تعطيلات عيد نوروز نزديک است. تعطيلاتي که بهترين روزهاست براي دوست داران سفر. چندين روز مي توانند بدون دغدغه و نگراني هرجا که دلشان مي خواهد باشند. امسال هم که تعطيلات کمي طولاني تر شده فرصت بهتری است. عملا از 28 اسفند تعطيل است تا 7 فروردين. چند پيشنهاد براي اين تعطيلات طولاني مطرح شده بود. خوزستان، چهار محال، کهکيلويه، سيستان و بوشهر که آخر از همه بوشهر انتخاب شد. البته بوشهر از مسير اصفهان و فارس که در نهايت اصفهان هم حذف شد و اکتفا کرديم به ديدن فارس و بوشهر. به دليل شکل خاص سفر و طولاني بودن آن و همچنين تصميم براي رکورد زني در کم کردن هزينه ها، فقط از افراد آشنا دعوت شد. کساني که قبلا با ما سفر آمده بودند و مي دانستيم در شرايط مختلف چطور رفتار مي کنند.


ساعت 9 صبح روز چهارشنبه 28 اسفندماه 1387 بعد از يک سفر 13 ساعته از مبدا تهران به شيراز رسيديم. هوا بهاري بود. فضاي شهر معطر از عطر بهارنارنج. البته همراه با کمي گرد و خاک. گوشه اي از يک پارک بساط صبحانه را پهن کرديم و منتظر همسفر شيرازيمان شديم. علي آقا از سفر درياچه گهر سال قبل با ما همراه شده بود و از آن به بعد به يکي از اعضاي ثابت سفرها تبديل شد و همه جا با صداي زيبايي که داشت به گروه نشاط مي بخشيد.










طبق برنامه ريزي ها قرار بود مدت کوتاهي در حد 1-2 روز در شيراز بمانيم و بعد عازم استان بوشهر شويم. اما در حين سفر ماجراهايي پيش آمد که در نهايت برنامه سفر را با تغييرات زيادي همراه کرد. اين تغييرات ناخواسته باعث شد تا ديدني هاي زيادي از استان فارس را که از چشمان ما پنهان مانده بود ببينيم.

بعد از رسيدن علي آقا، به سمت باغ يکي از دوستان حرکت کرديم تا شب را در آنجا اقامت کنيم. بين راه توقف کوتاهي به دليل نياز به تعمير ماشين پيش آمد. توقف اجباري باعث شد مدتي را در بوته زارهاي اطراف جاده شيراز به سمت سپيدان بگذرانيم. اين منطقه در امتداد سلسله کوه هاي زاگرس قرار دارد و طبيعتي کاملا آشنا براي ما داشت. گياهان خودرو از همان نوع گياهان استان هاي شمال غربي اين منطقه همچون لرستان، ايلام و کرمانشاه است. استان هايي که زياد به آنها سفر کرده بوديم و خوب مي شناختيمشان.









بعد از ظهر به باغ مورد نظر که در منطقه اي به نام "هماي جان" قرار داشت رسيديم. باغي بزرگ با ويلايي کوچک در وسط آن. منطقه کاملا ويلايي ساخته شده بود و ده ها باغ کوچک و بزرگ در آن قرار داشت.

به واسطه دور بودن باغ از شهر و منابع نور مزاحم، آسمان شب بسيار زيبا ديده مي شد. تلاش کردم چند عکس از صورت هاي فلکي و ستاره هايي که هميشه در آسمان مي ديدم بگيرم. حدود يک ساعتي مشغول عکاسي بودم که ماحصل کار چند عکس خوب و قابل استفاده بود. عکاسي ستاره ها کار آساني نيست و صبر زيادي مي خواهد. علاوه بر اين دوربين هم داراي مختصر امکاناتي بايد باشد.








گفته مي شد در يکي از باغ ها نوعي لاله واژگون کاشته بودند که همين امر باعث شد صبح روز بعد (پنج شنبه)، قبل از هر کاري براي پيدا کردن آن باغ، شال و کلاه کنيم. پيدا کردن باغ کمي سخت بود. نه اسم باغ را مي دانستيم و نه حتي اسم محلي اين گل ها را. بالاخره باغ را پيدا کرديم. باغبان اين باغ پسر نوجواني به نام نادر بود که صورتي افغان و لهجه اي شيرازي داشت. ترکيب جالبي شده بود. مي گفت پياز گل ها را سال قبل از کوه هاي اطراف به اين باغ آورده اند و الان حدود 20-30 بوته از آن در باغ روييده است. محلي ها به اين گل، گل اشک مي گفتند چون با اشاره کوچکي به گل قطرات آبي شبيه به اشک از آن خارج مي شد.






به همراه نادر که با ما دوست شده بود در حال قدم زدن در اطراف باغ ها بوديم که به شکارچي جواني با نام "سياوش" برخورد کرديم. سياوش فرزند يکي از خان ها بزرگ منطقه بود که به جهت علاقه زيادي که به طبيعت داشت برخلاف بسياري از خان زاده ها که زندگي شهري را انتخاب مي کنند، در دامان طبيعت زندگي مي کرد. سياوش آدمي با وقار و دوست داشتني بود. تمام اخلاقيات يک خان زاده اصيل را داشت. بسيار مودب و متواضع بود. به همراه دو سگ و تفنگش به قول معروف "حال مي کرد". چند ساعتي با "سياوش خان" بوديم و از صحبت ها و تجربياتش لذت برديم.






بعد از ظهر همان روز (پنج شنبه) به سمت چشمه اي به نام "شش پير" حرکت کرديم. "شش پير" چشمه اي مشهور در منطقه است که گفته مي شد محل عبور يا شايد هم سکناي شش نفر از پيران طريقت بوده است. قبل از رسيدن به شش پير در کنار درياچه کوچکي استراحت کوتاهي داشتيم. تابلو هشدار جالبي کنار درياچه بود که نشان دهنده خطر در اين درياچه براي شناگران بود. گفته مي شد که اين خطر به دليل وجود ريشه هاي فراوان در درياچه است که با پيچبده شدن به دست و پا مي تواند خطرناک باشد. برخي هم مي گفتند که در جايي از درياچه آب به دل زمين فرو مي رود. به هر حال هيچ کدام جسارت شنا کردن در درياچه را نداشتيم.




در کنار چشمه "شش پير" بوديم که چند جوان هم سن و سال به ما ملحق شدند. متوجه نشدم که صحبت از کجا شروع شد، اما وقتي رسيدم فهميدم که بين يکي از دوستان ما و اين سه نفر شرط بندي براي شنا در آب در حال رخ بستن است. آب چشمه بسيار سرد بود و تحمل سرماي آن حتي براي چند ثانيه هم غير ممکن به نظر مي رسيد. اهالي مي گفتند قبلا از اين آب براي تنبيه مجرمين استفاده مي شده!

به هر حال مذاکره انجام شده بود و جايزه ماندن در آب هم يک شام مفصل براي همه اعضاي گروه تعيين شد. علي، نرگس و من هر سه آماده ورود به آب شديم. قبل از ورود به ياد آموزش هاي مقابله با هايپوترمي که قبلا آموخته بودم افتادم و به همين دليل روش آتشي برپا کردم. بعد از آماده شدن آتش ابتدا علي و نرگس وارد آب شدند. بعد نوبت من شد. البته ديگر نياز به ورود من نبود، ما شرط را برده بوديم اما لذت اين تجربه بيشتر از يک شرط بندي ساده بود. آب به طرز باور نکردني سرد بود. انگار هزاران سوزن پوست بدنم را سوراخ مي کرد و وارد بدنم مي شد. بيشتر درد بود تا احساس سرما. فکر مي کنم آب چشمه از قله همان کوه از برف هاي در حال آب تامين مي شد. حيف که دماسنج همراه نداشتم، اما مطمئنا دماي آب نزديک به صفر بود. عمق آب کم بود به همين خاطر مجبور شدم کف چشمه بنشينم. از آموزش ها يادم بود که زياد نبايد حرکت مي کردم، مخصوصا لباس نداشتم و هر حرکتي انتقال حرارت را چندين برابر مي کرد. بعد از حدود دو دقيق تقريبا تمام ماهيچه هايم از کار افتادند. اين وضعيت شروع هايپوترمي بود و ماندن بيشتر در اين شرايط اصلا عاقلانه نبود. به سختي از آب بيرون آمدم و...
شب را ميهمان بازنده شرط؛ از اهالي روستايی نزديک شش پير بوديم. خانواده اي مهمان نواز و مهربان.




صبح روز بعد (روز جمعه) روز عيد بود. بايد تصميم مي گرفتيم سال تحويل کجا باشيم. به پيشنهاد پروانه قرار شد سال را در حافظيه تحويل کنيم. پيشنهاد خوبي بود و استقبال شد. چند ساعتي هنوز فرصت داشتيم به همين خاطر به سمت بهشت گمشده حرکت کرديم. بهشت گمشده در فاصله کمی از شيراز قرار گرفته است. بهشت گمشده دره اي پر آب است که با درختان زيبا و سر به فلک کشيده، مناظري ديدني را خلق کرده است. در دره امکان حرکت با مشين وجود ندارد. در چندين نقطه ناگزير از عبور از آب شديم. البته آب کم عمق بود و گذشتن از آن مشکل ساز نبود. انتهاي مسير مشخص نبود اما ظاهرا دره بسيار طولاني بود. حدود يک ساعتي پياده در دره حرکت کرديم. آب جاري در دره بسيار خنک و تميز بود. تني به آب زديم و بعد از صرف صبحانه دوم و استراحت مختصر برگشتيم.































حدود نيم ساعت مانده به سال تحويل به حافظيه رسيديم. جمعيت بسياري در اطراف مقبره بودند. بسياري سفره هفت سين خود را در گوشه و کنار محوطه انداخته و منتظر تحويل سال بودند. موسيقي ملايمي از استاد "محمد رضا شجريان" پخش مي شد. اگر درست به خاطر داشته باشم آلبوم آهنگ وفا بود.

گرم باز آمدي محبوب سيم اندام سنگين دل
گل از خارم بر آوردي و خار پا و پا از گل
...
گروهي همنشين من خلاف عقل و دين من
بگيرند آستين من که دست از دامنش بگسل
ملامت گوي عاشق را چه گويد مردم دانا
که حال غرقه در دريا چه داند خفته در ساحل






بعد از سال تحويل به همراه گروهي از دوستان علي در گوشه اي از محوطه نشستيم و با صداي زيباي يکي از دوستان ايشان پذيرايي شديم.











علي آدم جالبي است. چند باري قبلا گفته بود که يک غار براي خودش دارد. اما هيچوقت اين حرفش را جدي نگرفته بودم. يک بار ديگر وقتي اين موضوع را يادآوري کرد و پيشنهاد کرد شب را در غار اختصاصيش بگذرانيم قبول کردم. غار حدود يک ساعتي از شهر پياده فاصله داشت. نزديک غروب بود که حرکت کرديم. با خاطر مشکل غيرمترقبه اي که رخ داد با تاخير 2-3 ساعته به غار رسيديم. همين مشکل بعد باعث شکستگي انگشت پروانه شد.


غار علي، غار کوچک و تقريبا دست سازي به ابعاد حدود 4 متر در 6 متر بود. مشخص بود که زحمت زيادي براي آن کشيده است. اطراف آن را گل کاري کرده و سکوي زيبايي جلوي آن ساخته بود. تنها مشکل آن نامرتب بودن و وجود وسايل اضافه زياد در آن بود. آن شب يکي ديگر از دوستان علي به نام "شهريار" به جمع ما پيوست. شهريار با آوردن يک ماشين لندرور بعدا تاثير زيادي در شکل سفر گذاشت.

بعد از تجربه خوابيدن در غاري بر فراز شهر شيراز، صبح روز بعد (شنبه) با تغيير اندکي در مسير برگشت به شهر شيراز از مقبره ؟؟؟؟ ديدن کرديم. البته ديدني نبود و تقريبا به صورت يک مقبره متروکه و خرابه ديده مي شد. به دليل آماده نبودن ماشين و همچنين به خاطر انگشت پروانه مجبور شديم شب را مجددا در شيراز اقامت کنيم. متاسفانه يکي از بندهاي انگشت شکسته بود و نياز به گچ گرفتن داشت. با وجود گچ دست ادامه سفر مشکل شده بود. بار و بنديل پروانه را در کوله هاي بقيه دوستان تقسيم کرديم تا حداقل مشکل را کمتر کنيم.










بالاخره روز يکشنبه بعد از توقف چهار روزه در شيراز به سمت استان بوشهر حرکت کرديم. مسير از کازرون و در نهايت بندر گناوه انتخاب شد. حوالي غروب به بندر گناوه رسيديم. شهر بسيار شلوغ و پر از مسافر بود. کنار دريا جا براي سوزن انداختن هم نبود. مجبور شديم از محوطه اسکان مسافران دور شويم. بي احتياطي راننده باعث شد تا لندرور شهريار در لجن هاي کنار ساحل به سختي گير کند. همه روش هايي که بلد بوديم را به کار گرفتيم که ماشين را بيرون بياوريم اما فايده نکرد. محل مناسبي براي برپا کردن چادرها انتخاب کرديم و بعد از اسکان همراهان به سراغ ماشين به گل نشسته رفتيم. ماشين نياز به بکسل داشت. بالاخره توانستيم يک دستگاه لودر پيدا کنيم که بعد از حدود 1 ساعت تلاش توانست ماشين را در بياورد!






هواي شب بندر گناوه برخلاف تصور سرد بود. شب باد بسيار شديدي مي وزيد. صبح روز بعد (دوشنبه) بعد از صرف صبحانه و شنا در دريا راهي شديم. قبل از خروج از شهر سري به بازارهاي معروف به ارزان اين بندر زديم. قيمت ها در حد قيمت هاي تهران و حتي در برخي موارد بيشتر از آن بود. چيز زيادي نخريديم. تقريبا هر چيزي در بازارهاي اين بندر پيدا مي شود. اهالي مي گفتند که در ساير ايام سال قيمت ها مناسب است اما در روزهاي عيد به خاطر هجوم مسافران قيمت ها بسيار بالاتر مي رود.







حدود ظهر از بندر گناوه خارج شديم و به سمت بندر ريگ حرکت کرديم. سر راه از اسکله سنگي و طولاني بندر ريگ که تا عمق دريا کشيده شده بود هم ديدن کرديم. هزاران تن سنگ و خاک براي ساختن اين اسکله به دريا حمل شده و عملا دريا را دو نيم کرده بود. سمت راست اسکله درياي زنده و پر موج بود و سمت چپ درياي آرام و ساکن. ساعتي کنار دريا توقف داشتيم. نزديک غروب به راهنمايي علي به سوي يکي از جزاير منطقه حرکت کرديم. .






در کنار روستاي کوچکي در ساحل دريا چادرها را برپا کرديم. مردمان روستا بسيار مهمان نواز و خونگرم بودند. هنوز يک ساعتي از ورود ما نگذشته بود که تقريبا با همه دوست شده بوديم. شام را ميهمان اهالي روستا بوديم.
آن شب تا 1-2 ساعت بعد از نيمه شب 20-30 نفر از اهالي روستا کنار ما بودند و با نواهاي محلي از ما پذيرايي مي کردند




















صبح روز بعد (سه شنبه) با گشت و گذاري که در اطراف روستا داشتم فهميدم که اينجا يکي از بکرترين نقاطي است که تا حالا ديده ام. ساحلي تميز و زيبا با انواع جانوران و پرنده هاي دريايي. تا چند ساعت مشغول تماشا و عکاسي اين مناظر بودم.
چند نفر از بچه هاي روستا ما را به مدفون شدن زير شن هاي ساحل دعوت کردند که من و علي به اين دعوت لبيک گفتيم. تجربه جديدي بود. تمام بدنمان را پوشاندند. تنها راه تنفس باز بود. در زير شن ها نه قدرت حرکت داشتم، نه مي ديدم و تقريبا هيچ صدايي هم نمي شنيدم. آرامش همراه با ترس! آنقدر شن روي ما ريختند که به سختي مي توانستيم نفس بکشيم. به هر حال اين هم تجربه اي بود. تجربه اي که باعث شد تا چندين روز از همه جاي بدنمان شن بيرون بيايد!
ناهار را ماهي کباب خورديم. کباب ماهي روي چوب خاردار درختان "کوير" روي ساحل شني، عالي بود.
























چند نفر از دوستان امروز روز آخر سفرشان با ما بود. روز بعد بايد سر کار مي رفتند. گروه ما هنور 2-3 روز وقت داشت که مي توانستيم بوشهر را باز هم ببينيم. اما به چند دليل که يکي از آنها دست پروانه بود تصميم گرفتيم سفر به بوشهر را ادامه ندهيم و به شيراز برگرديم. شهريار که عجله داشت زودتر برگردد از ما جدا شد. گروه هم روز بعد (چهارشنبه) به سمت شيراز حرکت کرد. به خاطر توقف هاي زيادي که در مسير داشتيم نزديک غروب به شيراز رسيديم. يکي از اين توقف ها به خاطر ديدن شهر باستاني بيشاپور بود. شهري بزرگ و قديمي که با گذشت بيش از 1000 سال هنوز آثار زيادي در آن ديده مي شود. به اتفاق يکي از راهنماهاي محلي شهر را ديديم.



























روز پنج شنبه آخرين روز سفر تعيين شد. به عنوان آخرين نقطه، آبشار مارگون انتخاب شد. آبشار مارگون يکي از آبشارهاي زيباي استان فارس است که به خاطر شکل منحصر به فرد آن بسيار مورد علاقه طبيعت گردان است. اين آبشار در نزدیکی شیراز قرار دارد. در انتهاي مسير آسفالت، روستاي کوچکي قرار دارد. بعد از روستا حدود 2 کيلومتر مسير خاکي و پياده روي است. در انتهاي مسير ديوار بلندي قرار دارد که از اين ديواره در نقاط مختلف آب به صورت آبشار جاري شده است.




















هواي سرد مانع از توقف طولاني مدت ما شد، بعد از 2-3 ساعت حرکت کرديم و به سمت شيراز بازگشتيم.
همان شب ساعت 11 به سمت تهران حرکت کرديم و روز بعد (جمعه) نزديک ظهر سفر ما در روز نهم خود به اتمام رسيد در حالي که در دو استان فارس و بوشهر ديدني هاي زيادي ديده بوديم و با ده ها نفر دوست شده بوديم.