به انجمن خوش آمدید
صفحه 24 از 24 نخستنخست ... 14222324
نمایش نتایج: از شماره 231 تا 237 , از مجموع 237
  1. #231
    موسس
    Mehdi آواتار ها
    Status : Mehdi آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Apr 2009
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 7,945
    تشکر : 3,407
    تشکر شده 13,952 بار در 3,506 ارسال

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط Aliii نمایش پست ها
    چشم رییس، اطاعت شد. لینکش هم اینجاست. البته عنوان اون بخش هست "گزارش برنامه های شما" ولی این برنامه، برنامه آنو بانینی بود که یکم با عنوان اون بخش تناقض داره.
    اولا رئیس خودتی
    دوما ممنون
    سوما قبلا یه بخش مجزا برای گزارش برنامه های گروه بود اما از بس تار عنکبوت بسته بود غیر فعالش کردم. فعلا با همین کار می کنیم اگر یه روزی گزارش نویس گروه زیاد شد دوباره فعالش می کنم
    کانال تلگرام آنوبانینی
    اگر انتقاد یا پیشنهادی دارید در این انجمن مطرح کنید.
    اگر سوالی دارید در
    این انجمن مطرح کنید.
    اگر در مورد تورها سوالی دارید
    این تاپیک را مطالعه کنید.
    پیام خصوصی های مرتبط با موارد فوق بدون پاسخ خواهند ماند.
    تور لیدر - راهنمای تور

  2. کاربر مقابل از Mehdi عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    Aliii (24-02-2012)

  3. #232

    mra1544 آواتار ها
    Status : mra1544 آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Sep 2011
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 495
    تشکر : 2,248
    تشکر شده 1,184 بار در 366 ارسال

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط Aliii نمایش پست ها
    چشم رییس، اطاعت شد. لینکش هم اینجاست. البته عنوان اون بخش هست "گزارش برنامه های شما" ولی این برنامه، برنامه آنو بانینی بود که یکم با عنوان اون بخش تناقض داره.





    خیلی ممنون بچه ها، لطف دارید. محمد مهدی میگم بالاخره کفن این محمدرضا چی شد؟؟؟؟؟؟ یه وقت خیس نمونه!!!
    علی آقا خیالت تخت جنسش خارجیه به این زودیا خشک نمیشه
    کانال تلگرام آنوبانینی
    بسیار سفر باید تا پخته شود خامی ..............صوفی نشود صافی تا درنکشد جامی

  4. کاربر مقابل از mra1544 عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده است:

    Aliii (24-02-2012)

  5. #233
    تازه مسافر
    Status : jalali آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Feb 2012
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 8
    تشکر : 11
    تشکر شده 36 بار در 3 ارسال

    پیش فرض

    سفرنامه
    پروانه

    اولین بار بود که می خواستم با تور آنوبانینی سفر کنم حس غریبی داشتم. با خیلی از تورها سفر کرده بودم. اما این تور با بقیه تورها خیلی فرق داشت از قیمت ارزونش گرفته تا آدمها و غذا

    دقیقا دو ماه پیش با دالاهو به مصر رفته بودم. با قیمت 230 تومان اینبار با آنوبانینی با قیمت 79 تومان
    ساعت 9 و نیم شب میدون ونک سر برزیل رسیدم با کوله باری از کنسرو و لباس و کیسه خواب دو تا مینی بوس فکستنی ایستاده بودن و هیاهوی آدمها تو جابجا کردن وسیله ها زیر باران و دانه های ریز برف دیدنی بود تا به حال سفر طولانی با مینی بوس نرفته بودم. برای یک لحظه از ترس سختی راه خشکم زد. اولین آدمی که توجه من رو به خودش جلب کرد خنده های شاد دختری با شال نارنجی و مانتوی سفید بود.

    بعد از اینکه وسایلم رو گذاشتند روی مینی بوس سوار ماشین جلویی شدم صندلی سوم نشسته بودم جاش خیلی تنگ بود مچاله نشسته بدم که صدام کردند و پیاده شدم همان دختر خوش خنده بعد از اینکه اسمم رو توی کاغذی که تو دستش بود نشون داد گفت شما باید با مینی بوس ما بیایید بعد زد زیر خنده از خندش خندیدم گفتم باشه با مینی بوس شما
    اینبار ردیف آخر مینی بوس نشستم دیگه جاش تنگ نبود اماخیلی سرد بود ماشین خیلی تکون داشت راننده خوش سلیقه هم با حمیرا و عباس قادری و جواد یصاری موجبات خنده رو فراهم میکرد.

    جاده پر بود از برف و ماشین صدایی مثل صدای خفه شده ی تراکتور رو داشت . 5 پسری که نزدیک صندلی آخر ماشین نشسته بودند خودشونو خیلی زود معرفی کردند و مثل دوستهای چند ساله با هم شروع کردند به حرف زدن. رسول صراف بود و دانشجوی حسابداری و حسین روزنامه نگار بود و حامد کارمند یک شرکت خصوصی با کارهای بانکی و محمد برق خونده بود و فوق لیسانس روانشناسی داشت واگه اشتباه نکرده باشم حسام هم مهندس برق بود. 4 تا از پسرها کیفمو گرفتند و میز درست کردند و شروع کردند به بازی ... منم که بلد نبودم اولش سعی کردم یاد بگیرم بی فایده بود یاد نگرفتم وسط بازی شون بود و منم کنج مینی بوس با دندونهایی که از شدت سرما می لرزید گفتم سردمه رسول کاپشنشو و حامد پتوی سربازی شو رو به من داد. کمی از لرزیدنم کم شد.

    دختر زیبا و خوش آرایشی و پسری عینکی وآروم هم جز آدمهایی بودند که صندلی آخر نزدیک من نشسته بودند به نظر با هم آشنا بودند اما هم همین که می نشستند روی صندلی مینی بوس مثل سحر شده ها می خوابیدند. عجیب بود تو اون سرما با اون همه تکون و سر و صدا چه سحری بود هنوزم نفهمیدم. چند ساعت بعد راننده چراغهای مینی بوس رو خاموش کرد پسرها اعتراض کردند اما فایده ای نداشت با چراغ قوه به بازی ... ادامه دادند دلم می خواست حکم کنم راننده بخاری ماشین رو روشن کنه

    اسم پروانه رو تو راه از حامد یاد گرفتم واقعا شایسته نام پروانه بود چند ساعتی نبود که این دختر خوش خنده و مهربون رو دیده بودم اما حس آشنایی چند ساله رو داشتم انگار توی دنیای دیگه سالها با پروانه زندگی کرده بودم البته علاوه بر این حس درونی، پروانه ساده، مهربون، زیبا و جذاب و خوش لباس و خوش هیکل و دوست داشتنی بود . بعد چند ساعت راننده توقف کرد و پروانه با صدای شادی گفت بچه ها برید خرگوش بگیرید . بعد خرگوش گیری رنگ و روی بچه ها باز شده بود تکون و صدای ماشین دیگه برای من عادی شده بود هوا روشن شده بود جاده خیلی خلوت بود هر از گاهی ماشینی رو میدیدیم. دریاچه از نمک اطراف جاده بود گاهی هم در نواحی شنی درختچه های گز دیده میشد.

    دمدمای صبح بود و دریغ از یک دقیقه خواب با آرزوی اینکه شاید منم تو مینی بوس بخوابم .برای نماز صبح نگه داشتند خوشحال شدم به جز بچه های دانشگاه و سفرهایی که با تور دانشگاه تهران رفته بودم این اولین تور غیر دانشگاهی بود که اغلب آدمها رو نماز خون دیدم. همه آدمها رو دوست دارم اما مذهبی ها رو بیشتر

    ساعت 9 و نیم صبح رسیدیم روستای مصر نزدیکهای روستا صبحانه خوردیم و بعد از صبحانه به سمت کویر و شنهای روان مصر راه افتادیم . اولهای راه بود که کفشهامو در آوردم و با پاهای برهنه به کویر نوردی ادامه دادم مهدی مدیر تور هشدار داد مراقب باش اینجا سنگریزه زیاد داره وسطهای راه با شهلا دوست شدم فوق لیسانس فیزیک بود و ایران خودرو کار می کرد بسیار متین بود از من پرسید پا برهنه بودن خوبه منم گفتم :عالیه بلافاصله شهلا هم کفشهاشو در آورد شنها که گاهی گرم بودند و گاهی سرد کف پا رو نوازش می کردند. بعد از دو ساعت برای استراحت و ناهار اتراق کردیم .

    به عادت همیشه که تو کویر سکوت را بیش از هر چیزی دوست دارم. به تپه شنی کمی دور از بقیه پناه بردم کلاه حصیری که تو روستای مصر خریده بودم را روی صورتم گذاشتم و ساعتی زیر آفتاب کویر و روی شنهای گرمش خوابیدم بعد از اون همه بی خوابی این خواب یک ساعته سر حالم کرد. تا چشم کار میکرد شن بود آسمون صاف و سکوت، بعد از خوردن ناهار من کفشهامو پوشیدم چون شنها کمی سرد شده بودند به همراه زهره وشهلای پا برهنه به مقصد روستای مصر راه افتادیم. از گرما خیلی تشنه شده بودم. گرچه گاه گاهی بادی می اومد اما از گرما لبهام خشک شده بودند.

    اشتباه کرده بودم کیف سنگین با کلی وسایل غیر ضروری همراهم بود واز شهلا کمی آب گرفتم و از بقیه بچه ها عقب مونده بودیم . زهره هم که گاهی با بیسیم با پروانه و مهدی صحبت میکرد و گزارش می داد کجاییم ، تمام حواسش به من و شهلا بود. به زمینهای کشاورزی روستای مصر رسیدیم علف و یونجه و کمی شلغم کاشته بودند. زهره متوجه خستگی من شد و کیفمو گرفت آخ که چقدر راحت شدم وقتی اون قدمهای آخررو بدون کیف سنگین از روستای مصر گذشتم و به مینی بوس رسیدم احساس شاد سبک وزنی داشتم .

    از زهره تشکر کردم متاسفانه زهره در مینی بوس ما نبود . پروانه با دنپایی با جسارت تمام پشت فرمون مینی بوس نشست صدای پسرها دراومده بود پروانه حیا کن فرمون و رها کن ، دست فرمون ، اگه مردها بتونن بچه به دنیا بیارند پروانه هم می تونه مینی بوس برونه پروانه تو میدونی ترمز کجاست پروانه هم با خنده و صدای بلند به راننده که صندلی جلو نشسته بود گفت یک لیوان چایی بدید به من

    وای که چه لذتی داشت دیدن جسارت و رانندگی پروانه، بعد از ده دقیقه پسرها از رو رفتند و بازی پانتومیم رو شروع کردند و پروانه هم به رانندگی آرومش ادامه داد. یکی از اجراهای پانتومیم این بود که پروانه با قیل و قال رانندگی می کند. اجرای قیل و قال خیلی خنده دار بود و هیچ کس هم نتونست حدس بزنه. جاده خاکی بود و اطراف هم پر از درختچه های گز و بوته بود. بچه ها شروع کرده بودند به هم خوانی با نوار ماشین یک آهنگ لری بود که احساساتشونو را بر می انگیخت و به همراه اون آهنگ سر از پا نمی شناختند. یک آقایی به نام محمد از مینی بوس دیگر به ماشین ما آمده بود که در هم نوایی آهنگها با ادهایی که در می آورد بی نظیر بود. کردی لری ترکی، نوار هر چه که بود همنوایی می کرد و از ته دل ادای خواننده ها را در می آورد. رسول با شالش از صندلی روی موتور بلند می شد و به سمت جلو با شالش می رقصید. توی دهن بچه سیجاره سیجاره افتاد بود و تقاضای پخش مجدد می کردند. هر از گاهی حسین، پسر عموی رسول، نگران از افتادن رسول کمکش می کرد روی صندلی بشینه. از بعد از دو ساعت به روستای محمد آباد کوره گز رسیدیم.

    خانه محلی با صفایی بود. سه اتاق در دار و دو اتاق بی درو پیکر با یک حمام و دستشویی داشت. بزرگترین و گرمترین اتاق را به خانمها دادند . از چیزی که تو ذهنم ساخته بودم خیلی بهتر بود بعد از دوش گرفتن و خوردن کنسرو و بازی 7 ... به راحتی در آرامش توی کیسه خواب خوابیدم .

    صبح ساعت 8 بیدار شدیم صف طویلی تو دستشویی بود زهره مشغول آماده شدن بود که یکی از بچه ها گفت خواهرت صدات می کنه با تعجب گفتم: خواهر زهره کیه ؟گفتند: پروانه زهره پرسید: اگه گفتی کی بزرگتره؟ منم سریع گفتم: تو ،خندید و گفت نه پروانه، برای اینکه اشتباهم رو ماست مالی کنم گفتم معمولا آدمهای بور کم سنتر به نظر می رسند. زهره گفت یعنی من سیاهم . منم باخنده گفتم سبزه و با نمک.

    صبحانه رو خوردیم و به روستای عروسان رفتیم مینی بوس ما خراب شده بود با پاترولی قدیمی به روستای عروسان رفتیم تو راه پسرها غر می زدند چرا اسم روستا دامادان نشد. پیرمرد و پیر زنی که گرمای بیرحم و کار سنگین و تنهایی کویر مهرشان را دو چندان و لبخندشان را عمیقتر کرده بود. به گرمی از ما در خانه پر مهر روستاییشان با چایی پذیرایی کردند. دو اتاق تو در تو داشتند و عده ای در اتاق و بقیه در حیاط خانه شان بودیم .پیر مرد 82 ساله به زبان محلی دقایقی را برایمان صحبت کرد و توضیح داد که گرمای کویر و خشکسالی تمام اهالی روستا را فراری داد و او و همسرش تنها اهالی روستا بودند. چادر پیر زن پاره پاره بود دستانش به سختی سنگ اما نگاهش به معنای یک عمر زندگی و امید عمق داشت.

    آب انبارشان پر از ماهی ریز بود . چندین بز داشتند و کمی سبزی و علف کاشته بودند. نخلهایی سوخته شده در زمینشان غم عجیبی از بیرحمی و گرمای کویر داشت. باغی از انار داشتند. انارهایی بر روی درخت مانده بود. من و شهلا و یاسمین به همراه پسرانی که برایمان انار از نوک درخت می چیدند تا می توانستیم انار خوردیم. انارها یا خوردنی بودند یا تزیینی بودند . انارهایی که ما خوردیم آبدار و قرمز بودند جای همه دوستان خالی

    بافت روستا خیلی زیبا بود. خانه های غیر مسکونی زیاد بودند. رسول می گفت من اگه جای این پیرمرد بودم تو هر خونه یک زن می گرفتم و نگه می داشتم. روستای عروسان ، در پاي کوه گسترده شده بود در خانه‌هاي ویران شده روستايي اتاق‌ها، حياط مرکزي، ايوان، ديوارهاي ضخيم و خروجي‌هاي کوچک سکوتی از غربت ساکنان قدیمی اش را داشت. گل، خشت، چوب و آجر آرامش عجیبی به فضا می داد.

    سوار پاترول شدیم 4 نفر جلو نشستند یعنی کنار راننده هم یک نفر نشسته بود با سرعت زیاد از روی شنها و خاکها گذشتیم. پشت سر رو که نگاه می کردی گرد شنها رو می دیدی که از سرعت تماس لاستیک ها به هوا پرتاب می شدند.

    بعد از خوردن نهار بازی تیرکمون بازی با سنگ شروع شد. اولش سعی کردم تست کنم توانایی کار با کش و نشون گرفتم رو دارم خیلی زود فهمیدم این کاره نیستم. آروم از جمع دور شدم و زدم به دل کویر حدودهای ساعت 3 بعد از ظهر بود 15 دقیقه ای کویر پیمایی کردم تا از سر و صدای بچه ها دور شدم . آدمی دیده نمی شد حتی خونهی روستایی هم دیگر دیده نمی شد. هوا نسبت به روز قبل خنک تر بود نسیم پوست رو نوازش می داد و شن های خاکستری چشم رو. شروع کردم به ورزش پیلاتس وسطهای ورزش شروع کردم به چرخیدن با دستهای باز اونقدر چرخیدم تا سرم گیج رفت و افتادم روی شنها غلت خوردم. حس می کردم بخشی از اون شنها شدم. آسمان صاف و آبی بود با خودم فکر می کردم دوست دارم بخشی از خاک کویر باشم تا جنگل.

    با انرژی از شن ها و سکوت کویر دل کندم و به جمع بچه ها بر گشتم. هنوز تیرکمون بازی می کردند . زهره داور بود و هر از گاهی با سوتی که به گردن داشت سوت میزد. مهدی حامد پرهام تو کاغذی که دست زهره بود امتیاز بیشتری داشتند. زهره گفت باید بره و فقط یک خانم می تونه داور باشه کاغذ و قلم رو داد به من و رفت. من جوگیر هم با صدای بلند گفتم بچه ها داور پاک پاکه شام چی دارید تا منصفانه تر قضاوت کنم. یکی از پسرها رشوه یک شکلات داد. آروم گفتم کمتر از شام قبول نیست و شکلات را توی جیبم گذاشتم. یک کنسرو حلیم هدف بود. تو دور اول حامد 2 تا از 3 تا سنگشو زد به هدف، حسین با تشویقهای رسول نتونست کاری کنه .به بچه ها گفتم هر کی ببره جایزش حلیم است. رسول هم با خنده گفت کدوم حلیمه؟؟ مهدی یکی از 3 تا رو به هدف زد و پرهام یک سنگ، برای هیجانی شدن مهدی از حامد خواست یک دور دیگر بازی کنند. تو دست آخر مهدی با زدن یک سنگ از دو سنگش قهرمان شد و دور از چشم پروانه به حلیمه رسید.

    بازی فوتبال با توپ پلاستیکی شروع شد تا به اون موقع گل کوچیک بازی نکرده بودم رفتم جلوی دروازه ایستادم و گفتم من دروازه بان هستم .زهره هم دروازه بان تیم مقابل شد. یاسمین هم داور شد و 7 به 7 شروع به بازی کردیم .از بس شلوغ شد بازی ،که داور یک نفر از هر تیم رو کم کرد .با کمال ناباوری 3 گل خوردم بعد از خوردن هر گل بچه ها شروع به تشویق می کردند و کسی که گل می زد روی خاک دراز می کشید و ادای قهرمانها رو در میآورد تیم مقابل همه کفش کوه داشتند و تیم ما کفشهای غیر ورزشی یا دمپایی، تیم مقابل چنان حمله می کردند که انگار ایران با آمریکا بازی میکند و آنها مهدوی کیا هستند. زهره دروازه بان قدری بود و خوب رجز می خواند و تیمش را به سمت جلو هدایت می کرد. دو بار شانسی توپشان را از دروازه دور کردم. رسول و حسین را مصدوم کردند. از خشونتشان و گل خوردنهایم خسته شدم و از بازی کناره گیری کردم و یک نیروی ذخیره جای مرا در دروازه گرفت.

    دور آتش یک چایی داغ نوشیدم و کنار شهلا نشستم پروانه با گرم کن ورزشی به همراه مهدی بچه ها را دعوت به کویر نوردی کردند. ابتدا چند نفری بیش نبودیم.طوری بود که به فکر شیطنت افتاده بودیم که یواشکی با جیپ برویم. اما کم کم نقشه مان پاشید و تقریبا نیمی از بچه ها آمدند و به کویر نوردی در شب پرداختیم. بعضی از بچه ها هدلایت داشتند و به کمک نور آنها میشد اطراف را دید تو تاریکی راه رفتن با دونستن این موضوع که مانع یا چاله ای وجود نداره خیلی لذت بخش بود. ساعتی راه رفتیم و در تپه ای از شن دور آتشی جمع شدیم .تو راه پروانه گفته بود که اگه 40 تا پست تو فروم داشته باشی میشی عضو رسمی ، منم برای پست گذاشتنم دنبال سوژه می گشتم. پروانه و مهدی کنار هم روی شنها دراز کشیده بودند و سر پروانه روی شانه مهدی بود . من هم عکس گرفتم و گفتم اولین پست، پروانه با خنده گفت در فروم تصویر آدمها ممنوع است .

    کلی عکس گرفتیم و روی شن در تاریکی شب رو به ستاره ها دراز کشیدیم. نگاه به ستاره ها در آن تاریکی عالمی داشت. ستاره ها اونقدر روشن بودند که حتی با دوربین من هم داخل عکس می افتادند. رضا عکاس حرفه ای تیم بود مثل من هردمبیل عکس نمی گرفت .بعدها، با دیدن عکاسان حرفهای دیگری چون علیرضاها دریافتم . تمامی عکاسان طبیعت را بیشتر از چهره آدمها به تصویر دوربین می کشند. چایی داغی نوشیدیم و بچه ها شعر خوانند و من و شهلا و زهره و زهرا با جیپ و بقیه پیاده به خانه روستایی بر گشتیم. من و شهلا پشت جیپ بی سقف ایستادیم و محکم پشت صندلی جلو را گرفتیم جیپ با سرعت از روی تپه ها و شن زارها می گذشت. گاه صدای لاستیک را می شنیدیم که لای شنها تقلا می کند به جلو رود و گاه صدای باد را که داخل شالهایمان و لای گیسمان حبس می شد. ترس از اینکه الان به یک مانعی بر می خوریم اما مانعی نبود. درختچه ها ی کوچک و بوته ها تنها چیزهایی بودند که به ندرت زیر لاستیکها له می شدند.

    بعد از خوردن شام معارفه آغاز شد. باید بعد از گفتن نام نام خانوادگی سن و شغل و طریقه آشنایی با تور و تمایل به ازدواج دارید یا نه گفته می شد. سوال آخر جوابهای خنده داری داشت. آزاده ، مجید و پروانه، مهدی و زوج دیگری که آنقدر آرام بودند که نامشان از یادم رفته است اما طریقه آشناییشان از طریق تور بوده است به یادم مانده است . یک تیم 6 نفری بودند که آنها هم یک زوج داشتند که بسیار لاو می ترکونند و بسیار صمیمی بودند با جمع، و یک خواهر و برادر هم در تیمشان بود یکی از 6 تاییها دو گل به من زده بود. برادر 6 تایی به طرز مضحکی خود را به جمع معرفی کرد مثل هنرپیشه های حرفه ای به ایفای نقش پرداخت. جالب ترین بخش معارفه جواب سوال آخر بود اغلب پسرها جوابشان نه بود. علیرضا گفت : خانمها که جوابشان معلوم است همه شان از خداشونه اما من ازدواج نمی کنم. حامد که گفت: هرگز

    دانیال گفت: الان قصد ازدواج ندارم . بچه ها خندیدند و گفتند فردا یعنی قصد ازدواج داری ؟ دانیال به خواهرش یاسمین نگاه کرد و گفت نمیدونم . یاسمین گفت: بعد از قبولی دکترا الان دانشجوی فوق لیسانسم. زهرا گفت: به کسی ربطی نداره، من گفتم: اگه شاهزاده باشه و با اسب بالدار بیاد التماس کنه شاید

    مجید خندید و من هم گذاشتم به حسابش تا اگر عمری بود باز هم سفر شدیم ، تسویه کنم. رسول تو جلسه معارفه وقتی نوبت دانیال شد. آروم توی گوشم اعترافی کرد که هنوزم یادم می افته خندم میگیره

    گفت تو بازی 7 ... من تعداد کارتهایم از یاسمین بیشتر بود. دیدم هوا پسه ،کارتهایم را زیر موکت قایم کردم و یاسمین بازنده شد. بعد حکم کردم محکم بزنه تو گوش برادرش، منم با تعجب نگاش کردم و گفتم اونم زد ؟ گفت :آره

    بعد از شام(بازم کنسرو، اونقدر کنسرو خوردم تو اون چند روز که توبه کردم جز اون شب و شبهای دگر کنسرو نخورم) دور آتیش جمع شدیم و شعر خوندیم که دانیال یک شعر فی البداهه عالی با محتوا و به جا سرود و بقیه بچه ها هم شعرهایی که یا از بر داشتند یا روی کاغذ داشتند و خواندند. از بر و بچ تقاضا دارم شعرهایی که خواندند رو به عنوان کامنت بگذارند. پروانه شعر زجرش دهم سیمین رو با حال خوند.

    شب آرامی بود ساعت یک شب خوابیدم و هفت و نیم صبح بیدار شدم. چه ترافیکی بود تو دستشویی دانیال فداکاری کرد و نوبتش رو داد به من، جا داره به خاطر این جوانمردی تشکر کنم. اون روز باد پر از گرد و غباری می اومد. بعد ازتشکر و خداحافظی از صاحب خانه به مقصد تهران راه افتادیم.
    ویرایش توسط Mehdi : 24-02-2012 در ساعت 05:50 PM دلیل: ویرایش ظاهری برای بهتر دیده شدن

  6. 17 کاربر مقابل از jalali عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    ahmadmobaraki (25-02-2012), Aliii (24-02-2012), Fatemeh_abdi (25-02-2012), lamaso (01-03-2012), Mahmoodreza (04-03-2012), Majid (24-02-2012), Mehdi (25-02-2012), Mohammad.Z (25-02-2012), mra1544 (24-02-2012), Parvaneh (25-02-2012), RezaDemis (25-02-2012), s4r4 (25-02-2012), یاسمین (26-02-2012), Zohreh (25-02-2012), آزاده.م (24-02-2012), احمد نهاوندي (25-02-2012), حسن (25-02-2012)

  7. #234

    Parvaneh آواتار ها
    Status : Parvaneh آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2009
    محل سکونت : جایی که دلم اونجاست!
    نوشته ها : 2,089
    تشکر : 2,115
    تشکر شده 4,016 بار در 861 ارسال

    پیش فرض

    اعظم جان ممنون از سفرنامت

    دوستان با ذوقی مثل شما مارو یه بار دیگه به سفر می برند.

    می تونی سفر نامتو تو این بخش هم بذارِی:

    http://www.anobanini.net/forum/forumdisplay.php?123
    کانال تلگرام آنوبانینی
    در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو...:54:

  8. 2 کاربر مقابل از Parvaneh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Zohreh (25-02-2012), آزاده.م (26-02-2012)

  9. #235
    تازه مسافر
    Status : jalali آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Feb 2012
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 8
    تشکر : 11
    تشکر شده 36 بار در 3 ارسال

    پیش فرض

    سلام عزیزم لطف داری خانم گل پروانه جان من اجازه ندارم موضوع جدیدی ارسال کنم به امید دیدار دلم یه ذره شده برات

  10. #236

    Parvaneh آواتار ها
    Status : Parvaneh آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2009
    محل سکونت : جایی که دلم اونجاست!
    نوشته ها : 2,089
    تشکر : 2,115
    تشکر شده 4,016 بار در 861 ارسال

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط jalali نمایش پست ها

    دقیقا دو ماه پیش با دالاهو به مصر رفته بودم. با قیمت 230 تومان اینبار با آنوبانینی با قیمت
    79 تومان
    سوار پاترول شدیم 4 نفر جلو نشستند یعنی کنار راننده هم یک نفر نشسته بود با سرعت زیاد از روی شنها و خاکها گذشتیم. پشت سر رو که نگاه می کردی گرد شنها رو می دیدی که از سرعت تماس لاستیک ها به هوا پرتاب می شدند.
    من و شهلا پشت جیپ بی سقف ایستادیم و محکم پشت صندلی جلو را گرفتیم جیپ با سرعت از روی تپه ها و شن زارها می گذشت. گاه صدای لاستیک را می شنیدیم که لای شنها تقلا می کند به جلو رود و گاه صدای باد را که داخل شالهایمان و لای گیسمان حبس می شد. ترس از اینکه الان به یک مانعی بر می خوریم اما مانعی نبود. درختچه ها ی کوچک و بوته ها تنها چیزهایی بودند که به ندرت زیر لاستیکها له می شدن
    اااااا خب پس حسابتون با پاترول و جیپ که سوار شدید بیش از این ها می شه ها !!!!!
    یکی از بچه ها می گفت (با لحن طنز) 79 تومااااااااااااااااااان پول دادیم،سافاری نداره؟!!!!!!


    نقل قول نوشته اصلی توسط jalali نمایش پست ها

    پروانه با دنپایی با جسارت تمام پشت فرمون مینی بوس نشست صدای پسرها دراومده بود پروانه حیا کن فرمون و رها کن ، دست فرمون ، اگه مردها بتونن بچه به دنیا بیارند پروانه هم می تونه مینی بوس برونه پروانه تو میدونی ترمز کجاست پروانه هم با خنده و صدای بلند به راننده که صندلی جلو نشسته بود گفت یک لیوان چایی بدید به من
    چه جالب من اینا رو نمی شنیدم....حالا کیا بودند که می گفتند؟


    نقل قول نوشته اصلی توسط jalali نمایش پست ها

    بعد از خوردن شام معارفه آغاز شد. باید بعد از گفتن نام نام خانوادگی سن و شغل و طریقه آشنایی با تور و تمایل به ازدواج دارید یا نه گفته می شد. سوال آخر جوابهای خنده داری داشت.....
    شنیدم که تو مراسم معارفه یه نفر از شدت خنده ،حالش اینقدر بد شده که بقیه نگران حالش شدند و بردنش بیرون اتاق!!!!!!!!
    کانال تلگرام آنوبانینی
    در ره دل چه لطیف است سفر هیچ مگو...:54:

  11. #237
    تازه مسافر
    Status : jalali آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Feb 2012
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 8
    تشکر : 11
    تشکر شده 36 بار در 3 ارسال

    پیش فرض

    باشه پول سافاری طلب شما
    من راز نگه دارم (خیر سرم ) نمی تونم اسم بگم بعدا در گوشی میگم
    من در جریان جزییات حال خراب شدن نبودم حیف شد سوژه ای بوده ها


 
صفحه 24 از 24 نخستنخست ... 14222324

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •