به انجمن خوش آمدید
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 7 , از مجموع 7

Hybrid View

  1. #1
    موسس
    Mehdi آواتار ها
    Status : Mehdi آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Apr 2009
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 8,025
    تشکر : 3,411
    تشکر شده 14,000 بار در 3,532 ارسال

    پیش فرض سفرنامه استان های خراسان رضوی، جنوبی و سیستان و بلوچستان - فروردین ماه 1391 --- قسمت اول

    حس مطبوع گرمای آفتاب با خنکای کولر کرختم کرده بود و حال تکون خوردن نداشتم. به سختی جابجا شدم و کاپشنی که روم انداخته بودم را بالاتر کشیدم. صدایی آشنای احمدآقا را میشنیدم که آروم به همراه خواننده ضبط زمزمه میکرد. چشمامو بستم و سعی کردم بازم بخوابم اما فایده ای نداشت. بلند شدم و سرمو تکیه دادم به شیشه ماشین. تابلو بزرگی با نوشته "تهران 1800 کیلومتر" به سرعت از جلوی چشمام رد شد. این چند روزه عددهای عجیب و غریب رو تابلوها زیاد دیده بودم و درکم از فواصل و کیلومترها عوض شده بود. بی تفاوت به دورترها نگاه کردم که حرکت تند و بی قرار بوته های خار و گون کنار جاده خواب آلودگی را ازم نگیره.

    "چایی میخوری؟"
    صدای پروانه بود که با اون نگاه همیشه مهربان اما قایم پشت عینک دودی ازم می پرسید.

    احمد آقا همسفر خوش سفرمون پشت فرمون نشسته بود و پروانه خانم این یار همیشگی با لیوان چایی به دست رو صندلی جلو. کرختی هنوز اجازه حرف زدن بهم نمیداد. سعی کردم با چشمام بهش بگم آره که خودش زودتر فهمید و لیوان چایی را به طرفم گرفت. لیوان را آروم به لبم نزدیک کردم. بوی مطبوع و تندی تو مشامم پیچید. چشمامو بستم و یه نفس عمیق کشیدم. بوی آویشن کوه تفتان بود. مزه و بوی تمام چایی هایی که این 10 روز از دست مهربان ترین آدمای عمرم خوردم بودم به سرعت از ذهنم رد شد. چایی دکتر تو مشهد، حاج ناصر تربت جام، پیرمرد مهربان ماخونیک، خانواده باصفای ایرانشهر، کمپ استقبال خاش و خیلی های دیگه.

    صبح 3 فرودین با یه روز تاخیر از برنامه به اتفاق پروانه و احمد آقا عازم سفری دور دراز شده بودیم. سفری که نتایجش اصلا با پیش بینی ها هماهنگ نبود. رفتیم که دیدنی ها را ببینیم غافل از اینکه چه دیدنیی دیدنی تر از آدم ها. قبلش خیلی ها ابراز علاقه کردن برای همسفر شدن اما طبق معمول آخرش بازم فقط این پروانه بود که برای "بله" گفتن به هیچ سفری تردید نمیکرد. احمد آقا هم اومد و چه خوب شد اومد. با روابط عمومی قوی و قلب مهربانش همه جا خیالمون از بابت جای شب مانی و پذیرایی راحت بود.

    شروع رانندگی با من بود و چقدر هم شروع سختی بود. به رانندگی طولانی عادت ندارم. البته الان دیگه بعد از این همه رانندگی دارم. اما قبل این سفر نداشتم.

    محل کار احمد آقا یه کارخونه حوالی گرمساره. چندین باری در طول 1-2 سال گذشته ما رو شرمنده کرده و تو همین کارخونه پذیرایی شدیم. این بار هم به دعوتش "نه" نگفتیم و اولین وعده سفر را شاهانه مهمان کارخونه احمد آقا اینا بودیم. حیف که نمیشد عسل و کره و پنیر را تو جیب ریخت :)

    صبحانه را که خوردیم به پیشنهاد احمدآقا به سمت کاروانسرای ده نمک رفتیم. کاروانسرایی قدیمی که بازسازی خوبش حس بودن در گذشته ها را به خوبی تداعی می کرد. احمد آقا جلوتر میرفت و مثل آدمایی که یه عمر تاجر بوده گوشه گوشه کاروانسرا را نشونمون میداد. یادم رفت بگم احمدآقای جوان، کمی از من و پروانه سنش بیشتره. اونقدری که حتی یه شب که رفتیم هتل، آقای هتل دار منو پسر احمد آقا خطاب کرد و اصلا نپرسید تو و پروانه چه نسبتی با هم دارید!




















    1-2 ساعتی از ظهر گذشته بود که رسیدیم به شاهرود. هرچند که برنامه ما قرار بود از مشهد شروع بشه اما مگه میشد از دم در خونه بایزید و شیخ خرقان رد شد و سری بهشون نزد. شاهرود نهار خوردیم و رفتیم به سمت بسطام.
    مزار قشنگی داشت. یه سنگ قبر و یه ضریح نسبتا ساده. نه گنبد و بارگاهی و نه تجملات مرسوم. البته کنارش یه چیزایی ساختن اما خود قبر ساده و بی آلایش بود.





    ضریح کوچک سمت راست، مزار بایزیده




















    پشت آرامگاه هم یه مناره بود و یه سری سازه های قدیمی دیگه که دیدنش بد نبود.




















    هر که در این سرا درآید نانش دهید و از ایمانش مپرسید چه آنکس که به درگاه باریتعالی به جان ارزد البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد.
    این جمله را بارها و بارها شنیده بودم و امروز قرار بود برم به دیدن صاحب این جمله. از بایزید خداحافظی کردیم و رفتیم به سمت شیخ خرقان. خرقان فاصله چندانی از بسطام نداره. حدود 20 کیلومتر شاید. مقبره ابوالحسن داخل یه فضای خوش آب و هوا با درختان زیاد قرار گرفته. یه مسیر باریک با درختان زیاد دور و برش منتهی میشه به مزار شیخ.































    حس خوبی داشت شروع کردن سفر با ادای احترام به این آدم ها. آدم هایی که محبوس در حصار زمان نشدن و الانم که نیستن هستن. قدرتی که خیلی از ماها نداریم و بود و نبودمون فرقی به حال آدما و دنیا نداره.
    کم کم داشتم حس میکردم این سفر مثل همه سفرا نیست. یه فرقی داره. خودمم بدم نمیومد نزدیک بشم به آدمایی که تا حالا خیلی بهشون نزدیک نبودم. از بایزید خیلی خونده بودم. از بچگی میشناختمش. اما انگار فقط ظاهر آدما رو میشناسیم. شناختن روح آدمای مرده کار آسونی نیست. یه راه آسونش شاید دیدن مریدان زنده اونا باشه. چیزی که چند روز بعد دیدم.

    گرگ و میش آسمون رسیده بودیم حوالی سبزوار. یکی از آشنایان احمدآقا تو یه شهرک بین راه مشهد و قوچان میزبان شب اول سفرمون شدن. راه زیاد بود اما می ارزید به خوابیدن زیر یه سقف و یه جای گرم. شیفت شب رانندگی را سپردیم به احمدآقا. پروانه رو صندلی های پشت خوابید و منم رو صندلی جلو کم کم چشمام گرم شد. گاهی چشمامو باز می کردم و زیرچشمی احمدآقا را نگاه می کردم که یه وقت خوابش نگیره اما انگار خستگی به تن این مرد کارگر نبود.

    10-11 شب بالاخره رسیدیم به منزل آقای دکتر و با استقبال گرم خودش و همسر محترمشون وارد خونه شدیم. دکتر مناطق اطراف را خوب بلد بود. نقشه را آوردم و هرچی سوال داشتم ازش پرسیدم. ظاهرا تا بیرجند وجب به وجب منطقه را گشته بود. از برنامه فردای ما پرسید. وقتی فهمید حرم میریم گفت تا مشهد همرامون میاد.

    روز دوم سفر

    چند سال بود که مشهد نرفته بودم. بیشتر از چیزی که تصور می کردم شلوغ بود. چند خیابون دورتر از حرم ماشین ها را پارک کردیم و با خط واحد خودمونو رسوندیم حرم. البته فقط تونستیم تو یه سری از صحن ها خلوتش بریم. جمعیت اینقدر زیاد بود که حتی به فکر دیدن ضریح از فاصله دور هم نیفتادم.

    کمی از ظهر گذشته حرکت کردیم به سمت فریمان. دکتر هم به اتفاق خانواده همراهمون اومد. فریمان شهر کوچکی پایین مشهده که به خاطر یه سد قدیمیش معروف شده. نهار را مهمان دکتر شدیم و بعد حرکت کردیم به سمت سد. از فریمان تا سد راه زیادی نبود. شاید 10-15 کیلومتر. یه جاده آسفالت کمی داغون اما اطرافش پر از درخت. همیشه تصورم از خراسان یه چیزی شبیه به سیستان بود اما بعضی شهرها شبیه شهرهای غرب ایران بود تا شرق. زمین های حاصلخیز، مراتع سرسبز، باغ های وسیع و قنات های پر آب. خدا برکت بیشتری به زندگیشون بده.

    سد فریمان یه سازه قدیمی و کم نظیره و اصلا نمیشه تصور کرد کسانی با تکنولوژی چندصد سال پیش تونستن بسازنش. البته الان بازسازی شده اما مهم اینه که یه زمانی به همین شکل و با همین ابهت وجود داشته. آب زیادی پشت سد جمع شده بود و مشخص بود زمین های زیادی از قبل این سد سیراب میشن. خدا را شکر که بازم تکنولوژی خدمت کرده به بشر.



























    عکس دسته جمعی به اتفاق خانواده دکتر



    بعد از تشکر و خداحافظی از دکتر و همسرش دیگه تو فریمان توقف نکردیم و رفتیم به سمت تربت جام. اسم این شهر را صدها بار شنیده بودم قبلا اما هیچوقت به ذهنم خطور نکرده بود که این "جام" کیه و همیشه تصورم این بود که اینجا به خاطر "عبدالرحمان جامی" به تربت جام معروف شده. یه راست رفتیم به سمت مزار این آقای جام و کنجکاو که این کی بوده. دربان پیر اما خوش صحبتی با لهجه زیبای محلی نام کسی را آورد به اسم "شیخ احمد جام". شیخ احمدی که تا به حال اسمشو نشنیده بودم و یا با بی دقتی شنیده بودم. با وجود اینکه فاصله در تا مزار حیاط سنگی بود متواضعانه ازمون خواست با کفش وارد نشیم. اطاعت کردیم و پابرهنه وارد حیاط شدیم. کمی جلوتر از در ورودی قبل از ساختمانی که شبیه به ایوان مسجد بود، با آجر اطراف یه درخت پیر را دیوار کشیده بودن. باور کنید حتی تصور هم نمیکردم اینجا یه قبر باشه. روی قبر شیخ درخت کهنسال پسته ای کاشته بودن در اوج زیبایی. محو تماشای این درخت و تحسین این ایده قشنگ بودم. نمیدونستم شیخ احمد کیه اما نمیدونم چرا جذبم کرده بود. حس خوبی داشتم از اینکه تو حیاطش باپرهنه قدم بزنم. یه ساعتی طول کشید تا دل بکنیم از حس و حال خوب حیاط و مزار.

    دیدنی های دیگه ای هم اطراف این مزار بود. مثل یه مسجد زیرزمینی و یه مسجد تابستانی. نمونه هیچ کدام را جایی ندیده بودم. مسجد زیرزمین کاملا زیر زمین ساخته شده بود و مسجد تابستانی رو سقف همون مسجد زیرزمینی و بدون سقف. فقط یه محراب داشت.




















































    تقریبا شب شده بود و باید دنبال جایی میگشتیم برا اقامت شب. سراغ گرفتیم از محلی ها. لابه لای صحبت هاشون اسم یه جای دیدنی دیگه از شهر را گفتن که نمیدونم چرا گوشامون تیز شد. یه خانقاه ظاهرا که محل عبادت خیلی از عرفای بزرگ منطقه بوده. تصمیم گرفتیم اینجا را هم ببینیم و بعدش به فکر جای اقامت باشیم. خانقاه داخل شهر بود و طولی نکشید تا پیداش کنیم.

    یه فضای تقریبا دایره ای با قطر حدود 20 متر که فضاهای کوچکی در گوشه های اون برای چله نشینی ساخته بودن. چند نفری داخل عبادتگاه بودن و یه آقای میانسال با چهره ای آرام و جذاب شروع کرد به توضیح دادن بنا. توضیحات جالبی داد از نحوه چله نشینی ها و عبادت ها.
    صحبتاش که تموم شد پرسید "شب جایی برا اقامت دارید؟". وقتی جواب منفی ما رو شنید اونقدر محترمانه و با وقار دعوت کرد که زبون من بند اومد از رد کردن دعوتش.

    خونه نسبتا بزرگی داشت و به نسبت خونه های شهرستان تمیز و شیک. علاقه ما رو که دید حرفاشو درباره شیخ احمد و آیینش ادامه داد. کتابی از شیخ آورد و شروع کرد به خوندن بخش هایی از کتاب. کم کم بحث های جدی تری شروع شد و حرف هایی که مجال گفتنش نیست. هرچند که نمیخواست چیزی نشون بده اما معلوم بود سال های زیادی از عمرشو صرف علم آموزی کرده. اهل سفر بود. خیلی از کشورهای همسایه رفته بود. با خیلی از بزرگان دینی و سیاسی نشست و برخاست کرده بود. اسمش ناصر بود اما علاقه زیادی داشت خودشو "عبدالله" معرفی کنه. دنبال اثبات چیزی نبود. از قاعده "حرفو بنداز صاحبش میاد بر میداره" خیلی خوب استفاده میکرد. دوست داشتنی بود و قابل احترام. خودشو مرید شیخ میدونست. سنش حدود 55 سال بود اما بیشتر ا 40-45 بهش نمیخورد. آرامش عجیبی داشت. تا نیمه شب حرف زد و هرچی میگذشت این آدم دوست داشتنی تر میشد.

    اون شب تا صبح حرف های حاج ناصر تو گوشم بود. نمیدونم چه سری تو این حرفا بود اما هرچی بود دوست داشتم زودتر صبح بشه و بازم بشینم کنار دست این مرد که بازم حرف بزنه.


    روز سوم سفر

    دوست داشتم بمونم پیش حاج ناصر اما نمیشد. صبحانه هم مهمان بودیم و بعد با بدرقه گرم این مرد مهربان و همسرش رفتیم به سوی ندیده های دیگه.







    رباط قدبمی تربت جام


    مقصد بعدی ما شهر تایباد بود. شهری دقیقا لب مرز افغانستان. قبل از رسیدن به تایباد کنار یک کاروانسرای قدیمی به اسم "رباط عباس آباد" هم توقفی کردیم تا اونجا را هم ببینیم. در کاروانسرا بسته بود و نتونستیم فضای داخل را ببینیم اما کنار کاروانسرا خرابه هایی از یک (احتمالا) آبادی وجود داشت که جالب بود.
















    کاروانسرای عباس آباد




    نزدیک به ظهر بود که رسیدیم به تایباد. بیشترین چیزی که تو شهرهای شرق ایران نمود داره لباس های محلی مردمه و لهجه خاصشون. مردم بسیار مهمان نواز و مهربانی هم داره بر خلاف تصوری که همه ما از شرق ایران داریم.
    تایباد هم از این قاعده مستثنی نبود و مردم مهربان و خونگرمی داشت. خوشبختانه در ایام نوروز ورودی همه شهرها کمپ های راهنمای مسافران بود و مجبور نبودیم خیلی برا گرفتن اطلاعات وقت بذاریم.

    تنها دیدنی شهر مقبره و مجموعه زیارتگاهی بود منسوب به "مولانا زین الدین ابوبکر تایبادی" که یکی از عرفای مشهور قرن 8 بوده. اینجا هم همون شکل مقبره و همون درخت پسته و همون حال و هوا. مسجد زیبایی هم کنار مقبره ساخته شده بود که ارزش دیدن داشت. چیزی که بیشتر از همه توجه منو جلب کرده بود، دست نوشته های روی کاشی های مسجد بود. دست نوشته هایی که قدمت بعضی هاش به چند صد سال قبل میرسید. اکثرا تاریخ داشت و نویسنده هم زیرشو امضا کرده بود. نمیدونم فلسفه این کار چی بوده اما هرچی بود فضای مسجد را خاص تر کرده بود.




























    آرامگاه ابوبکر تایبادی




    تایباد را گذاشتیم و حرکت کردیم به مقصد بعدی یعنی خواف. از تایباد تا خواف راه زیادی نبود. سر راه یه میل کج جلب توجه میکرد. یه میل که نمیدونم چی نگهش داشته بود نیفته. تو تابلو راهنمای کنارش، کاربری این میل را راهنمایی مسافران نوشته بود.









    میل کرات



    قبل از اینکه برق اختراع بشه و مردم بتونن از تکنولوژی استفاده کنن، هزاران سال آدما از طبیعت برا انجام دادن کاراشون کمک میگرفتن. یکی از نمونه های بارز این استفاده، آسیاب های آبی و بادی بوده. آسیاب های آبی تو ایران زیاده مخصوصا تو غرب و جنوب که آب فراوونه. اما تو شرق مردم مجبور بودن از نیروی باد استفاده کنن. آسیاب های بادی ساختن که مشابهش دیگه هیچ جای ایران نیست. تکنولوژی چندان پیچیده ای پشتش نیست اما کاملا مشخصه که کارایی بالایی دارن. یکی از مراکز اصلی آسیاب بادی یه شهر کوچکه به اسم نشتیفان. ظاهرا از "نیش طوفان" مختصر شده که بعید هم نیست. مجموعه زیادی از آسیاب های بادی قدیمی و بازسازی شده در حاشیه این شهر و در محله قدیمی اون وجود داره.






























    آسیاب های بادی نشتیفان


    نزدیک خواف در کنار روستای خرگرد یه مدرسه قدیمی وجود داشت که وقت گذاشتیم اونجا را هم دیدم. بنایی یادگار دوران سلطه تیموریان که به همت شخصی به نام "پیر احمد خوافی" ساخته شده. مدرسه بزرگ و مجللی با چندین کلاس درست و مسجد بود. اسم کامل این بنا "مسجد و مدرسه غیاثیه" بود.










    آسباد خرگرد




















    مسجد و مدرسه غیاثیه






    تنها دیدنی شهر خواف آرامگاه و مسجدی بود که به اسم "حافظ ابرو" میشناختن. حافظ ابرو یا "شهاب الدین عبدالله بن الطف الله بن عبدالرشید خوافی" یکی جغرافی دانان و مورخان مشهور قرن 9 است که نوشته های باارزشی ازش باقی مونده. حافظ ابرو را دیدیم و رفتیم به سمت شهر بعدی یعنی رشتخوار. لطفا اشتباه نخونید. حرف "ر" فتحه داره. باید با "ضمه" بخونید.
    رشتخوار آخرین مقصد روز سوم سفر ما بود. سر شب رسیدیم به شهر و با کمک کمپ استقبال مسافران یه اتاق از یک مدرسه گرفتیم و منتظر طلوع خورشید روز چهارم سفر شدیم.


























    مزار و ساختمان های اطراف حافظ ابرو




    بخش دوم سفرنامه را از اینجا بخوانید
    بخش سوم سفرنامه را از اینجا بخوانید

    ویرایش توسط Mehdi : 27-12-2014 در ساعت 03:32 PM
    اگر انتقاد یا پیشنهادی دارید در این انجمن مطرح کنید.
    اگر سوالی دارید در
    این انجمن مطرح کنید.
    اگر در مورد تورها سوالی دارید
    این تاپیک را مطالعه کنید.
    پیام خصوصی های مرتبط با موارد فوق بدون پاسخ خواهند ماند.
    تور لیدر - راهنمای تور

  2. 28 کاربر مقابل از Mehdi عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ahmadmobaraki (18-04-2012), Aliii (21-04-2012), Armin (20-04-2012), Azadeh (17-04-2012), bonchenari (18-04-2012), donkishot (17-04-2012), Dr Ernesto (17-04-2012), Fatemeh_abdi (21-04-2012), Fatemeh_Jafari (21-04-2012), fumed (17-04-2012), hfahimi (17-04-2012), hvh (28-10-2012), karimi (20-09-2014), m57 (23-04-2012), Majid (17-04-2012), Majid 64 (17-04-2012), minadavari (19-04-2012), mohammad hassan. (25-08-2016), Mohammad Mehdi (18-04-2012), Mohammad.Z (20-04-2012), Parvaneh (22-04-2012), Shahram (10-05-2012), Soheila (18-04-2012), Zohreh (23-04-2012), آزاده.م (21-04-2012), احمد نهاوندي (17-04-2012), حسن (17-04-2012), خاطره (17-04-2012)

  3. #2

    Dr Ernesto آواتار ها
    Status : Dr Ernesto آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Nov 2010
    محل سکونت : هر جا که بگی
    نوشته ها : 2,064
    تشکر : 2,805
    تشکر شده 4,700 بار در 1,443 ارسال

    پیش فرض

    آقا مهدیییییییییییییییییییییی ییییییییییییییییییییییییی یییییییییییی
    ترکوندی پسر اینجا رو
    دمت گرم


    ابنای روزگار به اخلاق زنده اند............................................ .......قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است

    ****
    بهشت از دست آدم رفت،از اون روزی که گندم خورد..............ببین چی میشه اون کس که، یه جو از حق مردم خورد

    @ge0tourism
    @sha_af
    @msadegh_sansari

    khim.persianblog.ir

  4. 2 کاربر مقابل از Dr Ernesto عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    hvh (28-10-2012), Mehdi (18-04-2012)

  5. #3

    Status : احمد نهاوندي آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2011
    محل سکونت : اراك
    نوشته ها : 447
    تشکر : 1,013
    تشکر شده 1,156 بار در 320 ارسال

    پیش فرض

    سلام عزیز،

    دس مریزاد آقا مهدی، چه خوب تصو یر و تفسیر میکنی . پاینده و سرفراز باشید.

    سرزنش کم کن اگر نیست مرا بار و بری

    شصت سال است که چون شاخه تکانم دادند

    گلچین گیلانی

  6. 5 کاربر مقابل از احمد نهاوندي عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Fatemeh_Jafari (21-04-2012), hvh (28-10-2012), Meghdad Ebrahimi (18-04-2012), Mehdi (18-04-2012), آزاده.م (21-04-2012)

  7. #4
    همسفر گاه گدار
    bonchenari آواتار ها
    Status : bonchenari آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Mar 2012
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 99
    تشکر : 794
    تشکر شده 399 بار در 82 ارسال

    پیش فرض

    " قبلش خیلی ها ابراز علاقه کردن برای همسفر شدن اما طبق معمول ... " ، شک ندارم بیش از 90% اگر با شرایط مشابه روبرو میشدیم تنها گزینه مون کنسل کردن برنامه بود ، انجام شدن برنامه ستودنیه فارغ از نتیجه که بحمدا... مشخصه پر بار هم بوده .
    آقا مهدی اگر دوره سفرنامه نویسی بذاری شک ندارم مارکوپولو ، ناصر خسرو و ... هم ثبت نام میکنن.

  8. 3 کاربر مقابل از bonchenari عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Fatemeh_Jafari (21-04-2012), Mehdi (21-04-2012), آزاده.م (21-04-2012)

  9. #5

    Fatemeh_abdi آواتار ها
    Status : Fatemeh_abdi آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jan 2011
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 218
    تشکر : 1,825
    تشکر شده 608 بار در 177 ارسال

    پیش فرض

    فوق العاده بود آقا مهدی
    تا حالا رو نکرده بودین دست به قلمتون رو
    خیلی لذت بردم
    و منتظر بقیه اش هستم
    شبی تاریک و بیم موج و گردابی چنین حایل
    کجا دانند حال ما ، سبکباران ساحل ها

  10. 4 کاربر مقابل از Fatemeh_abdi عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Fatemeh_Jafari (21-04-2012), hvh (28-10-2012), Mehdi (21-04-2012), آزاده.م (21-04-2012)

  11. #6

    آزاده.م آواتار ها
    Status : آزاده.م آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Feb 2011
    محل سکونت : دَمِ اونوَر تر
    نوشته ها : 110
    تشکر : 1,013
    تشکر شده 393 بار در 90 ارسال

    پیش فرض

    بخشی از سفرنامه:
    علاقه ما رو که دید حرفاشو درباره شیخ احمد و آیینش ادامه داد. کتابی از شیخ آورد و شروع کرد به خوندن بخش هایی از کتاب. کم کم بحث های جدی تری شروع شد و حرف هایی که مجال گفتنش نیست.


    اتفاقا این بخشی است که من خیلی دلم می خواد بدونم. اما می تونم حدس بزنم که امکان نوشتنش نیست.


    عبور باید کرد
    و من مسافرم
    مرا به وسعتِ تشکیلِ برگها ببرید


  12. کاربر مقابل از آزاده.م عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    Mehdi (21-04-2012)

  13. #7
    همسفر گاه گدار
    Aliii آواتار ها
    Status : Aliii آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Oct 2010
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 54
    تشکر : 576
    تشکر شده 311 بار در 49 ارسال

    پیش فرض

    آقا مهدی این پستت خیییلی عالی بود. فقط زدن دکمه تشکر حق مطلبو ادا نمیکنه. تشکر ویژه داره.
    کاش برای سبزوار و نیشابور هم وقت می ذاشتید. ارزشش رو داشت.
    ما بشدت منتظر بقیه سفرنامه هستیم.

  14. 3 کاربر مقابل از Aliii عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    hvh (28-10-2012), Mehdi (21-04-2012), آزاده.م (21-04-2012)


 

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •