و به راحتي مي شد در آن قدم بزنيم. جنگل پر بود از پرنده هاي گوناگون. آنطرفتر پليکان هايي بزرگ و زيبا زير آفتاب لم داده بودند. دورتر در ميان آب دلفين‌ها شناکنان رد مي شدند. گوشه اي از جنگل پسر جواني به نام عباس مشغول ماهي گيري بود. در کارش بسيار خبره بود. طعمه هايش گل خورک هاي ساحل بودند. گل خورک شکار مي کرد و بعد ماهي. خيلي تلاش کرديم با اين پسر ارتباط برقرار کنيم. اما آخرش نشد که نشد. تنها به چند کلمه بسنده مي کرد. جواب هايش در حد بله و خير بيشتر نبود. معلوم بود که طبيعت کار خودش را کرده. ديگر آدم ها برايش جذاب نبودند. بايد وقتش را با بهتر از ما شهري ها مي گذراند. توصيه کرد که اگر شنا بلد نيستيم هرچه زودتر برگرديم. آب به سرعت در حال بالا آمدن است. ما هم به حرفش گوش داديم. کوله بارمان را پر کرد از تجربه و دستمان را پر از ماهي هاي تازه شکار شده!










دیدنی های جنگل حرا در جزیره قشم


آن روز تا کمي بعد از ظهر مشغول شنا و گل بازي بوديم. اهالي محل هم که هيچوقت اينطور مهمانان ناخوش احوال و سرخوشي نديده بودند به جمع ما مي پيوستند و ما را همراهي مي کردند. حتي گاهي خودشان مي آمدند و دعوتمان مي کردند به جمعشان بپيونديم. صفاي دريا در روحشان اثر کرده بود. بخيل نبودند. مهربان بودند. صميمي بودند. هرچه داشتند قسمت مي کردند. مثل ما شهري ها نبودند که دنيا را براي خودشان بخواهند. نمي ترسيدند از بخشيدن. مي دانستند دريا با چند سطل خالي نمي شود.از اهالي براي محل کمپ شب بعد راهنمايي خواستيم. منطقه اي نزديک به غار نمکدان (غار نمکي) را پيشنهاد دادند که نسبتا از جنگل حرا و روستاي طبل دور بود. آن محل انتخاب شد و به راهنمايي يکي از افراد محلي به سمتش حرکت کرديم. ابتداي مسير آسفالت و بعد جاده خاکي شد. منظره هاي اطراف جاده بي نظير بود. کوه هايي با اشکال مختلف در گوشه و کنار. باز هم به قول دوستان "اوستا کريم" هنرنمايي کرده بود. جاهايي انگار روي ديواره ها چسب ريخته بود. جاهايي انگار مجسمه ساخته بود. بايد مي نشستي و مي ديدي!










غار نمکی یا غار نمکدان در جزیره قشم

بالاخره به غار رسيديم. در فاصله کمي از غربي ترين نقطه جزيره. دو غار نمکي وجود دارد که راهنما ما را به سمت غار بزرگتر و زيباتر هدايت کرد. غارها هيچ علامت، راهنما، تابلو و بليط فروشي ندارند. تنها يک نگهبان براي دو غار وجود دارد که به نوبت به غارها سر مي زد. غار نمکي يک غار آبي است که به دليل غلظت فراوان نمک در آب آن، اشکال مختلف نمکي در آن ايجاد گرديده. بلورهاي نمک به شکل هاي زيبا، کوچک و بزرگ در گوشه و کنار، کف و سقف ديده مي شود. در ورود به غار نگهبان تنها توصيه اي که به ما کرد، رعايت سکوت براي جلوگيري از ريزش بلورهاي بزرگ نمک بود. اما فراموش کرد بگويد بي کفش و لباس وارد نشويم. تقريبا همه پابرهنه وارد غار شديم. من و چند همراه ديگر هم بدون لباس، غافل از اينکه داخل غار چه خبر است. ورودي غار عرضي دارد بيش از 5 متر و ارتفاعي حدود نيم متر که تقريبا 25 سانتي متر از اين نيم متر را آب فرا گرفته. بهترين روش ورود به غار شنا کردن است. غلظت بسيار بالاي نمک، آب را سنگين کرده. به راحتي مي توان روي آب شناور شد. طول اين قسمت تنگ حدود 30 متر است که بعد از آن غار وسيع مي شود. ارتفاع سالن اول بيش از 10 متر است. به سختي نور چراغ قوه ها سقف غار را روشن مي کرد. در عبور از ورودي غار به پشت خوابيده بودم. بلورها و سنگ هاي کف غار زخم هاي عميقي روي پشتم انداخته بود. با آنکه تمام بدنم و پشتم داخل آب نمک بود، سوزش زيادي حس نمي کردم. وجود زخم ها را در خروج غار و از نگاه هاي وحشت آلود همراهان فهميدم









غار نمکی یا غار نمکدان در جزیره قشم

در داخل غار تعيين فاصله کار سختي است. مخصوصا براي من که مجبور بودم حواسم به مسير باشد تا پاي برهنه ام را روي بلورها و سنگ هاي تيز نگذارم. فکر مي کنم 70-80 متر بعد از ورود به سالن اول، دوباره گذرگاهي تنگ همانند گذرگاه اول قرار داشت. از اين گذرگاه هم عبور کرديم. گروه ديگري قبل از ما وارد اين غار شده بود. انتهاي اين گذرگاه ظاهرا آخرين نقطه براي گردشگران است و توصيه مي شد که آخرين نقطه بازديد ما هم باشد. گروه ديگر را در همين نقطه ملاقات کرديم. خيلي دلم مي خواست تا آخرين اين دنياي تاريک بروم، اما درد کف پا و نداشتن باطري براي هد لايت باعث شد که ادامه ندهم. به اتفاق چند نفر از دوستان که در ميانه راه منتظر بودند بيرون آمديم.



جانوران در جزیره قشم

در فاصله دورتر غار نمکدان، ساحلي بکر و بسيار زيبا وجود دارد که به خاطر دور از دسترس بودن و جاده خاکي آن کمتر کسي از وجود آن باخبر است. به پيشنهاد راهنما در محل مناسبي از ساحل چادر زديم. ساحل بسيار زيبا بود. کمترين نشانه هايي از آلودگي هاي انساني در آن ديده نمي شد. ساحل پر بود از حيوانات و پرنده هاي آزاد. 2-3 ساعتي هرکسي در ساحل به کاري مشغول بود. من که هميشه در آرزوي دويدن در همچون ساحل درياي تميزي هستم، آنقدر پاي برهنه بر روي شن ها دويدم که چادرها را به سختي مي ديدم. ساحل آنقدر وسيع بود که هر کسي مي توانست صدها متر از ساحل را از آن خودش بداند و دور از چشم همه از اين نعمت بي حساب لذت ببرد. تنها غصه اين بود که صبح فردا بايد اينجا را ترک کنيم. فردا روز آخر سفر ما بود و عصر بايد به تهران بر مي گشتيم. آن شب تا نيمه هاي شب بيدار بوديم و با نواهاي دلنشين شکر مي کرديم اين همه زيبايي و صفاي طبيعت را. شکر مي کرديم دريا و آسمان را که ما را برگزيده بود براي ديدن و لذت بردن اين ديدني ها در عصري که کمتر کسي همت بستن کوله براي اينچنين سفرهايي دارد.

آن شب ميهمان چشم هاي درخشاني بوديم که اطراف چادرهايمان پرسه مي زدند. احساس نمي کرديم مزاحم باشيم. مي آمدند تا کنارمان و به آرامي رد مي شدند. انگار که مي آمدند که خوش آمد بگويند و بروند. سعي کرديم آسايششان را به هم نزنيم. مانده هاي غذا را کمي دورتر ريختيم تا حداقل اينطور از اين چشم ها تشکر کرده باشم.















ساحل زیبای نمکدان در جزیره قشم


صبح زود که بيدار شدم، فکر مي کردم نفر اول باشم. غافل از اينکه همراهان براي ديدن بي تاب تر از من هستند. همه کنار ساحل منتظر طلوع خورشيد بودند. دقايقي بيشتر به طلوع نمانده بود. باز هم طلوعي ديگر. باز هم شبي از عمرمان سپري شده بود، اما خوشحال از اينکه آن شب به بطالت نگذشته. با زيباترين مصنوعات خداوند انس گرفته بوديم. شکر کرده بوديم. احساس خوبي بود که همراه با طلوع زيباي خورشيد در وجودمان شکل مي گرفت.

مسير برگشت را راهنما خودش طوري انتخاب کرد که تمام جزيره را دور زده باشيم. ما از ساحل جنوبي، شرق به غرب جزيره را براي رسيدن به حرا و نمکدان طي کرده بوديم و حالا غرب به شرق جزيره را از حاشيه شمالي براي رسيدن به شهر قشم. از کنار دره هاي زيباي چاهکوه گذشتيم. دره هايي که روزي پناه گاه مردمان اين ديار بوده. حيف فرصت نبود که همراهان را پياده کنم تا ببينند.

کمي قبل از ساعت 11 به قشم رسيديم. يک ساعت فرصت داشتيم سري به بازار ستاره شهر قشم بزنيم. بازار جزء برنامه نبود و به اصرار دوستان يک ساعت را براي اين کار اختصاص دادم. هر کدام از همراهان خريدهاي مختصري انجام دادند و به سمت بندرعباس حرکت کرديم. ساعت حرکت ما از بندر به سمت تهران 2 بعد از ظهر بود. 19 ساعت بعد در حالي که کوله بارمان از تجربه 4 روز سفر پر بود به تهران رسيديم. دوباره زندگي ماشيني را همانند بقيه آدم هاي اطرافمان شروع کرديم. باز هم زندگي يکنواخت. اما ما فرق داشتيم. توشه اي که آفريننده آن چشمان درخشان همراهمان کرده بود تا روزها در چشمان من و همراهان بود تا بار ديگر و باز هم سفري ديگر دوباره درخشنده تر شود. زندگي به دور از طبيعت آن درخشندگي را از چشمان آدم ها گرفته. هر از گاهي بايد دوباره از دريا گرفت. از کوه گرفت. از جنگل گرفت. از دشت گرفت. از چشمان روباه و شغال گرفت. از ذرات کيهان گرفت. از خدا گرفت.