به انجمن خوش آمدید
صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 40

موضوع: برود پیک

  1. #31

    مجید مرد بیابان آواتار ها
    Status : مجید مرد بیابان آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2011
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 234
    تشکر : 2,274
    تشکر شده 982 بار در 226 ارسال

    پیش فرض راستی آزمایی یک ادعای کاسبکارانه..

    عنوان خبر اولیه:


    " به دلیل همکاری نکردن در ردیابی کوهنوردان به بهانه تحریم
    ایران از «ثریا» شکایت می‌کند/ ناگفته های وزیر از جستجوی کوهنوردان ایرانی

    وزارت ارتباطات روز شنبه هفته گذشته، سه روز پس از گم شدن کوهنوردان ایرانی در ارتفاعات برودپیک پاکستان، با پیگیری شماره تلفن همراه ماهواره‌ای ثریا که در اختیار کوهنوردان بوده است، از نمایندگی این شرکت در ایران «شرکت ارتباطات تلفن آسیا» درخواست کمک کرده است. اما متاسفانه پس از پیگیری‌های فراوان موفق به دریافت مختصات جغرافیایی از طریق شرکت ثریا نشده است. در این زمینه با محمدحسن نامی‌، وزیر ارتباطات و فناوری اطلاعات گفت‌وگو کرده‌ایم.

    وزارت ارتباطات چه زمانی مامور گرفتن اطلاعات جغرافیایی از شرکت ثریا شد؟در حدود ساعت یک و نیم بعداز ظهر روز شنبه رییس‌جمهوری با تماس مستقیم با بنده اعلام کردند که هر چه سریع‌تر مختصات کوهنوردان را از شرکت ثریا بگیرید و در اختیار گروه جست‌وجو قرار دهید. پس از تماس آقای احمدی‌نژاد، همکاران ما سریعا با آقای محقق، مدیرعامل شرکت ارتباطات تلفن آسیا که نمایندگی شرکت ثریا در ایران را دارد، وارد مذاکره شدند. در اطلاعات اولیه ارایه شده توسط نماینده ثریا اعلام شد که کوهنوردان ما از مرزهای پاکستان خارج و وارد مرزهای چین شده‌اند. پس از دریافت این اطلاعات موضوع را سریعا از سفیر ایران در چین پیگیری کردیم که نهایتا مشخص شد که این عزیزان در منطقه بی‌طرف قرار گرفته‌اند.
    در این مرحله موضوع را از شرکت اصلی ماهوراه ثریا در امارات پیگیری کردید؟بله. پس از این مرحله با تماس تلفنی که با سفیر ایران در امارات برقرار کردیم، ایشان تمامی‌‌ تلاش خود را در راستای دریافت مختصات کوهنوردان ایرانی از شرکت ثریا کرد و جالب اینجاست که مدیران این شرکت به دلایل مختلف از ارایه اطلاعات در ساعت‌های اولیه سر باز ‌زدند. جای تاسف بسیار دارد که سازمان‌های بین‌المللی که دم از حقوق بشر می‌زنند، در این موضوع چهره واقعی خود را نشان دادند و هر چه ما تلاش می‌کردیم که برای نجات جان سه انسان، اطلاعات را در اختیار ما قرار دهند، با وجودی که می‌دانستند با توجه به مشخصاتی که ما دادیم و مکانی که کوهنوردان حضور دارند هیچ موضوع دیگری جز نجات جان آنها وجود ندارد، باز هم اطلاعات را به ما نمی‌دادند و فردی به نام یاسر جاسم که مسوول این موضوع بود، با ما همکاری نمی‌کرد.
    شنیده شده که حتی وزارت ارتباطات نامه‌ای رسمی‌ به ثریا داده و آنها نیز در پاسخ رسما اعلام کرده‌اند که حاضر به همکاری نیستند.ما نامه‌ای را با هماهنگی نمایندگی این شرکت در داخل ایران برای مدیران ثریا ارسال کردیم که باز هم حاضر به همکاری نشدند که نهایتا ما توانستیم از طریق نماینده این شرکت تلفن ماهواره‌ای کوهنوردان را 100 دلار شارژ کنیم تا ارتباط آنها با ماهواره قطع نشود و در نهایت با ورود سایر دوستان به موضوع، توانستیم اطلاعات مختصات کوهنوردان ایرانی را 48 ساعت بعد «دوشنبه هفته گذشته» از ثریا بگیریم. براساس آخرین اطلاعات دریافتی جمعه شب هفته گذشته آیدین بزرگی یکی از کوهنوردان ایرانی در آخرین تماسی که با یکی از بستگان خود داشته اعلام می‌کند که با دو کوهنورد دیگر نزدیک به 80 متر فاصله دارد و درخواست کمک کرده است و این آخرین تماسی بوده که از طریق این تلفن همراه برقرار شده است.
    با توجه به برخوردی که مدیران ثریا در این زمینه داشته‌اند که روند نجات کوهنوردان را مختل کرده است، آیا وزارت ارتباطات مسیرهای قانونی برای مجازات این شرکت را پیگیری خواهد کرد؟

    قطعا در این زمینه حقوقدان‌ها می‌توانند پاسخ مناسب‌تری بدهند؛ اما ما به عنوان نماینده ایران در مجامع بین‌المللی از شرکت ثریا شکایت خواهیم کرد."


    و اما بعد:

    " مصاحبه اختصاصی قدر نیوز با مدیر عامل نماینده ثریا در ایران / مقصر مرگ کوهنوردان کیست!؟


    با پایان جستجوها برای یافتن کوهنوردان افتخار آفرین ایرانی نهادهای مسئول ابتدا یکدیگر را مقصر این حادثه معرفی می کردند اما در پایان با توجه به این که هیچ نهادی مسئولیت این حادثه را نمی پذیرفت وزیر ارتباطات در اقدامی بحث برانگیز شرکت ماهواره ای ثریا را مقصر این حادثه دانست در حالیکه نماینده این شرکت در ایران اعلام می دارد به محض ارائه تقاضای قانونی ظرف سه ساعت مکان یابی صورت گرفته است.



    در پی بروز حادثه غم انگیز برای 3 تن از کوهنوردان عزیزمان و اظهارات ضد و نقیض مراجع مسئول در مقابل این حادثه که بدواً مسئولیت این واقعه تأسف بار را متوجه فدراسیون کوهنوردی می نمود، در مقابل فدراسیون مذکور با صدور اطلاعیه ای خود را از کلیه اتهامات مبرا اعلام نمود.این بار انگشت اتهام به سوی یکی از اپراتور های تلفن همراه ماهواره ای گرفته شده و مسئولین، خصوصاً وزیر محترم ارتباطات و فن آوری اطلاعات این شرکت را مسئول تعلل در مکان یابی این عزیزان دانسته است.

    از این رو با مراجعه به شرکت ارتباطات تلفن آسیا پای صحبت و درد دل های مهندس کسری محقق (مدیرعامل) نشسته ایم تا پاسخ وی را در قبال این اتهامات بشنویم:
    -جناب آقای محقق با سلام قبلاً از وقتی که برای این مصاحبه در اختیار ما قرار دادید تشکر می کنم. -متقابلاً منهم سلام عرض می کنم و از اینکه فرصتی در اختیارم قرار گرفته تا ضمن همدردی با خانواده این عزیزان حقایق وآنچه شرح واقعه بوده را بیان نمایم، ممنون هستم.
    - آقای محقق لطفاً قبل از ورود به موضوع نسبت به نوع فعالیت و محدوده اختیارات شرکت تحت مدیریت خودتون اطلاعاتی را در اختیار ما قرار دهید؟- شرکت ارتباطات تلفن آسیا در سال 1384 به عنوان نماینده رسمی شرکت ارتباطات ماهواره ای ثریا در ایران موفق به اخذ پروانه از سازمان تنظیم مقررات و ارتباطات رادیویی گردید این شرکت به عنوان نماینده بازرگانی امور مربوط به فروش، تمدید، تعمیرات و ارائه خدمات گارانتی و پشتیبانی را به عهده داشته و فاقد برخی اختیارات قانونی است که بر اساس مقررات قانونی و پیمانها و معاهدات بین المللی جزو وظایف نهادهای دولتی کشور محل وقوع نمایندگی خواهد بود.
    - این پاسخ شما برخی سئوالات را در ذهن من به عنوان یک خبرنگار ایجاد کرد که پاسخ آنرا ضروری می دانم ولی قبل از طرح این سئوالات لطفاً بفرمایید در چه زمانی از وقوع حادثه مطلع شدید؟- حدود ساعت 7 بعد از ظهر پنجشنبه دوهفته قبل سرکار خانمی با تماس تلفنی با بخش بازرگانی شرکت تقاضای شارژ اعتبار یک تلفن ماهواره ای را نموده بود که بخش بازرگانی بعلت فقدان اختیارات این تماس را به من منتقل کرد و مخاطب به من گفت که از باشگاه آرش تماس می گیرم و احتمال دارد که کوهنوردان این باشگاه به مشکلاتی برخورده باشند و از من درخواست کرد که یک سیم کارت را به صورت اضطراری شارژ نمایم فلذا با توجه به حساسیت موضوع و ضرورت حمایت از مشترکین ثریا با این درخواست موافقت نمودم و بعد از خاتمه تماس در حال ارتباط با نرم افزار مخصوص بودم که خانم مذکور مجدداً تماس گرفت و اطلاع داد لازم نیست شارژ سیم کارت انجام گیرد و این عمل توسط یکی از بستگان وی در کشور آلمان صورت گرفته است (فاصله قطع تماس تا برقرای تماس بعدی کمتر از 2 دقیقه بود) لذا متوجه شدم که مشکل حل شده است.
    - یعنی بعد از این تماس ارتباطی با شما گرفته نشد؟- خیر بخش پشتیبانی شرکت به صورت 24 ساعته پاسخگو هستند.
    - تماس بعدی با شما در چه زمانی بود؟- شنبه حدود ساعت 12 ظهر فردی از بستگان کوهنوردان عزیزمان با من تماس گرفت و درخواست اعلام موقعیت موبایل ماهواره ای (مکان یابی) را داشت. طبق مقررات قانونی و بین المللی این امکان برای ما در صورتی وجود داشت که اولاً مقام محترم قضایی چنین دستوری را صادر نماید و دوماً مشترک در خاک ایران حضور داشته باشد و واضح و مبرهن است که این شرکت قادر به مکان یابی یک موبایل در کشوری دیگر نیست.
    - پاسخ شما بدین معنی است که در مقابل تماس مذکور هیچ واکنشی نشان ندادید؟- خیر با توجه به حساسیت موضوع به محض پایان مکالمه طبق قولی که به مخاطب داده بودم فوراً با مقامات مسئول در کشورمان تماس گرفته و دست به دامان آنها شدم تا به عنوان مرجع قانونی و ذیصلاح با شرکت ماهواره ای ثریا تماس گرفته و رسماً تقاضای تعیین موقعیت موبایل مورد بحث را بنمایند.
    - با این درخواست شما موافقت شد؟- حدود سه ساعت بعد یعنی ساعت 15 از دفتر وزیر محترم ارتباطات و فن آوری اطلاعات با من تماس گرفتند و تقاضای اعلام موقعیت کردند منهم مجدداً همان پاسخ را دادم البته پی گیری خود را نیز ضمیمه این پاسخ کرده و از ایشان تقاضای مساعدت قانونی نمودم. با توجه به قول مساعد دفتر وزیر شخصاً با دفتر مرکزی ثریا تماس گرفتم و تقاضا کردم موقعیت موبایل مذکور را به من اطلاع دهند طی این تماس متوجه شدم که ماهواره محل موبایل موصوف را کشور چین نشان می دهد لذا من با دفتر وزیر تماس گرفتم و تقاضا کردم از طریق سفارت دو کشور این موضوع مطرح و پی گیری شود که علی رغم قول مساعد برای اینکار موضوع از طریق سفارتخانه های ایران و چین (جهت کسب مجوز ردیابی از دولت چین) نشد در حالی که شخص وزیر از من درخواست کرد که این موضوع را پی گیری کنم و منهم علی رغم محدودیتهای قانونی به واسطه اینکه نماینده شرکت متبوع خود هستم و از جهت دیگر باید امورمربوط به مشتریان را پی گیری کنم با شرکت ثریا همچنان در تماس بودم تا مکان یابی صورت گیرد. بعد از ساعت 7 شب نهایتاً از دفتر وزیر نامه ای به دفتر ما ارسال شد تا از شرکت ثریا تقاضای اعلام موقعیت کنیم که البته با توجه به مقررات قانونی این نامه فاقد ارزش حقوقی بود و باید از دولت چین چنین تقاضایی صورت میگرفت ولی با این حال من باستناد همین نامه مرتباً موضوع را تا ساعت 11 شب از شرکت ثریا پی گیری می کردم و نتایج را به دفتر وزیر منتقل می نمودم.
    - چرا شما قادر به ردیابی موبایل های ماهواره ای در کشور های دیگر نیستید؟- سئوال بسیار عجیبی می کنید؟ با توجه به حق حاکمیت ملی و موافقت نامه های بین المللی چطور توقع دارید یک شرکت خصوصی بتواند یک تلفن ماهواره ای را ردیابی کند آنهم نه در محلی که دارای پروانه است بلکه در یک کشور بیگانه؟
    - ممکن است در این خصوص بیشتر توضیح دهید؟- خیر من قادر به ارائه توضیحات بیشتر نیستم ولی با حداقل اطلاع از موازین بین المللی و حقوق کشورها بعید است کسی متوجه دلیل این موضوع نشود.
    - یعنی پی گیری های شما آن شب پایان یافت؟- خیر، تا آن زمان به من می گفتند که آقای آیدین آخرین تماسش در حدود ساعت 2 بعد از ظهر روز شنبه بوده ولی وقتی من به منزل رسیدم و کمی استراحت کردم شروع به مطالعه اخبار پیرامون این موضوع نمودم و متوجه شدم ایشان ساعت هفت و سی دقیقه بعد از ظهر مجدداً تماس گرفته است لذا به این موضوع فکر کردم که موضوع شارژ مکالمه ایشان را بررسی کنم و مطمئن شوم تلفن مذکور شارژ لازم برای ایجاد ارتباط را داشته باشد وقتی این موضوع را بررسی کردم متوجه شدم شارژ تلفن در حال پایان است با توجه به اینکه ساعت 3 صبح بود با پیامک موضوع را به مسئول باشگاه اعلام کردم که اگر لازم است تلفن ماهواره ای را شارژ کنم، ساعت 8:15 صبح ایشان با من تماس گرفتند و تقاضا کردند موبایل مذکور 100 واحد شارژ شود که من فوراً اینکار را انجام دادم. ده دقیقه بعد آقای وزیر شخصاً با من تماس گرفتند و یک بار دیگرموضوع را پی گیری کردند و منهم همان توضیحات قبل را دادم البته هر دو بار هم متوجه شدم که احتمالاً در طرف دیگر ایشان همین توضیحات را به ریاست محترم جمهوری منتقل می کنند.
    - آقای رئیس جمهور چرا این موضوع را پی گیری می کردند؟- این رویه مرسوم و متداول است که در زمان وقوع بلایای طبیعی یا حوادث اینچنینی یا حتی خدای نیکرده آدم ربایی های بین المللی مقامات عالی کشورها بر حسب وظیفه ذاتی خود در دفاع از تک تک هموطنان و همونوعان وارد موضوع شده و از قدرت و نفوذ خود برای سرعت بخشیدن به کارها و پی گیری امور استفاده می کنند شما خبرنگاران بر این باور هستید که مسئولین فقط وقتی پای نزدیکان و بستگانشان به میان آید وارد موضوع می شوند در حالی که این چنین نیست.
    - مگر همین مسئولین نیستند که شما را متهم می کنند؟- دلیل نمی شود اگر آنها غیر حق مرا متهم می کنند و از من کاری را می خواهند که جزو اختیارات خودشان است منهم آنها را متهم کنم امیر مؤمنان می فرماید حق را بشناس که اگر حق را شناختی مردان حق را خواهی شناخت. - ممکن است نتیجه این اقدامات را هم بفرمایید؟ - بعد از تماس آقای وزیر و پی گیری من از مسئولین امنیتی و تأیید مقامات بالاتر نهایتاً موضوع از طریق سفرای ایران در امارت و چین با دولتهای مذکور مطرح و پی گیری شد و حدود 3 ساعت بعد یعنی ساعت 12:47 دقیقه مکان یابی صورت گرفت.
    - من در آغاز این مصاحبه یک سئوال برایم پیش آمد که اکنون لازم می دانم آنرا با شما مطرح کنم، از پاسخ شما به اولین سئوال من متعجب هستم که اگر شما برای چنین کاری فاقد اختیارات هستید چرا بدواً این تقاضا با شما مطرح شده است؟- از طرح چنین درخواستی از سوی خانواده کوهنوردان و افتخار آفرینان عزیزمان نباید تعجب کرد چرا که اگر همین امروز نیاز به مکان یابی تلفن همراه فرضاً همراه اول، ایرانسل، تالیا یا رایتل باشد مقامات قضایی مستقیماً این موضوع را به همین اپراتورها ارجاع می دهند (البته طی دستور قضایی و کسی به صورت شخصی نمی تواند چنین درخواستی را مطرح کند) اما در خصوص تلفن های ماهواره ای موضوع به قوانین و مقررات خاصی مربوط است که افراد عادی از آن بی اطلاع هستند اما مسئولین مربوطه علی القاعده باید از این رویه مطلع باشند لذا من خودم هم خیلی متعجب هستم و اگر قرار بود من به عنوان یک بازرگان بتوانم یک تلفن همراه را در کشوردیگر ردیابی کنم که دیگر سنگ روی سنگ بند نمی شود و چیزی به عنوان حریم شخصی و امنیت عمومی باقی نمی ماند اما این موضوع که سه شنبه این عزیزان قله را فتح کرده اند و چهارشنبه در مسیر بازگشت مفقود شده اند اما شنبه ظهر این موضوع پی گیری شده برای من خیلی عجیب است و من متوقع بودم همان روز چهارشنبه البته از مسیر صحیح این موضوع پی گیری می شد. از جهت دیگر اعلام برخی موضوعات نظیر تحریم و ... هم کار پسندیده ای نیست چرا که اولاً آقای آیدین از همان روز پنجشنبه حدود چهل و پنج دقیقه با همان تلفن مکالمه با این طرف داشته اند لذا موضوع تحریم اصلاً وجود نداشته و همین الان خیلی از هموطنان از خطوط ثریا استفاده می کنند و من موضوع تحریم را برای اولین بار از مسئولین عزیز می شنوم و خیلی از این بابت متعجبم!!! از جهت دیگر گوشیهای ثریا قابلیت تعیین موقعیت و ارسال آن به مخاطبین را دارند و من متعجب هستم چرا کوهنوردان عزیز ما از این امکان که به صورت پیامک بود استفاده نکرده اند.
    - به عنوان سئوال پایانی می خواهم از شما بپرسم علی رغم پایان جستجو و عدم امید منطقی به یافتن کوهنوردان چرا شما طی مصاحبه همچنان کوهنورد مورد بحث را آقای آیدین می نامید.- برای من به عنوان یک انسان خیلی سخت است این حقیقت تلخ را بپذیرم به همین دلیل سعی می کنم ضمن همدردی با خانواده این عزیزان که با به خطر انداختن جان عزیز خود نام پرافتخار ایران را مطرح و موجبات افتخار کشورمان را فراهم کردند هرگز در قلب ما نخواهند مرد و ما آنها را در قلب خود زنده نگاه خواهیم داشت.
    - ممنون از وقتی که در اختیار ما قرار دادید.- منهم متشکرم "



    و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل
    تا بعد...

    منبع:

    کانال تلگرام آنوبانینی



    دکتر آلفونس گابریل ( پزشک، جغرافیدان و جهانگرد اتریشی که سفرهای متعددی به کویرهای ایران داشت ) می گوید:

    " کویر کسی را که یکبار گرفتار افسونش شود، دیگر هرگز رها نخواهد کرد "








  2. 2 کاربر مقابل از مجید مرد بیابان عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Silence (03-08-2013), دادپور (03-08-2013)

  3. #32

    Silence آواتار ها
    Status : Silence آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Feb 2012
    محل سکونت : کوچه شهر دلم
    نوشته ها : 271
    تشکر : 2,010
    تشکر شده 1,357 بار در 246 ارسال

    پیش فرض

    گوی
    شب را پگاه نیست
    هر سو سکوت هست
    سکوتی هراسناک
    ای کاش
    تا شیشه دریچه این خانه بشکند
    سنگی ز دست کودک کوچه رها شود
    ای کاش
    دست ستم کشیده به سنگ آشنا شود
    من از حصار سخت گذشتم
    در آن سوی حصار حصین شادی ست
    در آن سوی حصار شور رهایی و آزادی ست
    آیا جهان به وسعت فکر ما
    آیا جهان به وسعت زندان است؟
    دیدم تو را که وسعت روحت را
    به دوستاقبانی دلقکها
    در آن بهار عمر
    غافل ز بازگشت بهاران
    گماشتی
    آیا جهان به وسعت دلتنگی ست ؟
    از آن حصار سخت گذشتم
    اما حصار خاطره ها را
    این حنظل همیشه به کامم ویران که می تواند ؟
    اینک تو رفته ای و نمی دانم
    آیا کدام هلهله ات شاد می کند
    آیا کدام عاشق
    صادق
    نام تو را شبانه
    در کوچه های شب زده
    فریاد می کند
    من از حصار تیره گذشتم
    دیدم
    سیماب صبحگاهی
    از سر بلندترین کوهها فرو می ریخت
    "حمید مصدق"


  4. 4 کاربر مقابل از Silence عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    MoradizadeRoya (04-08-2013), omid020 (05-08-2013), مجید مرد بیابان (04-08-2013), دادپور (04-08-2013)

  5. #33

    مجید مرد بیابان آواتار ها
    Status : مجید مرد بیابان آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2011
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 234
    تشکر : 2,274
    تشکر شده 982 بار در 226 ارسال

    پیش فرض و هنوز منتظریم ...


    " اشتباه نکنید دیگر منتظر بازگشت آیدین، پویا و مجتبی نیستیم اونها برای همیشه رفتند تا در آغوش سرد کوهستان آرام بگیرند، اکنون منتظر جزئیات تراژدی برودپیک هستیم. حتما منظورمان از جزئیات، معرفی یک یا چند نفر مقصر نیست بلکه بیشتر در تعقیب جزئیات دقیق اتفاقاتی هستیم که ارزش بحث و تامل داشته باشه.

    چیزی که اینروزها میشه از منابع خبری رسمی و غیر رسمی شنید اینه که همه در حال برگزاری یادبود و یادمان و بزرگداشت و گرامیداشت و ...داشت های دیگر هستند، اما هنوز واقعا نمی دونیم دقیقا چه اتفاقی اون بالا افتاده و مسئولان محترم باشگاه هم در حال پرداختن به ارزش کاری که شده هستند نه اتفاقاتی که در طول این اکسپدیشن افتاده! و بعضا هم کسانی رو مسئول این تراژدی معرفی می کنند که الان حضور ندارند و نمی توانند از خود دفاع کنند. چیزی که هر خواننده ای رو اذیت می کنه اینه که فرد پاسخگو رو نمیشه پیدا کرد! واقعا در مکالمات تیم قله چه گذشت ؟؟ در برنامه ریزی ها، طراحی و سازماندهی و مدیریت چه اشکالاتی وجود داشت ؟؟
    دبیر باشگاه آرش، آقای همایون بختیاری، در گفتگو با خبرنگار ایسنا در چرایی بیواک های متعدد، خستگی، بی غذایی و بی آبی سه کوه نورد ایرانی در برودپیک گفته اند که این صعود آلپی بوده نه انتحاری و صعود انتحاری لفظ اشتباهی برای چنین صعودی ست!!
    آقای بختیاری در صعود های آلپاین اگر تیم در صعود خود مشکل داشته باشه و نتونه برای بازگشت گزینه ای داشته باشه حتما صعود رو نیمه تمام می گذاره و به بیس کمپ بر می گرده، سوال اینجاست که هدف از قرار دادن یک تیم که تا دیروز نام تیم پشتیبانی رو داشت آنهم در موقعیت کمپ سه چه بوده و آیا در صعود آلپی در کمپ سه بارگذاری صورت می گیره! و چرا این تیم بعد از سه بیواک سخت و تموم شدن آب و غذایشان به بیس کمپ یا کمپ سه بر نمی گردند؟؟ در صعود های آلپاین آذوقه ای که با خودشون می برند کاملا برای طول مدت برنامه تنظیم شده در حالی که این سه کوه نورد در تماس خود گفته اند که سه روز بوده که چیزی نخورده اند (تا قبل از صعود به قله) و تازه چادرشان رو هم از دست داده اند، شما کجای دنیا چنین صعودی رو دیدید که دقیقا سلامت فرد رو به طور آشکار به خطر بیاندازه ؟؟ اگر صعود این کوه نوردان خوب کشورمان آلپاین بوده چرا قبل از اعزامشان هدف خود را صعود آلپی اعلام نکرده بودند که در نوع خود می تونست به فشار حجم تبلیغاتی باشگاه تان هم کمک کنه ؟؟
    آقای بختیاری اگر صعود این عزیزان آلپی بوده پس تیم دوم به قول شما! در کمپ سه و برنامه پرچم گذاری از قله تا کمپ سه چه جایگاهی در این صعود دارند ؟؟ صعود آلپاینی که مختصات جی پی اس مسیر بازگشت برای تیمی که قبلا به قله این کوه نرسیده و با مسیر بازگشت که غیر از مسیر صعود بوده و با آن آشنایی ندارند، وجود نداره و طراحان و مدیران برنامه هم طبیعتا نمی دونند اون بالا چی به چیه، رو چطور توضیح می دید ؟؟ آیا با فداکاری هایی که این سه کوه نورد برای شما و باشگاه تان کردند تصمیم گرفتید که نام صعودهای بی بازگشت رو آلپی بگذارید ؟؟ آیا پس از گذشت نزدیک به سه هفته از صعود و حادثه برودپیک وقت آن نرسیده که مسئولین و طراحان برنامه کارشناسانه تر صحبت کنند؟؟ آیا منافع باشگاه بیشتر از جان کوه نوردان تان ارزش داره ؟؟
    امروز وبلاگ داستان کوه به قلم رامین شجاعی هم بروز شد و از برنامه گفت! اما هنوز در نوشته هاش اشاره ای نکردند که دقیقا چه اتفاقاتی از مسیر کمپ سه به قله و بازگشت افتاده و چه گفتگو هایی بین تیم قله و آنها رد و بدل شده! فکر می کنم همه به قدر کافی از وداع تلخ خودمان گفتیم و شنیدیم، اما هنوز صحبت های اصلی به قول خانم ابریشمی در پشت پرده جریان داره و همه چیز قربانی منافع باشگاه و غیره میشه! تا کی باید همه چیز بین چند نفر حل و فصل بشه و بقیه شنوای نادان تلقی شوند؟؟
    آقای شجاعی عزیز همانطور که گفتم کسی بدنبال مقصر نیست اما واقعا می خواهیم کسی رو پیدا کنیم که مسئولانه به سوالهایی که در این چند هفته همه رو آشفته کرده پاسخ بده. از شما هم می خواهیم که به عنوان همنورد سه کوه نورد مفقود شده جزئیات صعود رو برایمان تشریح کنید و مثل همیشه نقد خود را این بار بر برنامه خود بنویسید؟؟ نقد بر خود کار پسندیده و شجاعانه ای خواهد بود و حتما راهگشا و راهنمایی برای دیگر همنوردهایتان خواهد بود.
    چیزی که تا بحال خوانده ایم نقد هایی بوده اند که از سوی برخی وبلاگ نویسان یا حتی کوه نوردانی بوده که از دور چیزهایی شنیده اند، اما نقد اصولی که با حضور کارشناسان، مجریان و طراحان برنامه باشه جایگاه دیگری داره و حتما به رشد علمی این فعالیت نیمه سنتی کمک شایانی خواهد کرد. در حال حاضر جای یک نقد اصولی بر نوع برنامه ریزی، سازماندهی و مدیرت برنامه و اجرای برنامه خالی ست. نقد بر چنین برنامه ای بخشی از وظایف مسئولین چه فدراسیونی و چه باشگاهی در شفاف سازی و پاسخگویی به جامعه کوه نوردی و افکار عمومی ست و این حق همه ماست که از اشتباهات (البته اگر کسی اشتباهی به گردن بگیره) و تجربیات دیگران استفاده کرده و درس بگیریم.
    شاید بهتر باشه دوباره اشاره ای بکنیم به مرگ اوراز در گاشربروم یک که هنوز درست واکاوی نشده و شاید سالهای سال کسی آرشیو این حادثه رو در اختیار افکار عمومی نزاره و یا لیلا اسفندیاری، جعفر ناصری، عیسی میر شکاری و معلوم نیست چه نام هایی به این لیست اضافه شوند، که همه به نوعی در همان اندازه یک اتفاق در کوهستان سربسته تحویل جامعه کوه نوردی شد تا هر کس به اعتقاد خود حدثی و قلمی زده باشد.. ما منکر حوادث کوهستان نیستیم و می دانیم که خطر بخشی از زندگی یک کوه نورده اما هر اتفاقی که میافته نیاز به تجزیه و تحلیل درست داره تا راه رو برای بقیه روشن تر و کم خطر تر کنه..
    هر سال شاهد چنین حوادثی در کوهستان های هیمالیا و دیگر نقاط دنیا برای کوه نوردانی از سراسر دنیا هستیم اما نوع حوادث گاها بسیار متفاوتند و بعضا جای بحث و گفتگو داره تا اتفاقات به درستی بررسی شوند. اتفاقی که همین چند وقت اخیر برای آرتور هایزر در گاشربروم یک افتاد یا اون خانم آلمانی که در نزدیکی بیس کمپ برودپیک جان خود را از دست داد و یا پدر و پسر نیوزلندی که در کی دو دچار حادثه شدند با حادثه ای که برای سه کوه نورد ایرانی افتاده زمین تا آسمان متفاوته و نمی شه این نوع حوادث را در کنار هم گذاشت و به یک چشم دید! البته این مقایسه ای که شد و سطح فعالیت ها و شیوه های صعود و طرز اندیشه ای که بر کوه نوردان بخصوص اروپایی حاکمه با اون چیزی که در کشور ما اتفاق میافته آنقدر با هم فاصله دارند که نیاز نیست بیشتر از این به جزئیات اشاره کنیم. به هر حال تشریح کارشناسانه حوادث بخشی از وظایف مسئولین یک برنامه ست و امیدوارم اینبار گزارشی که قراره به این برنامه بپردازه به درستی تهیه شده و پاسخ سوالات جامعه کوه نوردی رو بده...
    و هنوز منتظریم و امیدوارم این انتظار سال ها طول نکشه ... "

    پ.ن: مطلب اصلی را در وبلاگ
    گروه کوهنوردی سولدوز مطالعه بفرمایید.
    کانال تلگرام آنوبانینی



    دکتر آلفونس گابریل ( پزشک، جغرافیدان و جهانگرد اتریشی که سفرهای متعددی به کویرهای ایران داشت ) می گوید:

    " کویر کسی را که یکبار گرفتار افسونش شود، دیگر هرگز رها نخواهد کرد "








  6. 2 کاربر مقابل از مجید مرد بیابان عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Silence (07-08-2013), دادپور (06-08-2013)

  7. #34

    مجید مرد بیابان آواتار ها
    Status : مجید مرد بیابان آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2011
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 234
    تشکر : 2,274
    تشکر شده 982 بار در 226 ارسال

    پیش فرض داستان تراژدی برودپیک...


    " قبل از برنامه به اعضا تیم قول دادم که اجازه نخواهم داد ترس یا حواشی کوهنوردی در تصمیماتم تاثیر بگذارد. به این قول در برنامه پایبند ماندم. حالا بعد از این ضایعه دردناک قصد دارم بازهم به این قول پایبند باشم و نگذارم مسائل حاشیه ای آنچه حق این عزیزان، خانواده های محترمشان و جامعه کوهنوردی است تاثیر گذارد.
    در این چند روز و با مراجعه به سایتهای خبری و وبلاگهای کوهنوردی متوجه شدم اطلاعات غلطی در بین مردم در مورد این صعود در گردش است. به نوبه خود از این بابت پوزش می طلبم و سعی دارم در این گزارش روزشمار تا آنجا که ممکن است به بعضی از این شبهات خاتمه دهم. این گزارش حاوی نقد و تحلیل نیست و فقط به ذکر وقایع و توضیحاتی روشنگرانه پرداخته ام که شخصا شاهد آنها بوده ام.



    (ساعتها به وقت محلی است)


    5 تیر - 26 ژوئن


    بعد از 6 روز که از آسکولی راه افتادیم امروز به بیس کمپ رسیدیم.


    6 تیر - 27 ژوئن


    امروز به استراحت و جابجایی وسایل پرداختیم. برنامه هم هوایی را به این صورت ترتیب دادم که با حمل 3 روز تدارکات و امکانات دیگر به تدریج به کمپ پیشرفته، کمپ 1 و سپس کمپ 2 برویم. برای صرفه جویی در بار حداقل مواد غذایی را به همراه می بردیم. این شیوه خلاف هم هوایی به سبک معمول اغلب کوهنوردان است. برای اولین بار در برنامه راکاپوشی با صحبتی که با کوهنوردان بزرگ اوکرایینی داشتیم با این روش آشنا شده بودم ولی تا به حال آن را امتحان نکرده بودم. آنها می گفتند این شیوه در بین کوهنوردان شرقی مرسوم است که برای هم هوایی به ارتفاع می روند و در همانجا می خوابند (climb high, sleep high). البته برای به حداقل رساندن عوارض صعود سریع به ارتفاعات بهتر است فاصله این صعود و شب مانی در بالا تا حد امکان کم باشد. شرایط ایده آل صعود تنها 300 متر ارتفاع در روز است. توضیح اینکه در روش معمول کوهنوردان غربی به ارتفاع صعود می شود و برای استراحت به پایین بازگشت می شود (climb high, sleep down).


    7 تیر - 28 ژوئن


    صبح حوالی 7:30 راه افتادیم و ساعت حدود 11:30 به ارتفاع 5300 به جایی که بعضی به آن کمپ اصلی پیشرفته (ABC) می گویند رسیدیم. به جز من همه وضعیت خوبی از نظر تطبیق با ارتفاع داشته و هیچ مشکلی با ارتفاع آنجا نداشتند. اما من سر درد بسیار شدیدی داشتم که با خوردن قرص مسکن هم خوب نمی شد. (فکر می کنم دلیل اصلی اختلاف سرعت هم هوایی من با بقیه در این بود که محل زندگی من 1000 متر از دیگران پایین تر بود. ضمن اینکه بقیه اعضا در ارتفاعات بالا هم کوهنوردی می کردند. امکانی که برای من وجود نداشت). مسیر طناب ثابت گذاری شده بود و ما تماما در طناب حرکت می کردیم.


    8 تیر - 29 ژوئن


    صبح قبل از حرکت تیم بزرگ اتریشی-آلمانی را دیدیم که خارج از طناب ثابت و به صورت زیگزاگ حرکت می کند. برایمان جالب بود و از آن به بعد ما هم در بسیاری اوقات همین رویه را انتخاب کردیم.


    ساعت 7:30 حرکت کردیم و ساعت 9-الی 9:30 به کمپ 1 در ارتفاع 5650 متر رسیدیم. همگی از نظر تطابق با ارتفاع وضعیت خوبی داشتیم.


    9 تیر - 30 ژوئن


    ساعت 7 راه افتادیم و حدود ساعت 11-11:30 به کمپ 2 در ارتفاع 6100 متر رسیدیم. از صبح هوا چندان خوب نبود و باد سردی می وزید. بچه ها در یک چادر 3 نفره جمع شده بودند. من با سر دردی که از صبح شروع شده بود و هر لحظه بدتر می شد صعود می کردم. وقتی به کمپ 2 رسیدم سر دردم بار دیگر بسیار شدید بود. افشین یک چادر دو نفره زد و من و او به داخل آن رفتیم. بقیه در همان چادر 3 نفره مانند. مقداری از سطح زیر چادر عملا خالی بود و آنها شب ناخوشایندی را سپری کردند.


    بقیه بچه ها هیچ مشکلی از نظر هم هوایی نداشتند و حال همگی شان خوب بود.


    10 تیر - 1 جولای


    از نیمه های شب برف خفیفی باریدن گرفته بود و باد شدیدی هم می وزید. صبح ساعت 7:30 بعد از گذاشتن بارها در میان باد شدید به پایین سرازیر شدیم. سردردم تقریبا قطع شده بود. ساعت حدود 10:30 به بیس کمپ رسیدیم.


    11 تیر - 2 جولای


    امروز تقریبا تمام روز برف می بارید. خوشحال بودم که به موقع هم هوایی دوره اول تمام شده است.


    12 تیر - 3 جولای


    امروز را در کمپ اصلی استراحت کردیم. هوا آفتابی بود. برای دوره بعدی هم هوایی تا کمپ 3 به همان شیوه قبلی برنامه ریزی کردیم یعنی صعود به بالا و خواب در بالا.


    برای صعود مسیر جدید علاوه بر تراورسی که در نهایت صعود شد (از ارتفاع حدود 7050متر) یک گزینه دیگر را هم در نظر گرفته بودم به این ترتیب که بعد از ارتفاع 6600 متر به سمت جبهه غربی تروارس کنیم. این گزینه مزایا و معایبی برای خود داشت. مزیت آن این بود که از جایی تراورس می شد که شیب کمتری داشت و البته کوتاه تر هم بود. معایب آن از این قرار بود که اولا یخچال های آویزان بالا دست آن را تهدید می کرد و دوما می بایست بیش از 300 متر صعود تا جایی انجام شود که در صورت تراورس از ارتفاع حدود 7000 متر می شد از آن صرف نظر کرد. به هر حال تصمیم نهایی را به رسیدن به کمپ 3 و بررسی مجدد تروارس کردم.


    13 تیر - 4 جولای


    ساعت 5:45 از بیس کمپ حرکت را شروع کردیم. قبل از کمپ 1 تکه سنگی به بالای زانوی مجتبی خورد. فریاد بلندی کشید و سر جای خود نشست. من و افشین نزدیک او بودیم و به سرعت خود را به او رساندیم. خارج از طناب ثابت بودیم و سریعا یک کارگاه زدیم و خودمان و مجتبی را در کارگاه قرار دادیم. آقای برهمنی هم که نزدیک ما بود طناب ثابت را به نزدیک ما آورد. خونریزی وجود نداشت و به دلیل اصابت سنگ به ناحیه عضلانی خوشبختانه شکستگی هم رخ نداده بود اما جای اصابت سنگ متورم شده بود. بعد از مدتی مجتبی گفت دردش کمتر شده و می تواند حداقل تا کمپ 1 صعود کند. حتی اجازه نداد کوله اش را بگیریم. در کمپ 1 آیدین و پویا منتظر ما بودند. مجتبی گفت بهتر است 2 ساعتی استراحت کند تا معلوم شود وضعیت زانویش چگونه است. اگر بدتر می شد می بایست پایین برویم والا می توانست ادامه دهد.


    از آیدین و پویا خواستم منتظر بمانند تا اگر مجتبی نیاز به کمک داشت او را به پایین منتقل کنیم.


    تا ساعت 1 صبر کردیم. مجتبی می گفت دردش بهتر شده و می تواند صعود را ادامه دهد. بنابراین همگی به سمت کمپ 2 حرکت کردیم و در نهایت ساعت 4-5 به کمپ 2 رسیدیم. آیدین و پویا و مجتبی برای یک چادر 3 نفره سکویی پیدا کردند و چادرشان را زدند.


    14 تیر - 5 جولای


    من و افشین حدود ساعت 7:30 و بقیه بچه ها یک ساعتی بعد به راه افتادیم. باز از صبح که راه افتادیم سر درد داشتم. قرار بود امروز در ارتفاع 6600 متر چادر بزنیم. این محل شیبی کمی بیشتر از محل کمپ 3 دارد ولی برای زدن چادر کاملا مناسب است. در صورتیکه می خواستیم مسیر جدید را از اینجا شروع کنیم این محل تبدیل می شد به کمپ 3 ما.


    آیدین، پویا، و مجتبی با اینکه یک ساعت دیرتر از ما راه افتاده بودند یک ساعتی زودتر از من به محل کمپ رسیدند. قدمهای آخر را بسیار به سختی بر می داشتم. به یاد روز صعود راکاپوشی افتادم. در راکاپوشی تنها یک روز بسیار سخت داشتم. اما در این برنامه انگار برای هر مرحله هم هوایی می بایست زجر زیادی بکشم. مجتبی از درد دندان شکایت می کرد و می گفت احتملا یکی از علائم عدم هم هوایی مناسب است. بقیه همچنان هیچ مشکلی نداشتند. برنامه ریزی اولیه برای روز بعد از این قرار بود که یک روز را آنجا بمانیم و روز بعد از آن بدون بار تا ارتفاع 7000 متر و محل کمپ 3 مسیر عادی صعود کنیم و برگردیم. آیدین و پویا خواستند که روز بعد به کمپ 3 بروند و در همانجا بخوابند. مجتبی خواست تا کمپ 3 با آنها برود و همان روز بازگردد چون درد دندانش او را ناراحت می کرد. با هر دوی آنها موافقت کردم.


    15 تیر - 6 جولای


    افشین چشمانش را برف زده بود که مجتبی با دادن داروهای مناسب باعث شد درد چشمانش به سرعت خوب شود. آیدین و پویا با حمل یک چادر 3 نفره به کمپ 3 رفتند و مجتبی بعد از همراهی با آنها تا کمپ 3 به پایین بازگشت. من و افشین آن روز را در همان محل گذراندیم.


    مجتبی حدود ساعت 1 به زیر کمپ 1 رسیده بود که دید یکی از کوهنوردان آمریکایی (برایان) که با ما در کمپ اصلی در یک مجموعه قرار داشت پایش شکسته و «جان» کوهنورد دیگر آمریکایی به تنهایی او را پایین می برد. او هم دست به کار شده و به امر کمک رسانی مشغول شده بود. با توجه به تخصصش در امر امداد کوهستان در سازمان آتش نشانی توانسته بود فرود را بسیار تسریع کند. تا ساعت 4 به ABC می رسند. این ساعت تماس رادیویی آمریکایی ها با بیس کمپ بود. در این موقع تماس برقرار می شود و تقاضای کمک صورت می گیرد. یک گروه کوهنورد پاکستانی که برای نصب طناب ثابت (و کسب درآمد از این طریق) در منطقه بودند به کمک آنها شتافته و مجتبی با دیدن نفرات زیاد ادامه کار را به آنها محول کرده و خود به کمپ اصلی می آید.


    آن شب این خبر به ما رسید. خبر ناگوارتر کشته شدن یک خانم آلمانی بر اثر سقوط از روی پلی بود که بر روی رود نزدیک بیس کمپ زده شده بود. این رود ناشی از ذوب یخچال ها و بسیار پرآب و خروشان بود. به علت کف یخی آن در صورت سقوط نجات خود از داخل آن تقریبا غیر ممکن می نمود. پلی که زده شده بود توسط کوهنوردان پاکستانی زده شده و شامل دو چوب خیزران بود که با سنگچین محکم شده و دو رشته طناب هم برای حمایت کار گذاشته شده بود. بعدا فهمیدیم تا آن موقع دو کوهنورد آلمانی دیگر هم از روی آن پل سقوط کرده اند ولی توانسته اند طناب کنار پل را بگیرند و از مرگ حتمی نجات یابند. بعد از این حادثه از بچه ها خواستم برای عبور از این پل حتما خود حمایتشان را به طناب بزنند.





    16 تیر - 7 جولای


    صبح باد سرد و نسبتا شدیدی می وزید و هوا متغیر بود. با آیدین و پویا تماس گرفتم و از حالشان جویا شدم. پویا سردرد خفیفی داشت و آیدین حالش خوب بود. قرار شد آنها زودتر برگردند و من تا حدود 6800 متر صعود کرده و به بررسی مسیر جدید و دو گزینه موجود بپردازم. آیدین، مجتبی و پویا روز قبل این کار را کرده بودند.


    افشین به دلیل لباس های نامناسب ترجیح داد در همان کمپ منتظر ما بماند تا سپس همگی به بیس کمپ بازگردیم. در حوالی 6800 متر آیدین و پویا را دیدم که باز می گشتند. بعد از مدتی توقف در آن محل و در لحظاتی که هوا باز می شد به بررسی مسیر پرداختم. حدود ساعت 2-2:30 به کمپ اصلی رسیدیم.


    17-19 تیر - 8-10 جولای


    این سه روز را برای استراحت قبل از حمله نهایی در نظر گرفتم. با مشورت با دیگران گزینه اول، یعنی تراورس از 7000 متر برای صعود انتخاب شد ولی قرار شد به جای صعود رگه سنگی از دهلیزی پایین تر صعود شود. اما در صورت فرود می بایست از گزینه دوم فرود بیایند یعنی بازگشت تا 6600 و بعد تراورس به سمت مسیر عادی. در مورد ترکیب حمله نهایی فکر می کردم. و نتیجه را با آقای بابازاده در میان گذاشتم. او هم می گفت با توجه به شرایط تنها خودتان می توانید تصمیم بگیرید. تیم حمله انتخاب شد؛ مجتبی، آیدین، و پویا. من به دلیل آنکه در دوره هم هوایی به خوبی دیگر اعضا هم هوا نمی شدم ترجیح دادم در تیم حمله اصلی نباشم. از خود اطمینان نداشتم که چه وضعیتی در ارتفاعات بالاتر خواهم داشت و احساس می کردم وجود من ممکن است باعث کند شدن تیم گردد. و از آنجا که صعود آلپی بود و طناب ثابتی در کار نبود عدم کارآیی یک نفر باعث می شد کل تیم مجبور به بازگشت شود. به بچه ها گفتم شما از تجربه و توان کافی برخوردارید. اگر 4 سال پیش بود (برنامه گشایش مسیر سال 88) و بی تجربه بودید موضوع فرق می کرد. اما الان شما توان آن را دارید. اگر بخواهیم منتظر من شویم حداقل باید یک بار دیگر به ارتفاع برویم که این موضوع به معنی از دست دادن وقت و انرژی برای شماست. بهتر است اولین تلاش را شما انجام دهید. در صورت عدم موفقیت در این مرحله، در تلاش بعدی من قطعا حضور خواهم داشت. کسی مخالفتی نکرد. فقط آیدین گفت که دوست داشتیم تو هم در تیم باشی. که گفتم صعود شما صعود من هم هست و اینکه الان باید علائق شخصی را کنار بگذاریم و به فکر موفقیت «تیم» باشیم.


    ترجیح دادم افشین هم در کنار من بماند و سه نفری که در بهترین شرایط آمادگی قرار دارند اقدام به تلاش بر روی مسیر جدید نمایند. البته این فکر را هم داشتم که من و افشین بعد از رسیدن به کمپ 3 در صورتیکه وضعیت خوبی داشتیم بر روی مسیر جدید کار کنیم.


    با توجه به تجربه ای که آیدین و مجتبی و افشین از تلاش دو سال قبل داشتند حدس می زدیم بتوانند روز اول تا ارتفاع 7400 متر صعود کنند. بعد از آن مشکلات فنی کمتر می شد و حدس می زدم یک روز برای صعود تا قله کافی باشد. آنها یک روز غذا و سوخت بیشتر، یعنی مجموعا برای 3 روز تدارکات داشتند. برای صرفه جویی در وزن بارها فقط یک چادر دونفره (بدون پوش) به همراه بردند. همچنین آیدین و مجتبی کت پر و کیسه خواب به همراه داشتند و پویا کت پر و شلوار پر.


    20 تیر - 11 جولای


    امروز صبح قرار بود ساعت 4 بیدار شویم و تا کمپ 2 صعود کنیم. اما از ساعت 3 تا 4:30 حدود 5 سانتی متر برف بارید. به همین دلیل و خطر ریزش بهمن صعود را صلاح ندیدم. در طی روز هوا گرم شد و به نظرم خطر بهمن دیگر منتفی شده بود. بعد از نهار و حدود ساعت 2 به دیگران گفتم من ترجیح می دهم بیش از این استراحت نکنم و تا حداقل کمپ1 صعود نمایم. صعود دیگران را به اختیار خودشان گذاشتم. مجتبی، آیدین، و پویا استقبال کردند و گفتند تا کمپ 2 می روند. افشین ترجیح داد روز بعد صعود نماید.


    ساعت حدود 4 بعد از ظهر حرکت کردیم. بعد از رسیدن به پای مسیر بچه ها سریعتر راه افتادند. نهایتا من در کمپ 1 و در یک چادر غریبه ماندم و بچه ها حدود 11:30 الی 12:00 شب به کمپ 2 رسیدند. با آیدین در تماس بودم و او می گفت هوا سرد بوده و در ضمن مجبور بوده اند چادرهای کمپ 2 را که بر اثر وزش بادهای تند تقریبا از جا کنده شده بود مجددا محکم کنند. به آنها پیشنهاد دادم در صورتیکه احساس خستگی زیادی می کنند یک روز را استراحت نمایند. که آیدین گفت مسئله ای نیست و می توانند ادامه دهند.


    21 تیر - 12 جولای


    من صبح حدود ساعت 7:30 حرکت کردم و ساعت 11:30 به کمپ 2 رسیدم. تیم حمله هم خود را حدود ساعت 4 به کمپ 3 رساند. افشین از کمپ اصلی حرکت کرد و در حدود ساعت 4 خود را به کمپ 2 و به من رساند. سه بی سیم داشتیم که یکی در بیس کمپ ماند، یکی نزد من بود و دیگری نزد تیم حمله. افشین یک باطری اضافه هم آورد.


    تیم حمله مجبور بود بارهای فنی برای صعود شامل دو رشته طناب 8، ابزارهای میانی و کارابین و غیره را از کمپ 2 با خود حمل کند. به علاوه یک چادر دو نفره (بدون پوش) از ارتفاع 6600 متر، و مقداری مواد غذایی و گاز را نیز با خود حمل نماید. بخشی از وسایل شخصی مربوط به حمله نیز در این مرحله حمل شد. آیدین بعد از رسیدن به کمپ 3 می گفت کوله های سنگینی داشته اند ولی معتقد بود با تغذیه خوب امشب انرژی خود را باز خواهند یافت. بار دیگر به او گفتم اگر احساس خستگی می کنند هیچ اشکالی ندارد یک روز استراحت نمایند که بار دیگر می گفت مسئله ای نیست و فردا قطعا سرحال خواهند بود.


    22 تیر - 13 جولای


    اولین روز کار بر روی مسیر جدید. من و افشین به طرف کمپ 3 راه افتادیم و تیم حمله حدود ساعت 7 به سمت مسیر جدید. امروز قرار بود در صورت امکان تا ارتفاع 7400 متر صعود کنند. قسمت اول یک تراورس در حدود 400 متر است که بیشتر آن را قبلا و در سال 90 صعود کرده بودند. آیدین و مجتبی بر روی آن قسمت قبلا تجربه داشتند. آیدین می گفت این تراورس با نصب طناب ثابت قبلا حدود 4-5 ساعت زمان خالص کاری برده بود. بنابراین انتظار داشتیم این بار بدون نیاز به طناب ثابت این قسمت را سریعتر صعود کنند. اما متاسفانه شرایط برف مناسب نبود. در واقع با وجود اینکه چند هفته زودتر به این قسمت رسیده بودیم شیب ها امسال در آن قسمت ها بیشتر یخی بودند. آیدین که نفر اول صعود می کرد می گفت وجود یخ بخصوص در یک قسمت که با سنگ همراه بود وقت و انرژی زیادی از آنها گرفته بود. در ساعت حدود 5:30 به حدود اواخر تراورس رسیده بودند.


    آیدین: رامین، ما واقعا هر چه در چنته داشتیم گذاشتیم.


    رامین: کارتون عالی بوده بچه ها. دست مریزاد. امروز دیگه به ارتفاع 7400 متر نمی رسین. احتمالا مجبورین روی اون گردنه کوچیک چادر بزنین.


    آیدین: من هم همین فکر رو می کنم.


    رامین: فقط یک شیب ترکیبی زیر اون هست که امیدوارم صعودش سخت نباشه.


    آیدین: نه سخت نیست. من هم از دور همین فکر رو می کردم ولی از نزدیک که نگاه می کنی متوجه می شی اصلا سخت نیست.


    همانطور که آیدین تشخیص داده بود آن شیب ترکیبی مشکل خاصی نداشت و تیم نهایتا ساعت 7:30 به آن گردنه کوچک رسید. اما متاسفانه گردنه بسیار کوچک و باریک بود و بچه ها فقط توانستند سکوی کوچکی روی آن درست کنند. ارتفاع این نقطه با توجه به اینکه بیشتر مسیر تراورس بود به نظرم حدود 7050-7100 متر است.


    23 تیر - 14 جولای


    صبح اول وقت با آیدین تماس گرفتم. می گفت شب سختی را گذرانده اند چون فقط توانسته اند بنشینند. صدای خسته ای داشت. به او گفتم مراقب باشند خستگی باعث نشود تمرکز خود را از دست بدهند. از او از شرایط یخچال های آویزان بالای سرشان پرسیدم که گفت مستحکم به نظر می رسند. آن یخچال های آویزان یکی از دغدغه های من از اول برنامه بودند. با توجه به ارتفاع بالا حرکت و ریزش آنها بسیار کم است اما به هر حال صفر نیست. همین چند سال قبل ریزش یخچال های مشابه در منطقه موسوم به «گلوگاه» در کی 2 باعث کشته شدن 11 نفر شده بود. از ابتدای برنامه به بچه ها گفته بودم حواسشان به الگوی ریزش آن یخچال ها باشند. اما تا آن موقع هیچ ریزشی در آن منطقه را مشاهده نکرده بودیم. به هر حال در مورد آنها تقریبا کاری از دستمان بر نمی آمد جز اینکه دعا کنیم نریزند.


    صعودشان کمی بالاتر از مسیری که از قبل حدس زده بودیم و درست از زیر یخچال های آویزان صورت گرفت. آیدین امروز را هم نفر اول صعود می کرد. با او مرتب در تماس بودم. مسیر یخی و کمی پر شیب بود. با توجه به خستگی از شب گذشته به نظر نمی رسید بتوانند بیشتر از 300 متر ارتفاع عمودی را صعود کنند. در نهایت حدود ساعت 7- 7:30 به روی شیب های برفی رسیدند که قرار بود شب اول به آنجا برسند. از آیدین از شرایط برف پرسیدم که گفت در حال حاضر پودر است ولی احتمالا فردا صبح یخ می زند. به آنها گفتم حداقل امشب را در جای بهتری سپری خواهند کرد. به آنها گفتم قسمت دشوار و فنی مسیر تمام شده و از این به بعد مشکلات فنی بسیار کمتر خواهد شد و می توانند سریعتر حرکت کنند.


    من و افشین آن روز را در کمپ 3 ماندیم و شاهد صعود آنها بودیم. آن روز صبح 2-3 گروه در کنار چادر ما و در چادرهایشان بودند که روز قبل بر روی قله تلاش داشتند و به نظر می آمد عجله ای در برگشت ندارند. از آنها از صعودهایشان پرسیدم. یک تیم 3 نفره هم بود که با آنها برخورد کوچکی در بیس کمپ داشتم. «مارتی اشمیت» نیوزلندی فرد با تجربه آنها بود که به همراه پسرش و یک نفر دیگر به قله صعود کرده بود (نپرسیدم قله فرعی یا اصلی). به او تبریک گفتم. و از او پرسیدم چقدر از یال منتهی به قله فرعی طناب ثابت دارد. قبلا این سوال را از دیگران و کسانی که قبلا قله را صعود کرده بودند پرسیده بودم که گفته بودند طناب ثابت زیادی در کار نیست. اما این بار قرار بود گروه پاکستانی که مسیر را طناب ثابت گذاری کرده بود آن قسمت را نیز تکمیل کند. مارتی گفت او نهایتا خود مسیر را طناب ثابت گذاشته است.


    از سال 84 به یاد داشتم (از سوالاتی که از دیگران پرسیده بودم) که یال فقط در قسمت هایی معدود طناب ثابت دارد. اصلا به دلیل شیب ملایم نیازی به طناب ثابت کامل بر روی آن نیست. از طرف دیگر گفته مارتی کمی شک بر انگیز بود. یک لحظه فکر کردم او هم مانند بسیاری دیگر فقط دارد به شکل غیر واقعی از خود تعریف می کند. والا چه دلیلی دارد یک کوهنورد به تنهایی آن قسمت را طناب ثابت بگذارد در حالیکه خود آنها فقط می خواستند یک بار تا قله صعود کنند و بر گردند؟ به علاوه طناب از کجا آورده بودند؟ به هر حال به واسطه آن سابقه و پیش فرض ذهنی و شکی که در مورد گفته او داشتم این سوالاتم را با او در میان نگذاشتم.


    کمی بعد در میان جمعشان فریاد زدم اگر کسی گاز اضافه دارد به ما بدهد چون برنامه ما بیشتر از معمول طول خواهد کشید. مارتی قبل از رفتن به اندازه 2 عدد کپسول پر به ما گاز EPI داد. از او بسیار تشکر کردم و ساعتی بعد همه کمپ 3 را ترک کردند و ما در آن محل تنها ماندیم.


    بچه ها در نهایت با پشت سر گذاشتن یخچال های آویزان به محلی رسیدند که برای شب مانی اول در نظر گرفته بودیم. آخر شب از وضعیت بچه ها پرسیدم که حال همه خوب بود. روز بعد انتظار داشتم آنها تا قله پیشروی کنند و به کمپ 3 برسند. ارتفاع این نقطه حدود 7250- 7300 متر است. من و افشین هم قرار بود نیمه شب به سمت قله برویم و بر روی قله با بچه ها ملاقات کنیم.


    حدود ساعت 3 آن روز آقای برهمنی هم به کمپ 3 رسید. می گفت یک گروه لهستانی 100 متری پایین تر چادر زده اند و امشب عازم قله خواهند بود. خود او حدود 40-50 متری پایین تر از ما در چادری مستقر شد. قرار شد در صورتیکه ما به سمت قله می رویم او را هم مطلع سازیم. من و افشین هیچکدام مشکلی از نظر هم هوایی نداشتیم.


    24 تیر - 15 جولای


    حول و حوش ساعت 12 با صدای لهستانی ها که از کنار چادر ما رد می شدند بیدار شدم. باد تندی می وزید اما هوا کم و بیش باز بود. به سرعت آماده شدیم و حدود ساعت 1 ما هم حرکت کردیم. به دلیل وجود باد و بعد مسافت نمی توانستیم با فریاد با آقای برهمنی ارتباط بگیریم. به همین دلیل افشین پایین رفت تا او را مطلع سازد. بعد از برگشت گفت لباس هایش مناسب نیست و صلاح نیست صعود کند. به همین دلیل من به تنهایی ادامه دادم. بعدا معلوم شد آقای برهمنی هم کمی صعود کرده و بعد به کمپ 3 بازگشته است. در تاریکی مطلق فقط از روی جای پای نفرات قبلی و تیم دو نفره لهستانی می توانستم مسیر را پیدا کنم. هوا بسیار سرد بود. اما من سرعت خوبی داشتم به همین دلیل ابدا احساس سرما نمی کردم. اما سرفه های خشکی که تا آن موقع برنامه کم و بیش داشتم هر ساعت بد و بدتر می شد. هوا متغیر بود و گاه باز و گاه بسته می شد. تنها سرعت باد بود که هیچ تغییری نداشت و به شدت می وزید. حدود ساعت 6-الی 6:30 در نزدیک گردنه و در ارتفاع 7700 قرار داشتم. دو لهستانی نزدیک گردنه و همچنان یک ساعتی جلوتر از من بودند. آنها را می دیدم که به طرف گردنه رفته اند و سپس بازگشته اند اما پایین تر نمی آیند. متعجب بودم که مشغول چه کاری هستند. بعدا معلوم شد آنها مقداری روی یال بالای گردنه پیش رفته اند و جسد یکی از هموطنانشان را که در زمستان کشته شده بود را در شکافی دفن کرده اند. از قول آنها بعدا شنیدم که روی یال شدت باد بی اندازه زیاد بود است.


    در این موقع (6 الی 6:30 صبح) هوا کاملا خراب شده و برف باریدن گرفته بود. این تقریبا همان ارتفاعی بود که 8 سال قبل به دلیل شرایط بسیار مشابه (یعنی خراب شدن هوا) مجبور شده بودم از آن بازگردم. از این شانس بد خودم این بار خنده ام گرفته بود. نخواستم منتظر باز شدن احتمالی هوا شوم چون این بار نگرانی های مهمتری داشتم. بچه ها روی مسیر جدید بودند و امروز روز قله آنها بود. به آنها گفته بودم تا می توانند صبح زود حرکت کنند. هر چه سعی کردم نتوانستم با آنها تماس بگیرم. البته ما قرار بی سیم در آن ساعات نداشتیم و انتظار نداشتم که حتما موفق باشم. به علاوه ما در دید مستقیم یکدیگر نبودیم و احتمال می دادم عدم ارتباط با بی سیم ممکن است به دلیل نداشتن دید مستقیم باشد. به هر حال ترجیح دادم سریعتر به کمپ 3 برگردم و سعی کنم با بچه ها تماس بگیرم و با آنها در باره برنامه صعودشان صحبت کنم. حدود ساعت 9 به کمپ 3 رسیدم و اولین تماس حدود ساعت 9:20 انجام شد.


    با آیدین صحبت می کردم. از وضعیت بچه ها پرسیدم و مقدار آب و غذایشان. که گفت همه چیز خوب است. به آیدین پیشنهاد اکید کردم که امروز بارهای اضافی شان را بگذارند، با سرعت به قله بروند و از همان مسیر باز گردند. در باره مسیر فرود قبلا صحبت کرده بودیم. قرار بود در صورت فرود به جای بازگشت از تروارس از مسیری که برای گزینه اول در نظر گرفته بودیم فرود بروند. یعنی به جای بازگشت از تراورس تا حدود 6600 متر فرود بروند و از آنجا به سمت مسیر عادی تراورس کنند که بسیار کوتاه تر از تراورسی بود که از آنجا شروع کرده بودند.


    به او گفتم امروز هوا بد است و فردا ممکن است بدتر هم بشود. گفتم متاسفانه ظاهرا دوره هوای بد شروع شده است. به او گفتم شما اگر بخواهید در هوای خراب از مسیر ناشناخته بازگردید قطعا مشکل خواهید داشت ولی مسیر خودتان را می شناسید. بخصوص که مسیر سنگ و برف است و می توانید از عوارض طبیعی برای پیدا کردن مسیر کمک بگیرید. به این ترتیب می توانید در هوای بد هم فرود بیایید. آیدین مخالفت کرد زیرا عقیده داشت در جایی که بودند می توانستند دست به سنگ صعود کنند ولی برگشت نیاز به فرود داشت. به علاوه فرود از آن مسیرهای یخی به نظرش دشوار و وقت گیر می آمد.


    تماس بعدی حدود ساعت 11 دوباره برقرار شد. این بار مجتبی پشت بی سیم بود. بار دیگر سعی کردم آنها را متقاعد کنم از همان مسیر بازگردند. به او گفتم این خط الراس توچال-دارآباد نیست که هر جا خواستند چادر بزنند. ارتفاع هم دیگر 6000 متر نیست که در هوای خراب بتوان صعود کرد. قبلا با بچه ها در مورد ارتفاع و شرایط هوا صحبت کرده بودیم. به آنها گفته بودم که در ارتفاع 6000 متری می توان در هوای خراب هم کار کرد – به شرطی که خطر بهمن وجود نداشته باشد. در ارتفاع 7000 متر هم با احتیاط بیشتر و هوای نیمه خراب می توان کارهایی کرد. ولی برای قله و ارتفاع 8000 متر هوا باید کاملا خوب باشد. بنابراین این مکالمه مسبوق به صحبت هایی بود که قبلا با آنها داشتم.


    خلاصه گفتم هر روز که بمانند بیشتر تحلیل می روند بخصوص که برای فقط یک روز دیگر سوخت و آذوقه دارند. به هر حال موفق به متقاعد ساختن آنها نشدم. در تماس اواسط روز (احتمالا ساعت 1) مجتبی گفت با قله فاصله کمی دارند و تا یک ساعت دیگر به آنجا می رسند.


    هوا آن روز متغیر بود و گاهی باز و گاهی بسته می شد. مسیر آنها با وجود هوای مه آلود هم نسبتا مشخص بود. به آنها گفتم باید تراورس رو به بالا را ادامه دهید تا به یال (جنوبی) برسید و از آنجا قله را صعود کنید.


    ساعت حدود 7 شب برای آخرین بار در آن روز با مجتبی صحبت کردم. گفت نزدیک قله هستند (45 دقیقه با قله فاصله دارند) و فردا قله را صعود می کنند. با توجه به تماس قبلی و اعلام اینکه به زودی به قله می رسند و اینکه هنوز به قله نرسیده بودند معلوم بود که در تخمین مسافت تا قله اشتباه کرده اند. افشین می گفت احتمالا آنها برجستگی های روی یال را به قله اشتباه می گرفته اند؛ موضوعی که برای همه ممکن است اتفاق بیفتد و خود ما در بسیاری برنامه ها این اشتباه را کرده ایم. به نظرم احتمال بعیدی نبود.


    برآورد اولیه ما دو روز برای صعود بود و آنها برای 3 روز آذوقه داشتند. بنابراین فردا آذوقه ای نداشتند. اما چون نزدیک قله بودند می توانستند یک نصفه روز را تحمل کنند و به کمپ 3 باز گردند. به هر حال در آن شرایط و ارتفاع بازگشتشان از مسیر عادی سریعتر از فرود از مسیر جدید بود. هوا باز شده بود و امیدوار بودم یک روز دیگر هم خوب بماند.


    25 تیر - 16 جولای


    صبح ساعت 7 با مجتبی صحبت کردم و او می گفت محل شب مانی شان بسیار «سگی» بوده است. صدای خسته ای داشت که قطعا ناشی از بد خوابی شب گذشته بود. به او گفتم از سر قله با ما تماس بگیرند و بی سیم را روشن گذاشتم. به او شرایط و مسیر دهلیز برفی زیر گردنه را تا آنجا که می شد توضیح دادم. از او خواستم هر 3 نفری گوش کنند. یال را هم با توجه به اطلاعاتی که جمع آوری کرده بودم برایش توضیح دادم. (چیزی که نمی دانستم این بود که همین دو روز قبل یال تقریبا به طور کامل طناب ثابت گذاری شده بود). یال منتهی به قله فرعی در نقاطی بسیار باریک می شود. سمت شرق (سمت چین) یال بسیار پر شیب و دیواره ای است. کافی است یک یا دو متر قدمهایی اشتباه برداشته شود تا با شکستن نقاب های سمت شرق شخص به سمت چین سقوط کند. نگرانی اصلی ام در مورد یال از این بابت بود. بنا براین به آنها گفتم در صورت نداشتن دید حرکت نکنند و منتظر لحظات باز شدن هوا شوند. به آنها گفتم کل یال را با طناب فرود بروند. «شما ممکن بود بخواهید از مسیر جدید برگردید که تعداد زیادی فرود داشت. حالا کافی است 5-6 فرود روی یال داشته باشید.» بخصوص به آنها تاکید کردم در طناب حمایت باشند و لحظه ای از آن خارج نشوند.


    ساعتها گذشتند و خبری از آنها نشد. ساعت حدود 2 با آقای برهمنی که در کمپ اصلی بود تماس گرفتم. بی سیم کمپ اصلی هم دائما روشن بود. از ایشان خواستم با آقای بابازاده تماس بگیرد و بپرسد آیا از بچه ها خبری شده است یا نه. با خود می گفتم شاید باطری بی سیمشان تمام شده یا بی سیم را از دست داده اند. بعد از مدتی او تماس گرفت که بچه ها با آقای بابازاده تماس نداشته اند و او هم نگران است.


    بسیار نگران بودم. به افشین می گفتم احتمالا یکی از بچه ها انرژی اش کاملا تخلیه شده، نشسته است و نمی تواند تکان بخورد. حدود ساعت 4 مجتبی تماس گرفت. لحنی خسته و تا حدی ناامید داشت. برای اولین بار در طول برنامه از من می پرسید چه «دستوری» می دهم.


    مجتبی: آقا رامین، ما خیلی خسته ایم. در ارتفاع حدود 8000 متر و حدود 30 متری زیر قله هستیم و هنوز یک ساعتی تا قله فاصله داریم. شما چی دستور می فرمائید؟


    بخصوص با توجه به نگرانی که تا آن موقع روز داشتم هیچ شکی به خود راه ندادم:


    رامین: همه وسائل غیر ضروری رو جا بگذارین؛ چادر، لوازم فنی و غیره و از قله صرف نظر کنین و بیایین به سمت قله فرعی. وقتی به قله فرعی رسیدین با من تماس بگیرین تا ما هم همون موقع راه بیفتیم بیاییم سمت گردنه.


    مجتبی: چشم آقا رامین. همین کار رو می کنیم.


    باطری های ما در شرف اتمام بود. بخصوص به دلیل اینکه تمام آن روز بیسیم را روشن گذاشته بودم. مکالمه را سریع تمام کردم و آماده حرکت شدیم.


    حدود ساعت 5 بار دیگر مجتبی تماس گرفت. انتظار داشتم بگوید روی قله فرعی هستند. صدای شاد و بسیار سرزنده ای داشت:


    مجتبی: آقا رامین خیلی باید ببخشید از دستور شما سرپیچی کردیم. ما الان روی قله ایستادیم.


    رامین: خسته نباشید بچه ها. بهتون تبریک می گم. اما من خوشحال نیستم تا زمانی که شما رو صحیح و سالم توی کمپ 3 ببینم. توصیه های راجع به قله رو فراموش نکنین و مواظب انگشت های دست ها و چشمهاتون باشین. سریع عکسهاتون رو بگیرین و برگردین. ببین مجتبی من نمی دونم از کجا و چطوری اما امشب هرطور شده و از هر ذره انرژی تون استفاده می کنین و خودتون رو به کمپ 3 می رسونین (امیدوار بودم حداقل خود را به گردنه بالای دهلیز کمپ 3 برسانند). ما هم همین الان راه می افتیم.


    برهمنی: تبریک می گم. می خواهید با آقای بابازاده تماس بگیرم؟


    مجتبی: ما یک میس کال زدیم و الان با ایشون تماس می گیریم. صعود خیلی سختی بود...


    بی سیم را قطع کردم چون باطری مان در شرف اتمام بود. حدود ساعت 5:30 من و افشین راه افتادیم. باد کمتر از دو روز قبل بود و به همین دلیل سرما کمتر. اما سرعت من بسیار کند بود. تقریبا نصف سرعتی که 2 روز قبل در همین مسیر داشتم. به همین دلیل انگشتان پایم تقریبا بی حس شده بودند.


    بعد از یک ساعت از افشین خواستم بازگردد و خود به تنهایی ادامه دادم. مشکل صعود من بودم و لزومی نداشت انگشتان دست و پای او هم به خطر بیفتد. بعد از حدود 3:30 ساعت دیدم امشب راه به جایی نمی برم. انگشتان پایم کاملا بی حس شده بودند و در صورت ادامه با یخ زدن آنها فقط امر کمک رسانی پیچیده تر می شد. سرفه هایم نیز قطع نمی شد. به همین دلیل حدود ساعت 9 بازگشتم و حدود ساعت 9:30 به کمپ 3 رسیدم. قرار بعدی تماسمان ساعت 10 شب بود. در آن ساعت بی سیم را روشن کردم و مجتبی را صدا زدم. آقای برهمنی پشت خط آمد و گفت بچه ها حدود ساعت 8 تماس گرفته اند و گفته اند در بین دو قله چادر زده اند. و بعد باطری بی سیم ما تمام شد. در آن موقع یقین داشتم منظور او گردنه کوچک بین دو قله اصلی و فرعی بوده است.


    آن شب هوا در منطقه تقریبا خوب بود و دید کافی تا حدود 8 شب وجود داشت.


    شب از افشین خواستم فردا صبح به تنهایی تا گردنه برود (به خود امیدی نداشتم که بتوانم بالا بروم) و برای بچه ها آب و غذا ببرد که او هم موافقت کرد. به جز دو روز اول در کمپ 3 میزان غذایی که می خوردیم تقریبا به یک سوم کاهش


    پیدا کرده بود. از آنجا که غذای کافی نداشتیم و نمی دانستیم تا کی باید در آنجا بمانیم برای همین می بایست صرفه جویی کنیم.


    26 تیر - 17 جولای


    صبح زود بر اثر یک اتفاق مسخره بخشی از لباسهای افشین خیس شد و او دیگر قادر نبود به طرف گردنه حرکت کند. از حوالی 8 صبح هوا در ارتفاعات بالای 7700 متر هم کاملا بسته شد. باد زیادی می وزید. و ما کاری از دستمان بر نمی آمد جز اینکه چشم به دهلیز بدوزیم و منتظر باشیم بچه ها پیدایشان شود.


    حدود ساعت 1 به افشین گفتم آماده شده و اگر بچه ها تا ساعت 4 پیدایشان نشد به سرعت به کمپ اصلی باز گردد و تقاضا کند یک تیم امداد تشکیل شود و همینطور باطری بی سیم برای من بفرستد.


    ساعت حدود 2 به طور اتفاقی افشین متوجه شد دو باطری بی سیمی که در اختیار داشتیم هنوز کمی باطری دارند (ظاهرا بعد از خالی شدن باطری در صورتیکه مدتی از آن استفاده نشود مقدار کمی انرژی به آن باز می گردد). با بیسیم سعی کردم با بچه ها تماس بگیرم. آقای برهمنی پشت خط آمد و گفت بچه ها صبح تماس گرفته اند و گفته اند مسیر را گم کرده اند. به او گفتم تیم نجات را تشکیل دهد که گفت تشکیل شده است و تیم سوئیسی (مارک و فرد) آماده اند که فردا حرکت کنند. گفتم افشین امشب پایین می آید. و بعد بار دیگر باطری تمام شد. مارک قبلا گفته بود که چند سال قبل در کمتر از 28 ساعت قله را از بیس کمپ صعود کرده اند بنابراین به نظرم بهترین شخصی بود که می توانست با سرعت خود را به ارتفاعات بالا برساند.


    انتظار داشتم افشین حدود ساعت 8 به کمپ اصلی برسد برای همین دوباره ساعت 8 تماس گرفتم. آقای برهمنی گفت بچه ها بار دیگر تماس گرفته اند (از طریق اس ام اس با آقای بابازاده) و در جایی نسبتا مسطح چادر زده اند. از تیم امداد پرسیدم که گفت مارک و فرد تصمیم خود را عوض کرده اند زیرا مختصات جی پی اس را می خواهند که ما هم نداریم.


    پرسیدم آیا افشین رسیده است که گفت خیر. افشین آن شب از روی پلی که بر روی رودخانه نزدیک بیس کمپ زده شده بود سقوط کرده و به طرز معجزه آسایی توانسته بود با زدن ماهرانه کلنگ به حاشیه یخی خود را نجات دهد. این همان پلی بود که چند هفته قبل خانمی آلمانی از روی آن سقوط کرده و کشته شده بود. آن پل از ابتدا هم پل چندان مناسبی نبود اما به علت عدم نگهداری اکنون وضعیت بسیار بدی داشت. نهایتا نیم ساعت بعد از تماس من افشین خود را به کمپ رسانده بود.


    27 تیر - 18 جولای


    امروز هوا از صبح خوب و بدون باد بود. در حوالی ظهر اما مه غلیظی حوالی کمپ 3 را فرا گرفته بود. حدود ساعت 1 «عزیز» باربر ارتفاع پاکستانی را دیدم که به کمپ 3 آمده و برایم باطری بی سیم آورده است. صبح ساعت 4 راه افتاده بود و یکسره تا آنجا صعود کرده بود. آماده شدم با او حرکت کنم. اما اینبار دیگر هیچ رمقی برایم باقی نمانده بود. بعد از 1 ساعت تنها توانسته بودم 20-30 متر صعود کنم. 1 ساعتی روی برف نشستم تا شاید بتوانم دوباره ادامه دهم اما فایده ای نداشت. لذا از عزیز تقاضا کردم به تنهایی برود. به دلیل انگلیسی ضعیف عزیز با بی سیم و از طریق «سلطان» (مدیر کمپهای اصلی شرکت ای تی پی) خواستم با عزیز صحبت کند و با وعده پاداش مالی قابل توجه (گفتم چک سفید می دهیم) یا هر جور که می تواند او را متقاعد کند که خود به تنهایی و حداقل تا گردنه صعود نماید. می دانستم ساعت های حیاتی به سرعت می گذرند. اما متاسفانه عزیز حاضر نبود به تنهایی بالا برود. مه بسیار غلیظی وجود داشت. از او پرسیدم چند تا بچه دارد که گفت 5 تا. دیگر نمی توانستم بیشتر از آن اصرار کنم. از او تشکر کردم و به او گفتم می تواند برگردد و من هم باز خواهم گشت. احساس می کردم وجودم دیگر در آنجا هیچ سودی ندارد. حدود ساعت 4 با بیس کمپ تماس گرفتم. آن روز آقای برهمنی در کمپ اصلی نبود و به سمت کمپ 1 حرکت کرده بود. در کمپ اصلی «ران» پشت خط بود و با او صحبت کردم. ران سرپرست تیم شرکت FTA بود که تمیشان متشکل از خود او (با ملیت کانادایی) و سه آمریکایی دیگر بود. بسیاری اوقات که با کمپ اصلی تماس می گرفتم او بود که پشت خط می آمد. از او پرسیدم از بچه های ما خبر جدیدی رسیده است یا نه که گفت هیچ خبری نشده است.


    با قلبی بی نهایت شکسته باز گشتم. به خود لعنت می فرستادم که بچه ها جایی در آن بالا منتظر کمک من هستند و من متاسفانه قادر به صعود نیستم. خود را همچون مادری می دیدم که جسم سنگینی به روی فرزندش افتاده است ولی او قادر به جابجایی آن جسم نیست و تنها می تواند شاهد درد کشیدن جگر گوشه اش باشد. مسیر 1 ساعته تا کمپ 2 را در 2:30 ساعت بازگشتم.


    در کمپ 2 با بیس کمپ تماس گرفتم. سلطان پیشنهاد کرد با «قانقا» صحبت کنم که برای صعود قله به کمپ 2 آمده بود و از او بخواهم دو باربر ارتفاعش را در اختیار ما بگذارد. قانقا خانمی مغولی است که برای صعود برودپیک و کی 2 مجوز داشت و در کمپ اصلی همراه با ما، تیم شرکت FTA و آقای برهمنی بود. او نیز با بزرگواری پذیرفت. سلطان با باربرها صحبت کرد. به آنها قول پاداش های مالی فراوانی دادیم و آنها قبول کردند که فردا به کمپ 3 و روز بعد به سمت قله بروند و به امر جستجو بپردازند. یک تیم دو نفره مکزیکی و باربرشان هم در کمپ 2 بود. فقط من بی سیم داشتم و دو تیم دیگر تلفن ماهواره ای داشتند. بی سیم را به باربرها دادم و قرار شد به دلیل بالا رفتن باربرها من قانقا را در رسیدن به کمپ اصلی همراهی کنم.


    28 تیر - 19 جولای


    قانقا خیلی دیر حاضر شد. در نهایت ساعت 9 از کمپ 2 راه افتادیم. حوالی 1 بعد از ظهر به ارتفاع 5300 رسیده بودیم جایی که بعضی به آن کمپ اصلی پیشرفته می گویند. در آنجا با نهایت تعجب مارک و فرد را دیدم که دارند بالا می آیند. به من گفتند بچه های ما تماس گرفته اند و با یک نفر در ایران مستقیما حرف زده اند. فرد گفت حتی اگر هم آنها را پیدا کنند احتمالا نمی توانند آنها را به پایین حمل نمایند. به او گفتم این بچه ها قوی هستند کافی است کمی آب و غذا به آنها بدهید تا خودشان جانی بگیرند و پایین بیایند. مارک می گفت تا زمانی که زنده هستند امیدی هست و باید اقدامی کرد. از او بی نهایت تشکر کردم که او گفت مسئله ای نیست و این «وظیفه» آنها است.


    در ابتدای مسیر به مارتی اشمیت و تیم سه نفره شان برخورد کردم که آنها هم برای کمک بالا می رفتند. البته او با هیجان می گفت چرا این اقدامات زودتر انجام نگرفته است. مثلا دو سه روز قبل که هلی کوپتر به منطقه پرواز کرده بود می بایست به گشت زنی بپردازد و آنها را پیدا کند. می پرسید وضع مالی خانواده ها چگونه است؟ آیا می توانند هزینه پرواز هلی کوپتر را تامین کنند یا نه؟ همچنین می پرسید چطور شده بعد از یک روز آنها دوباره تماس گرفته اند؟ چطور روز قبل تماس نداشته اند و یک باره باطری تلفنشان به کار افتاده؟ گفتم من نمی دانم چه اتفاقی افتاده و هر چه زودتر مسئله را در بیس کمپ پی گیری می کنم. به طور ضمنی می گفت احتمالا این فقط یک دروغ است که گفته شده تا تیم نجات بار دیگر به بالا برود.


    در پایین مسیر منتظر قانقا شدم. عبور از یخچال و پل و رودخانه بعدی خیلی وقتمان را گرفت و حدود ساعت 4 نزدیک کمپ اصلی بودم که دیدم تیم نیوزلندی بازگشته است. ظاهرا شکی که در مورد صحت تماس داشتند کار خود را کرده بود و در نهایت باز گشته بودند. من هنوز نمی دانستم موضوع چیست و می بایست به کمپ اصلی بروم.


    در کمپ اصلی نهایتا توانستم با آقای بابازاده تماس گرفته و از صحت مکالمات آیدین با او مطمئن شوم. ران گفت تیم سوئیسی هم از کمپ 1 بازگشته است. ظاهرا آنها با پزشکی در کشور خود تماس گرفته و او به آنها گفته احتمال زنده ماندن در آن شرایط بسیار بسیار ضعیف است و آنها هم بازگشته بودند.


    به آقای بابازاده پیشنهاد مارتی را گفتم. هر دو فکر می کردیم هلی کوپتر بیشتر از 6500 متر نمی تواند پرواز کند و امکان امداد رسانی هوایی برای آنها میسر نیست. اما به نظر من می شد با دوربین وضوح بالا از منطقه عکاسی کرد و با بررسی عکس ها آنها را پیدا نمود.


    آن شب و روز بعد یک لحظه آرام و قرار نداشتم. تلفن هایی که مرتب از افراد مختلف و دلسوز می شد را باید جواب میدادم و از طرفی به دنبال تیم امداد می گشتم. طبق برنامه اصغر و سرور (دو باربر ارتفاع پاکستانی) می بایست نیمه شب برای صعود قله و جستجو و امداد حرکت کنند.


    29 تیر - 20 جولای


    دو باربر پاکستانی حدود ساعت 8:30 صبح تماس گرفتند و با هیجان می گفتند که یک جسد را بعد از قله فرعی پیدا کرده اند که یکی از بچه ها بوده است. اما قبل از پایان مکالمه و اطمینان از هویت جسد باطری بیسیم شان تمام شد. چاره ای نبود جز اینکه تا بازگشت آنها صبر کنیم و منتظر جزئیات بیشتر بمانیم. آقای بابازاده معتقد بود او جسد یکی از دو لهستانی است. من مطمئن نبودم چرا که آن باربرها بچه های ما را می شناختند و به نظرم ممکن نبود که چنین اشتباهی مرتکب شوند.


    حدود ساعت 2 آقای بابازاده تماس گرفت و گفت آیدین باز هم زنگ زده و اشاراتی به طناب یا پارچه آبی دارد. اینکه می تواند کمپ 3 و بیس کمپ را ببیند ولی ظاهرا هذیان هم می گوید. تنها کسانی که در دسترس بودند افشین و عزیز بودند. عزیز چشمانش برف کوری گرفته بود و نمی خواست برود که در نهایت با اصرار و خواهش و وعده پاداش پذیرفت. ساعت 4 راه افتادند. به آنها گفتم تا کمپ 2 بروند و بعد از چند ساعت استراحت سعی کنند روز بعد خود را به حوالی کمپ 4 برسانند. تا آن موقع و با توجه به صحبتهایی که با آقای بابازاده داشتم و حدسیات خود فکر می کردیم آنها در صخره های بالای کمپ 4 به سر می برند و گیر افتاده اند.


    از ران بی سیم هایشان را قرض گرفتیم و علاوه بر بی سیم های خودمان به افشین و عزیز دادیم. آن بی سیم ها باطری نیم قلمی می خوردند و دیگر نیازی به شارژ باطری ها نبود. به هر کدام یک سری باطری اضافه هم دادم.


    آقای بابازاده با توجه به صحبتهایش با آیدین از ابتدا و روز صعود قله این تصور را داشت که آنها بعد از صعود خود را به گردنه بالای کمپ 3 رسانده اند. به عقیده من این موضوع غیر ممکن بود. نه فقط به دلیل صحبتی که با آقای برهمنی در شب صعود داشتم. بلکه به دلیل آنکه به نظرم غیر ممکن بود کسی به گردنه اصلی برسد و نتواند طناب ثابت را پیدا کند. چون نشانه های محل فرود بسیار مشخص است. حتی اگر طناب ثابت را هم پیدا نمی کردند با یک یا نهایتا دو فرود می توانستند خود را به دهلیز برفی برسانند. من فکر می کردم آنها در جایی روی یال مسیر را گم کرده اند و در صخره های سمت راست دهلیز بزرگ گیر کرده اند.


    آن بعد از ظهر هر چه در توان داشتم به کار بردم تا مارتی و تیمش یا تیم سوئیسی را متقاعد کنم برای کمک یک بار دیگر بالا بروند. از پاداش های مالی تا دست گذاشتن به روی احساسات انساندوستانه آنها. حرف آخر آنها این بود که ما نمی دانیم آنها کجا هستند و کار جستجو در آن ارتفاعات و با توجه به وسعت منطقه تقریبا غیر ممکن است. از طرف دیگر هنوز در مورد صحت گفتگوها شک داشتند. مثلا اینکه چرا آیدین مستقیما با بیس کمپ تماس نمی گیرد یا اینکه چطور ناگهان تلفنش دوباره به کار افتاده. به او می گفتم آیدین در تمام این مدت در تماس بوده ولی به علت سردرگمی که در این گونه مواقع طبیعی است کسی در بیس کمپ از این موضوع اطلاع نداشته است. به آنها می گفتم مشکلات ارتباطی با زبان انگلیسی هم قطعا مزید بر علت بوده است. در مورد اینکه چرا آیدین فقط با ایران تماس می گیرد می گفتم احتمالا یا آیدین شماره اینجا را نداشته یا انگشتانش قادر به شماره گیری نیستند و فقط از روی منوی تلفن می تواند شماره دوست ما در ایران را بگیرد. به هر حال هر آنچه از دستم بر آمد انجام دادم تا آنها را متقاعد کنم که در نهایت موفق نشدم.


    عصر آن روز با پیگیری آقای بختیاری مطلع شدم فردا احتمالا یک کوهنورد متخصص امداد هوایی (توماس لامل) با هلی کوپتر به منطقه می آید. او در خواست کرده بود که او را با هلی کوپتر به کمپ 2 برسانند تا در وقت و انرژی صرفه جویی شود. این همان پیشنهادی بود که آن روز مارک هم کرده بود و گفته بود فقط در این صورت اقدام به کمک خواهد کرد. هلی کوپتر پرواز می کرد و یک متخصص هم در آن بود بنابراین دیگر لزومی ندیدم مارک یا دیگری را در این امر دخالت دهم.


    30 تیر - 21 جولای


    صبح هلی کوپتری که منتظرش بودیم از راه رسید و ابتدا سعی کرد در حوالی کمپ 2 هاور کند که موفق نشد و به بیس کمپ آمد. در بیس کمپ با توماس صحبت کردم و متوجه شدم اطلاعات کاملا غلطی دارد. او گمان می کرد مصدومان در کمپ 4 قرار دارند و او باید به آنها کمک فوری برساند. به او گفتم چنین چیزی نیست و ما حتی نمی دانیم آنها دقیقا کجا هستند. گفتم اول باید جای آنها را پیدا کنیم. قرار شد آنها این بار برای شناسایی پرواز کنند. دوربین خود توماس کوچک بود ولی یکی از کمک خلبان ها دوربین بهتری داشت. از او خواستم هر چقدر می تواند عکس بگیرد که او هم قبول کرد.


    هلی کوپترها پرواز کردند و در کمال تعجب ما که فکر می کردیم سقف پرواز آنها 6500 متر است یکی از آنها تا ارتفاع 8000 متر پرواز کرد. و دیگری تا حدود ارتفاع 7000-7500 متر. دوباره به بیس کمپ بازگشتند و عکسها را در لپ تاپ آیدین قرار دادیم. متاسفانه کیفیت عکسهای توماس بالا نبود و آن کمک خلبان هم فقط یکی دو عکس گرفته بود. آن شب چیزی در عکسها پیدا نکردیم. تلفن های یکدیگر را گرفتیم تا در صورتیکه کسی چیزی پیدا کرد دیگری را با خبر سازد.


    قبل از رفتن از توماس و خلبان ها خواستم موقع برگشت یکبار دیگر از جبهه غربی هم عکس بگیرد. به آنها گفتم ما 80 درصد احتمال می دهیم آنها در صخره های سمت راست دهلیز گم شده باشند و 20 درصد در جبهه غربی (جبهه غربی همان جبهه ای است که مسیر جدید بر روی آن گشوده شد). آنها هم اینکار را کردند و به پایگاهشان بازگشتند. متاسفانه آن عکس ها دیگر به دست ما نرسید.


    در طی روز افشین و عزیز به اصغر و سرور رسیدند. در تماس رادیویی معلوم شد اولا آن جسد متعلق به یک لهستانی بوده که زمستان قبل کشته شده است و آنها در تشخیص اولیه عجله و اشتباه کرده اند. و اینکه تا قله رفته اند ولی اثری از بچه های ما پیدا نکرده اند. نزدیک غروب به کمپ اصلی بازگشتند. سرور می گفت تا قله رفته و رد پاهایی در سمت مسیر جدید دیده است. همینطور ردپاهایی در سمت گاشربروم 4 دیده بود که به نظرش بسیار عجیب می آمد چرا که شیب آن طرف بسیار زیاد بود و رد پاها در آنجا گم می شد. او عقیده داشت بچه ها از آن طرف سقوط کرده اند. به او می گفتم غیر ممکن است بچه ها تا این حد اشتباه کرده باشند که به گردنه بیایند و دوباره و به اشتباه به قله اصلی بازگردند. به نظرم آن رد پاها مربوط به کسانی بوده که می خواسته اند در اطراف قله عکس بگیرند. ولی او به این عقیده اش همچنان پا فشاری می کرد. در ضمن او پرچم ایران را هم دیده بود که در زیر سنگی گذاشته شده بود. پرسیدم چرا از آنها عکس نگرفته است که گفت دوربین نزد دوستش اصغر بوده که کمی عقب تر متوقف شده بود. از آنها به خاطر زحمتشان تشکر کردم و گفتم بهتر است استراحت کنند.


    بعد از ظهر و بعد از رفتن هلی کوپترها مختصات تقریبی جی پی اس بچه ها که از طریق تلفن ثریا گرفته شده بود به دست ما رسید. صبح خلبان ها از ما خواسته بودند که در صورت وجود، آن مختصات را به آنها بدهیم. در آن صورت آنها به راحتی با دستگاه هایشان می توانستند جای آنها را پیدا کنند. متاسفانه آن روز صبح این اطلاعات در اختیار ما نبود. اگر چه به عقیده من این اطلاعات صد در صد هم دقیق نیست و خطای چند صد متری دارد.


    آن روز عصر آقای بابازاده با توجه به مختصات جی پی اس، آدرس تقریبی آنها را به من داد. ما در بیس کمپ امکان دریافت عکس یا دسترسی به اینترنت نداشتیم.


    افشین امشب به کمپ 3 رسید و ساعتی را به عکاسی مشغول شد. از او خواستم با توجه به اطلاعات جدید از آن نقاط عکاسی کند. عزیز به دلیل ناراحتی چشم از نزدیکی های کمپ 3 بازگشت.


    31 تیر - 22 جولای


    افشین به کمپ 2 بازگشت و در آنجا ماند. عصر ناگهان به یاد دوربین قوی مجتبی افتادم. آن را در چادرش پیدا کردم و توانستم چند عکس با وضوح بالا از کمپ اصلی از منطقه ای که اطلاعات آن به ما داده شده بود بگیرم.





    1 مرداد - 23 جولای


    امروز آقای صادقی رایزن فرهنگی سفارت ایران در پاکستان به طور سرزده با هلی کوپتر به کمپ اصلی آمد. در طی چند روز گذشته او مرتبا با ما در تماس بود و جویای احوال. حال توانسته بود با جلب حمایت سفارت محترم ایران در پاکستان موافقت آنها را برای یک پرواز دیگر جلب کرده و آخرین تلاش ها برای امداد را به انجام رساند. با توماس لامل به منطقه آمده بود. این بار من هم با هلی کوپتر پرواز کردم و دوربین مجتبی را با خود بردم اما متاسفنه هوا در بالای 6300 متر خراب بود و امکان پرواز یا دید بالاتر از آن وجود نداشت.


    همان روز صبح با بررسی مجدد عکسهایی که روز قبل گرفته بودم قانقا موفق شد نقطه ای را در حدود 100-200 متری سمت راست جایی که نقطه جی پی اس تماس ثریا بود پیدا کند که امکان دارد آیدین عزیز بوده باشد اگر چه نمی توان در این مورد کاملا مطمئن بود.


    با آقای صادقی و توماس مشورت کردیم و به این نتیجه رسیدیم امکان رسیدن به آیدین خود مستلزم انجام برنامه ای بزرگ است که حداقل در این برهه از زمان امکان انجام آن فراهم نیست. توماس قرار شد گزارش و تحلیل و نتیجه گیری خود را بعدا اعلام کند.


    افشین به کمپ اصلی باز گشت.


    2 مرداد - 24 جولای


    وسایل را آماده کردیم تا روز بعد بیس کمپ را ترک کنیم. بدترین و تلخ ترین غروب زندگی ام را تجربه کردم. احساس می کردم چیزی نمانده است منفجر شوم.


    3 مرداد - 25 جولای


    بیس کمپ را به مقصد اسکاردو ترک کردیم.



    پ.ن: رامین شجاعی نویسنده این مطلب از اعضای گروه کوهنوردی آرش و عضو تیم دو نفره پشتیبانی کننده از تیم اصلی در صعود نهایی به قله برودپیک بوده است. متن این مطلب در وبلاگ شخصی
    رامین شجاعی در دسترس است.
    کانال تلگرام آنوبانینی



    دکتر آلفونس گابریل ( پزشک، جغرافیدان و جهانگرد اتریشی که سفرهای متعددی به کویرهای ایران داشت ) می گوید:

    " کویر کسی را که یکبار گرفتار افسونش شود، دیگر هرگز رها نخواهد کرد "








  8. 2 کاربر مقابل از مجید مرد بیابان عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Silence (07-08-2013), دادپور (06-08-2013)

  9. #35
    همسفر گاه گدار
    دادپور آواتار ها
    Status : دادپور آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Apr 2010
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 60
    تشکر : 126
    تشکر شده 168 بار در 56 ارسال

    پیش فرض

    با سلام
    روز شمار آقای رامین شجاعی را با دقت خواندم ولی هنوز ابهامات باقیند .
    یک - این نوع صعود در دنیا به صعود کپسوله (Capsule)معرفی شده و نه آلپاین استایل(Alpine)
    دو- از برنامه ریزی و متن روز شمار مشخصه قصد برگشت گروه از همان مسیر رفت بوده .به همین علت فایل جی پی اس برگشت نیز ضروری به نظر نرسیده .
    سه - قطعا بهترین نفر برای انتخاب مسیر برگشت خود صعود کنندگان بودند نه سرپرست راه دور .
    چهار - احتمالا اصرار سرپرست راه دور (رامین شجاعی )و درک سرپرست گروه آیدین بزرگی بر سختی مسیر برگشت باعث کدورت شده که بعد از آن آیدین بزرگی پشت بی سیم نیامده و حتی مشکلات را فقط با تهران و تلفن ماهواره ای مطرح نموده .
    پنج - در سرپرستی از راه دور اولین و مهمترین چیز ارتباط است و واقعا دستمریزاد باید گفت به تدارکات تیم که مشکل باطری از روز سوم به مشکل اصلی تبدیل شده .
    شش- جالب است که اقای رامین شجاعی در رابطه با پل روی یخچال با گروه صحبت میکند و برای عبور تاکید میکند حتما از خود حمایت بر روی طناب پل استفاده کنند ولی آقای افشین سعدی با کلنگ خود را نجات میدهد و این به عنوان یک معجزه مطرح میشود .
    آقای افشین سعدی باید به این فکر باشد که از دست رفتن هر کوهنورد علاوه بر مصیبتهای وارد به خانواده ،گروهی را برآن وامیدارد که توجیه کنند اشتباه از خود کوهنورد است و گروه مقصر نیست .
    آقامجتبی پشت بی سیم از سرپرست کسب تکلیف میکند و میگوید هر چه شما بفرمایید و دستور برگشت میگیرد ولی صعود را ادامه میدهد .
    این نشان از ضعف سرپرستی راه دور دارد .

    هفت - آقای رامین شجاعی اعلام میکنه وقتی رسیدید به قله فرعی به ما اعلام کنید تا ما راه بیفتیم بیایم سمت گردنه آنگار توان صعود ایشان برای رفتن به سمت گردنه ارتفاع 7000 به 7700 بیشتر از گروه بوده اعلام میکنه هروقت رسیدید به قله فرعی اعلام کنید ما حرکت کنیم . در صعود قبلی که توان صعود داشته 5.5 ساعت صعود کرده و در یک ساعتی گردنه بوده یعنی حداقل 6.5 ساعت صعود تا گردنه طول خواهد کشید.
    هشت - ایشان با توجه به اتمام باطری بیسیم و زمان صعود هد لایتی برای صعود نداشته و صعود خودش به تنهایی نیز به دور از اصول کوهنوردی بوده تازه آگه توان صعودی داشت .نور ماه هم نیمه بوده 7 ام ماه رمضان
    نه - ایشان برای ارتباط از بیس کمپ تقاضای باطری میکند چرا برای احیای توان از بیس کمپ تقاضای کپسول اکسیژن -برای تلاش مجدد صعود- وآب و غذا که از دو روز قبل اعلام کرده بود رو به اتمام است نکرده .
    ده - آقای رامین اعلام میکند لباس افشین به صورت مسخره ای خیس شد .چرا لباس خودش را به ایشان ندادند تا ایشان بتوانند صعود کنند.
    این تعداد کمی از ابهامات روز شمار است .

  10. 3 کاربر مقابل از دادپور عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Ali.Goli (06-08-2013), Silence (07-08-2013), مجید مرد بیابان (06-08-2013)

  11. #36

    مجید مرد بیابان آواتار ها
    Status : مجید مرد بیابان آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2011
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 234
    تشکر : 2,274
    تشکر شده 982 بار در 226 ارسال

    پیش فرض امان از مدیریت...

    باشگاه کوه نوردان آرش با تصحیح اطلاعیه قبلی، اوج تدبیر و دقت در هدایت!!! و مدیریت!!! برنامه های خود را به نمایش گذاشت:



    " برنامه‌ی چهارشنبه، گرامی‌داشت صعودکنندگان "مسیر ایران" است!



    با پذیرش تذکر درست چند نفر از دوستان، اعلام می‌کنیم که همایش روز چهارشنبه در برج میلاد، در واقع برنامه‌ای است برای گرامی‌داشت یاد و تلاش صعود کنندگان مسیر ایران: آیدین بزرگی، پویا کیوان، و مجتبی جراهی.
    به دلیل شتاب در تهیه‌ی پوستر، عنوان همایش "بزرگداشت گشایش مسیر ایران در برودپیک" ذکر شده که بدینوسیله تصحیح می‌گردد.
    ضمنا باشگاه آرش درصدد است که بعد از تهیه ی گزارش نهایی برنامه جلسه بحث و بررسی و پرسش و پاسخ را با شرکت عموم صاحب نظران برگزار نماید.
    یاد آوری می شود طبق مقررات برج میلاد دربهای ورود به سالن راس ساعت 7 بعداظهر چهارشنبه بسته می شود. "


    تا بعد...
    کانال تلگرام آنوبانینی



    دکتر آلفونس گابریل ( پزشک، جغرافیدان و جهانگرد اتریشی که سفرهای متعددی به کویرهای ایران داشت ) می گوید:

    " کویر کسی را که یکبار گرفتار افسونش شود، دیگر هرگز رها نخواهد کرد "








  12. 4 کاربر مقابل از مجید مرد بیابان عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    mra1544 (06-08-2013), Silence (07-08-2013), حسن (07-08-2013), دادپور (07-08-2013)

  13. #37

    مجید مرد بیابان آواتار ها
    Status : مجید مرد بیابان آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2011
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 234
    تشکر : 2,274
    تشکر شده 982 بار در 226 ارسال

    پیش فرض آخرین نوشته...

    روزی که اولین نوشته م رو تو این تاپیک پست کردم امیدوار بودم به اینکه چند روز بعدش خبر سلامتی بچه ها برسه و برودپیک تو ذهن من و خیلی از بچه های عاشق کوه و طبیعت نورد وجهه خوبی از خودش به جای بذاره ولی خب دست تقدیر چیز دیگه ای رو رقم زد و دست آخر داغدار مرگ هر سه تاشون شدیم و خلاص!!!
    فکر میکنم هنوز حتی ده درصد ابهامات تراژدی برود پیک از طرف بانیان شکل گرفتن برنامه و یا حتی همراهان در سفرصعود به قله رمز گشایی نشده و بااحتمال قریب به یقین حکایت جاودانگی بچه ها شبیه ماجرای سقوط هواپیماها توی مملکت ماست که اگر خلبان زنده نمونده باشه در دسترس ترین راه ممکن واسه توجیه هر مرگ و ناکامی اینه که خودش رو مسبب سقوط و فاجعه اعلام کنند...



    بهرحال با نقل قول اطلاعیه سایت باشگاه کوه نوردان آرش فعالیتم تو این تاپیک رو به انتها می رسونم:



    " باشگاه کوه‌نوردان آرش، در یک هفته‌ی پس از 27 تیر (روز دریافت درخواست کمک از سوی آیدین بزرگی)، همزمان با پیگیری عملیات جستجو در منطقه‌ی برودپیک، نشست‌ها و گفتگوهای تلفنی چندی با کوه‌نوردان برجسته‌ی کشور و کارشناسان این حوزه داشت. در آن زمان، محور اصلی نظرخواهی‌ها از این دوستان، مسایل جستجو و امکان امداد رسانی بود، اما همزمان، گفتگوهایی نیز در مورد چگونگی رخ دادن حادثه انجام شد. اینک، ضمن سپاسگزاری از آن دوستان و ده‌ها نفر دیگر که به شیوه‌های مختلف یاری‌رسان ما بودند یا اعلام آمادگی برای کمک کردند، بدینوسیله اعلام می‌داریم که در نظر داریم نشست‌های کارشناسی مربوط به حادثه‌ی برودپیک را ادامه داده و وارد مرحله‌ی تازه‌ای کنیم.
    بررسی کارها و تمرین‌های پیش از برنامه، بررسی روند هم‌هوایی و دیگر مراحل صعود، تحلیل گفته‌ها و برنامه‌های روزانه‌ی اعضای تیم، بازنگری مکالمه‌های تلفنی و رادیویی اعضای تیم در پیش و پس از بروز وضع اضطراری، و گردآوری اظهارنظرهایی که در مورد حادثه شده، از جمله کارهایی است که باید انجام شود. نیازی به توضیح نیست که در دو ماه گذشته، همه‌ی علاقمندان در جریان فعالیت تیم بوده‌اند، با این حال بار دیگر یک جمع‌بندی‌ از این موارد صورت خواهد گرفت تا بتوان از آن در نشست‌های کارشناسی استفاده کرد.
    از دوستانی که مایل به همکاری در نشست‌های کارشناسی بعدی هستند، یا نقد و نظری دارند، درخواست داریم با ما تماس بگیرند.
    همایش ارایه‌ی گزارش برنامه نیز پس از آماده شدن مطالب و عکس و فیلم، و فراهم شدن سالن مناسب برگزار خواهد شد.
    دبیر باشگاه کوه نوردان آرش
    همایون بختیاری "
    کانال تلگرام آنوبانینی



    دکتر آلفونس گابریل ( پزشک، جغرافیدان و جهانگرد اتریشی که سفرهای متعددی به کویرهای ایران داشت ) می گوید:

    " کویر کسی را که یکبار گرفتار افسونش شود، دیگر هرگز رها نخواهد کرد "








  14. 2 کاربر مقابل از مجید مرد بیابان عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    poriya (11-08-2013), Silence (12-08-2013)

  15. #38

    Dr Ernesto آواتار ها
    Status : Dr Ernesto آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Nov 2010
    محل سکونت : هر جا که بگی
    نوشته ها : 2,062
    تشکر : 2,803
    تشکر شده 4,702 بار در 1,443 ارسال

    پیش فرض


    درانتظار سه همنورد عزیزمان درقله ی k3


    هرروز نا باورانه آفتاب سقوط میکند

    درغروبی شوم !
    «برودپیک» آرام وبی خیال
    ازاین سکوت تلخ !
    اما همچنان چشمها انتظار ودلها بیقرارتان
    یاران ، سراسیمه پرشتاب درتکاپو وجستجو
    دردره های برفی ِ سربرده آسمان
    صخره های سترگ ، کولاک برف ویخ
    فریادمیکشند تورا
    ومن ، هرچند ، بارغمی گناه دوش میکشم
    لب را گشوده ام کنارحرم
    دستی دراز برضریح
    نخ پیچ کرده ام پنجره ی فولادی حرم
    شاید زرحمت اش
    دوباره خورشیدسررسد وابر
    برکام تشنه ی ما قطره ای چکد
    هرشب پژواک فتح تان
    درعلم کوه ، دماوند وبردنا ، فریادمیکشد!
    شاید با نسیم خنده های پرافتخارتان
    دوباره افق روشنی دهید
    بافتح عشقتان
    s@rv


    کریم لقمانی
    http://shereno.com/5531/32178/254675.html
    کانال تلگرام آنوبانینی


    ابنای روزگار به اخلاق زنده اند............................................ .......قومی که گشت فاقد اخلاق مردنی است

    ****
    بهشت از دست آدم رفت،از اون روزی که گندم خورد..............ببین چی میشه اون کس که، یه جو از حق مردم خورد

    @ge0tourism
    @sha_af
    @msadegh_sansari

    khim.persianblog.ir

  16. 3 کاربر مقابل از Dr Ernesto عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    poriya (11-08-2013), Silence (12-08-2013), مجید مرد بیابان (11-08-2013)

  17. #39
    همسفر گاه گدار
    دادپور آواتار ها
    Status : دادپور آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Apr 2010
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 60
    تشکر : 126
    تشکر شده 168 بار در 56 ارسال

    پیش فرض

    آخرین دست نوشته های آیدین بزرگی:
    انجمن پزشکی کوهستان ایران: آیدین بزرگی در حین انجام برنامه برودپیک، دسته نوشته هایی را برای ثبت خاطرات و لحظه های این برنامه نگاشته است. این دست نوشته را همایون بختیاری (دبیر باشگاه کوهنوردان آرش) در اختیار بخش خبری کوه نیوز قرار داده است:اینجا کجای ماجراست؟ ما کجای ماجرا هستیم؟ اگر صعودش سخت است، اگر سخت از حکایتهایی است که طی دو ماه گذشته بر سر ما آمده، مطمئن نیستم از پسش برآیم! مگر اعصابم از فولاد است؟ مگر تا کجا توان فریاد نکشیدن دارم؟ داستان رسیدن ما تا اینجا گفتنی نیست. حس کردنی است. چشیدنی است. اگر بر روی کاغذ بیاید خیانت به آن روزهاست. خیانت به آن ساعتهاست. کلمه نمی تواند آنچه لایق آن لحظات است را ادا کند. روی کاغذ آوردنش فقط کاستن از ارزش آن پایمردی هاست که به خرج دادیم. پس بهتر است که در خاطر خودمان بماند. بهتر که در سینه حبس شود. بهتر که تجربه ای باشد باید آینده ما. چرا که این از آن دست تجربه ها نیست که قابل انتقال باشد. تحمل صدها مشکل که پشت سر هم بر تو فرود می آیند فقط لمس کردنی است، چشیدنی است، فقط آرزوی ما این است، کسی مانند آنچه بر ما آمد را تجربه نکند. همین.
    ده روز از پروازمان به پاکستان می گذرد. روز 19 خرداد را به یاد دارم که هنوز داشتیم توی فرودگاه پول جمع می کردیم! هنوز داشتیم یک دلار یک دلار حساب می کردیم! ولی زود گذشت. 4 روز بعد اسکاردو بودیم. از همان جاده زمینی. بزرگراه قراقروم معروف که بیشتر شبیه پیاده روهای خیابان ولیعصر است تا بزرگراه! اما انگار زمانه دست بردار نیست. از ما چه می خواهد نمی دانم. 6 روز است اسکاردو ماندگاریم. مجوز صعودمان صادر نمی شود. دیگر از خوردن و خوابیدن خسته ایم. دائماً این ترس لعنتی را دارم که اگر خرجی پیش بیاید از کجا باید پول بیاورم! سه روزی است که یک دلار پول را نگه داشته ام! رامین هم از دست ما دلخور است! می گوید چرا پول ندارید؟ چرا بدون پول آمده اید؟! حق دارد، آخر نمی داند که این قرار ما نبود. این تقصیر ما نبود. فقط در بازی رفتن یا نرفتن، نخواسته بودیم به خاطر300$ بازی را ببازیم.
    شاید رامین نمی داند یا باور نمی کند. روزهای آخر حتی پول تاکسی نداشتیم! شاید نمی داند برای تهیه پول برنامه تا کجا مجبور شده بودیم دستمان را دراز کنیم و نه بشنویم. شاید اگر او هم مانند ما بود حاضر می شد همین کار راکند. اما خوب این طوری هم خیلی بد بود. اما هر دو حالتش بود. ما بین دو بد انتخاب کردیم! شاید نباید می کردیم! شاید که نه، حتما اشتباه خود ما بود که بازی به اینجا کشیده شد. با همه این اوصاف الان اینجا بودیم. به همه این اوصاف هنوز با سیلی صورت خودمان را قرمز نگه داشته بودیم. همه اش به امید فردا! همه اش به امید رسیدن به اوج. به امید رسیدن به بالا. فردا دیگر جدی جدی قرار است برویم از اسکاردو. باید دید این قرار جدی است یا نه!

    امروز همان فردای مقرر است! دیروز با نیکنام بحث کرده بودیم. بالاخره قرار شد با یک مجوز ترکینگ ما را راهی کمپ اصلی کند تا شاید طی چند روز پیاده روی مجوز صعودمان هم آماده شود. رامین وارد اتاق ما شد. پس از 4 سال دوباره او را دیده بودم. فرقی نکرده بود، بر عکس خودم که حس می کردم با 4 سال پیش قابل مقایسه نیستم! خوبتر یا بدترش را نمی دانم. فقط فرق کرده بودم. رامین پیشنهاد داد هم هواییمان را روی قله دیگری انجام دهیم و بعد اگر مجوز صادر شد برای برودپیک برویم. من هم از پیشنهادش خوشم آمد ولی اول آنکه پولی نداشتم تا از پس هزینه هایش برآیم و دوم ترس از آن داشتم که مجوز برودپیک صادر نشود. این تمام بدنم را بی حس می کرد. تاب نداشتم بار دیگر به دلیلی غیر از مسائل کوهنوردی تلاش قله برودپیک را از دست بدهم. دلم را صابون زده بودم و دوست داشتم با آن دست و پنجه نرم کنم. پیشنهاد رامین گویی تیر خلاص بود بر تمام رویا بافی هایم برای برودپیک. رامین با این پیشنهاد ما را تنها گذاشت تا فکر کنیم.
    اسپانتیک یا شبسپار که پیشنهاد پویا بود. اما در همین اثنا، که دلم می خواست چیزی از آسمان بر سرم بیفتند تا دیگر نتوانم فکر کنم و خودم را آزار دهم، دوباره رامین در را باز کرد. « فراموش کنید اصلا! وسایلتان را جمع کنید، نیم ساعت دیگر راهی آسکولی می شویم.» همه ما از فرط خوشحالی به راهروی هتل ریختیم. حتی لباس به تن نداشتیم. اما دراین جشن چند ثانیه ای پر از شادی دوستان خارجی مان هم شریک بودند! آنها هم با وضعیتی مثل ما کف و سوت زنان به راهروی هتل ریختند و دوباره به اتاق بازگشتند تا آماده شروع فصل جدیدی در سفرشان شوند.

    مسیر آسکولی همان بود. اما گویی نگاهم تیزبین تر شده بود. کوههای بیشتری را می دید. فقط چشمم به دنبال پل های معلق یا فکرم درگیر چاله های مسیر نبود. حسی در من تغییر کرده بود. یا شاید بهتر بگویم نحوه نگرشم عوض شده بود. بیش از اینکه درگیر هیجانات باشم دائماً سعی می کردم بر روی کوههای اطراف مسیر صعود پیدا کنم. سعی می کردم جاهایی را پیدا کنم که شبیه مسیرمان روی برودپیک باشد. شیبهای سنگی که روی آنها برف وجود داشته باشد و بعد تخمین شیب آنها و بعد تصور صعود آنها. این آمادگی خوبی برای درگیری با مسیرمان می داد. گویی پیشتر آنرا صعود کرده ام و چیز جدیدی ندارد. میانی های ممکن را در ذهنم تجسم می کردم و هر چیز دیگری!

    5 ساعت بود به آسکولی رسیدیم. ساعت حدود 17 بود. کارکنان شرکت ATP چند روزی آنجا معطل ما بودند. این داستان مجوز ما هم همه را سرکار گذاشته بود. شب اولی بود که دیگر باید زیر سقف چادر می خوابیدیم. من و پویا، رامین و عظیم، مجتبی افشین با هم هم چادر شدیم. بعد از خوردن اولین شام پخته شده توسط آشپزمان شیرعلی به چادرهایمان و کیسه خوابهایمان پناه بردیم تا صبح ساعت 8 صبحانه را بخوریم و پس از حدود 10 روز تن آسایی! روزی طولانی به سمت جولا را شروع کنیم.

    31 خرداد جولا، 1 تیر پایو، 2 تیر استراحت در پایو، 3 تیر اردوکاس، 4تیر گرودو، 5تیر کمپ اصلی برودپیک را برپا کردیم. این چند روز مثل هر سال گذشت و هر روز شوق ما برای رسیدن به کمپ اصلی بیشتر می شود. اما فرق امسال در هم تیمی هایمان بود. 3نفر آمریکایی، یک نفر مغولستانی و یک نفر کانادایی به علاوه یک نفر ایرانی و به همراه ما 11 نفر تیم بین المللی شرکت ATP را تشکیل می دادیم. برای من شخصا بودن با آمریکایی ها جالب بود. هم از نظر آشنایی با طرز فکر، انضباط، خوردن غذا و ... و هر لحاظ یادگیری انگلیسی روزمره! جان، برایان و اسکات به ترتیب شغلهای ترک اعتیاد، خلبانی هواپیما و مدیریت تولید را داشتند. ران راننده کامیون بود و گانگا راهنمای کوهنوردی در مغولستان. هر چه بیشتر می گذشت با بچه ها گرم تر می شدیم و بیشتر حس می کردیم که یک تیم هستیم. هر چند تا حدی هدفمان تفاوت داشت ولی هوای هم را داشتیم و با هم از گفتن و خندیدن لذت می بردیم.

    امشب می خوام از گذشته ننویسم. 17 تیر است. و آخرین سطرهایی که نوشته ام مربوط به 6 تیر و قبل تر است. پویا بیرون چادر قدم می زند! طبق معمول! امروز برایان درد می کشید. این هلیکوپتر لعنتی معلوم نیست چه موقع می خواهد برایش بیاید. 3روز است پایش شکسته، ولی هلیکوپتر می گویند نمی آید! هوا خراب است. دیدن او در این وضع در حالی که کاری از ما برایش بر نمی آید تأسف آور است. فقط میتوانستم بپرسم چطوری؟ درد داری؟ و او هم با ابروهای در هم بگوید yes، a lot! واقعاً متاسفم. مثل برادر بزرگترم می ماند. وقتی میله های چادر تجمع را از فرط درد فشار می دهد، یا کیسه خوابش را گاز می گیرد می گویم چرا؟ همان سوال احمقانه همیشگی! چرا ما اینجاییم!؟ چرا با خود این کار را می کنیم؟!
    چرا باید همه جای لبهایمان ترک و زخم باشد!؟ چرا باید از تلفن قطع شده دوست دخترم خوشحال باشم!؟ چرا باید هوای نزدیک به صفر درجه را هوای خوبی بدانم فقط چون باد و باران ندارد؟ چرا باید خواب کمپ اصلی را بهترین خواب دنیا و خودکار یخ زده ام را بهترین رفیق هم دردم بدانم!؟ امشب می خواهم بیشتر بنویسم! علی رقم انگشت سرد شده ام! علی رقم اینکه خطم کم کم دارد خرچنگ غورباقه می شود! چند روزی است ذهنم درگیر است! حالا چه؟ هم هوایی مان تقریباً تمام شده است!! وقتش است کاری را شروع کنیم که برایش آمده ایم! بارها شرایط را در ذهنم مجسم کرده ام! از مردن هراسی ندارم! از کار بی حساب و کتاب می ترسم. از اینکه برای دیگران اتفاقی بیفتد می ترسم. احتمال ریختن آن یخ ها خیلی کم است. ولی فکر می کنم این احتمال کم برای من کم است. همین احتمال کم را برای دیگران زیاد می دانم.
    نمی خواهم خون از دماغ کسی بیاید، می خواهم اگر خطری است همه اش برای من باشد و دوستانم را هیچ خطری تهدید نکند! پویا را من اینجا آورده ام و خود را مسئول می دانم. رامین خانواده دارد و مجتبی زن دارد. افشین را هم دوست دارم، حتماً کلی آرزو دارد! البته من هم دارم ولی جان او برایم عزیزتر است. شاید این را به فداکاری تعبیر کنید! ولی نه، من آن را به خودخواهی تعبیر می کنم! اگر دست من بشکند لااقل دست خودم است، شاهد درد و رنج دیگری بودن خیلی درد بزرگتری است. اگر من بمیرم دیگر مرده ام! تمام شده ام. شاهد مرگ دیگری بودن از مرگ هم سخت تر است!

    نه این فداکاری نیست، عین خودخواهی است! مادر بیچاره ام چه گناهی کرده است! ولی خوب! این منم، آیدین، خودخواه ترین، خودخواه پرستی!

    نگرانم. رامین می گفت خوب هم هوا نشده است! از طرفی مسیری که ما دیدیم بعید می رسد 2روز به قله ختم شود! رامین دو روز برای آن می بیند ولی من تقریباً با پویا مطمئن هستیم برای 5 نفر این امکان ناپذیر است. ولی شاید برای دو یا سه نفر بشود میلیمتری کار کرد. من، پویا و مجتبی سریعتر بودیم ولی رامین کمی کندتر حرکت می کرد. طبق معمول، معلوم بود رامین هنوز دارد فکر می کند. رامین تا نتیجه ای نگیرد صدایش در نمی آید. وقتی خاموش است و نظری ندارد یعنی هنوز دارد فکر می کند. نمی دانم در چه فکری است. امشب خصوصی با کیومرث مشورت کرد. احتمالاً برای حمله نهایی نیاز به همفکری داشته. به ما چیزی نگفت. بی صبرانه منتظر تصمیمش هستم. هر چند از اول برنامه به کیومرق گفته بودم که تیم نباید سرپرست داشته باشد به این معنی که یک نفر حرف آخر را بزند. ولی کیومرث باز هم اولش گفت باشد و آخرش ما را در کار انجام شده قرار داد. این مسئولیت سنگینی بر دوش رامین است. او را در مضیغه می گذارد! چرا باید جان ما دست او باشد. ما با اختیار خود به اینجا آمده ایم. امیدوارم تصمیمی که می گیرد مثل همیشه منطقی باشد. نه از سر ترس باشد نه از سر خودخواهی چون من تاب هیچ یک را ندارم و نمی خواهم در مقابل چنین تصمیم هایی سر خم کنم. فقط منطق را می پذیرم. فقط !

    و امروز 18 تیر رامین تصمیم خود را به ما هم گفت! ظهر حوالی ساعت 2 بود که پویا، مجتبی و افشین داخل چادر جمع شدیم و در مورد تصمیم رامین بحث کردیم. من حدسی در مورد تصمیم رامین داشتم. دیشب که با کیومرث مشورت کرد مطمئن تر شده بودم. به منطق رامین ایمان داشتم و همین طور به قولی که در اسکاردو داده بود. در اسکاردو گفته بود که امکان ندارد حواشی یا حرف دیگران یا ترس یا هر چیز دیگری منطق تصمیم گیریش را مورد تردید قرار دهد. حالا وقت یک تصمیم گیری سخت برایش بود. من خودم را جایش گذاشتم. همین دیشب. یک چیز نگرانم می کرد، هم هوایی رامین. او دیرتر از ما و کمتر از ما هم هوا شده بود. خودم را که جایش گذاشتم با تمام وجودم خواستم قله را صعود کنم ولی می دیدم در حال حاضر توانش را ندارم. بین احساس و منطق تصمیم سختی بود. ولی من امروز از او یاد گرفتم. ترجیح جمع به خود را. ترجیح هدف به خود را. رامین بهتر از آن تصویری خود را نشان داد که پیش از این در ذهن من از او شکل گرفته بود.
    رامین یک سرپرست واقعی و یک کوهنورد بزرگ، بزرگتر از قبل برای من شده. از ته دل دوست داشتم او هم در تیم صعود باشد، ولی او خودش را حذف کرد. چون حس می کرد هم هوا نشده است. این از صعود یک 8000متری از مسیری جدید هم سخت تر است. رامین توانست در دل من تا بالاترین نقطه صعود کند و من فقط امیدوارم بتوانم پاسخ اعتمادش را به بهترین وجه بدهم. قطعاً این صعود در صورت محقق شدن، ثمره پایمردی بسیاری است که رامین در رأس آن قرار دارد. من و پویا و مجتبی فقط قرار است درسمان را پس بدهیم، وگرنه خود می دانیم در مقابل این مردان چیزی برای گفتن نداریم و راه بسیار داریم تا به حد و اندازه آنها برسیم. قول می دهم به رامین، این درس از خودگذشتگی و منطق را روزی که شاید سرپرستی چنین برنامه ای را به عهده داشتم پس بدهم و تا آخر عمر به این قولم پایبند خوهم بود.

    و فردا شروع ماست. 20 تیرماه کمپ 4،3،2 و قله. یعنی 23 تیر صعود قله! برنامه ریزی دقیقی روی کاغذ است. اما چه قدر عملی است؟ هنوز 100% باورش نکردم. حسی در من شکل گرفته که گویی این صعود برای من طلسم شده است. ولی وقتی منطقی بدان فکر می کنم چنین چیزی نمی بینم! باید ترسش را، ترس نتوانستن را در خودم بکشم. این کوه هم مثل همه کوههاست که بارها در آنها شکست خورده ام ولی سرانجام پیروز شده ام. دیگر زمان پیروزی است، فقط هوا می تواند جلوی ما را بگیرد. نمی دانم پس از این چند روز بارش دلش خالی شده است یا نه. نمی داند هنوز دق دلی دارد که سر ما خالی کند یا نه. امیدوارم که نه! کمی استرس دارم. می خواهم این لحظاتم را به نحوی به جمله تبدیل کنم که تویی که می خوانیش بدانی چه طور لحظاتی است! مثل همیشه. حس پیش از یک حرکت بزرگ. برزگ برای خودتم. اولش ترس است. من هم الان می ترسم. اضطر اب کشنده ای است. می خواهی فقط تمام شود. در این لحظات چگونه تمام شدنش برایت مهم نیست. عقلت کار نمی کند.

    ممکن است پس بزنی. بگویی گور باباش. ولی اگر این حس را قبلا تجربه کرده باشی به خودت جسارت می دهی. شاید خودت را گول می زنی. به خودت می گویی حالا تا پای کار برو! حالا تا آنجایش که آسان است برو! بعدش با خدا! اگر خواستی آنجا برگرد! یک راه دیگر هم هست! اصلا بهش فکر نکنی! عکسی از عزیزانت یا خاطره ای خوش را نشان کنی! تا که ترسی آمد آنرا پی بگیری! اما هر کاری هم که کنی آن ترس هست! تا زمانی که با او روبرو شوی! و من هم هنوز کمی این ترس را دارم. می روم با آن روبرو شوم. مطمئن هستم وقتی شروع کنم آن ترس رخت برخواهد بست. چرا که اولین بار نیست که مانند شیطان به جانم افتاده و وسوسه ام می کند! آخرین حملاتم را پیش از عازم شدن می نویسم! رفتن رسیدنی است! هدف قله نیست، هدف جرأت کردن است!


    برچسب‌ها: تیم آرش در برودپیک
    + نوشته شده توسط دکتر حمید مساعدیان در چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392 و ساعت 4:29 | نظر بدهید

  18. 4 کاربر مقابل از دادپور عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Fatemeh_abdi (14-08-2013), Silence (14-08-2013), مجید مرد بیابان (14-08-2013), رونی (15-08-2013)

  19. #40

    مجید مرد بیابان آواتار ها
    Status : مجید مرد بیابان آنلاین نیست.
    تاریخ عضویت : Jul 2011
    محل سکونت : تهران
    نوشته ها : 234
    تشکر : 2,274
    تشکر شده 982 بار در 226 ارسال

    پیش فرض حکایت همچنان باقی ست...

    با اینکه قصد نداشتم دیگه تو این تاپیک بنویسم ولی این مصاحبه خبرگزاری ایسنا با عظیم برهمنی که در سفر آخر همنورد سه قهرمان فقید فاتح برودپیک بوده به نظرم جالب اومد و تصمیم گرفتم اون رو واسه اطلاع دوستان منتشر کنم:




    ناگفته‌های صعود برودپیک/ همنورد سه کوهنورد ایرانی: برخی مصاحبه‌ها را که می‌خوانم می‌سوزم


    کوهنورد ایرانی که همراه کوهنوردان مفقود شده در هیمالیا در منطقه حضور داشت، از جزئیاتی پرده برداشت که نشان می‌دهد تمام آنچه درباره وضعیت کوهنوردان مفقود شده ایرانی در برودپیک توسط مسئولان و هم‌نوردان ذکر شده تمام ماجرا نبوده و شاید هنوز مسائلی وجود دارد که گفته نشده است.


    به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، عظیم برهمنی تا به حال چهار بار به هیمالیا رفته و قله‌های ماناسلو، گاشربروم 1 و 2 و برودپیک را تا کمپ 3 طی کرده اما هیچ گاه نتوانسته این قله‌ها را فتح کند. او سال 90 به همراه لیلا اسفندیاری روی قله گاشربروم 1 تلاش کرد که آن حادثه تلخ برای لیلا رخ داد و این کوهنورد ایران جان خود را از دست داد. بعد از آن حادثه برهمنی هم به صعود ادامه نداد و به همان حضور در کمپ 3 بسنده کرد.


    این کوهنورد پیشکسوت ایران برای قله ماناسلو هم تلاشی داشت اما شرکت طرف قرارداد آن صعود اجازه بالا رفتن را نداد و در نهایت برهمنی برای آن قله هم بیشتر از کمپ 3 بالا نرفت. برهمنی امسال همراه تیم کوهنوردان آرش در منطقه اسکاردو و برای صعود به قله برودپیک تلاش کرد که امسال هم این اتفاق رخ داد. در صعود برودپیک نیز برهمنی در بیس کمپ حضور داشت. در واقع برهمنی، کوهنوردی برای کمپ 3 است. البته او صعود به کلیمانجارو، آرارات و کوه‌های داخلی را در کارنامه دارد.


    عظیم برهمنی در گفت‌وگو با خبرنگار ورزشی خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، نکات تازه‌ای را در مورد صعود سه کوهنورد باشگاه آرش به برودپیک مطرح کرده و مدعی شده اظهارات مسئولان باشگاه آرش تمام واقعیت نیست.


    * حرف اول و آخر


    وقتی صحبت‌های سعدی و شجاعی را می‌شنوم و مصاحبه‌هایشان را می‌خوانم واقعا می‌سوزم. آن‌ها در این مورد ریشه‌یابی نمی‌کنند و به برخی مسائل هم اشاره‌ ندارند بیشتر سعی می‌کنند به نحوی ماجرا را جمع و جور کنند.


    * جوان بودن تیم برودپیک


    در برنامه‌ی برودپیک من به عنوان یک فرد مستقل در منطقه حضور داشتم. با یک شرکت پاکستانی قرارداد داشتم و قرار بود قله‌های گاشربروم 1 و 2 و برودپیک را صعود کنم که آن شرکت گفت کوهنورد برای قله برودپیک زیاد است به همین دلیل ابتدای صعودت را از این قله شروع کن و من هم قبول کردم. خدا را شکر با بچه‌های خوب، شاداب و بانشاط باشگاه آرش همراه شدم و همه جا با هم بودیم. اولین چیزی که بعد از دیدن این تیم به ذهنم رسید این است که این گروه خیلی جوان بودند. آن‌ها شاید به لحاظ فنی قوی باشند اما به لحاظ تجربه زیاد وارد نبودند و این مسئله می‌توانست برای آن‌ها مضر باشد. می‌ترسیدم شاید به خاطر همین جوانی فقط به صعود فکر کنند و خیلی جوانب را در نظر نگیرند.


    * سرپرستی ضعیف تیم


    اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، فاصله‌ی بین مدیریت این گروه و اعضای آن بود که شاید ریشه اصلی مشکلات بود و این حادثه از این جا شروع شد. ابتدا قرار بود این 5 نفر با همدیگر کار گشایش مسیر را انجام دهند و به قله بروند که رامین شجاعی به عنوان سرپرست تیم هم‌هوا نشد و باعث شد که همراه تیم نرود. آیدین،‌ مجتبی و پویا هم زیاد با افشین سعدی جور نبودند و به همین دلیل کار صعود به این قله مرتفع به دست سه جوانی افتاد که تنها عاشق صعود بودند. آن‌ها حتی شعارشان هم این بود که قله را فتح کنیم و حالش را ببریم.


    * پیش‌بینی اشتباه


    متاسفانه پیش‌بینی این گروه برای صعود این بود که دو روزه همه کار را انجام دهند، اما تنها مسیر صعود آن‌ها چهار روز طول کشید. این که بدون آب و غذا و اکسیژن و تجهیزات لازم در آن ارتفاع قرار داشته باشی واقعا کار سختی است که تنها در توان همین بچه‌ها بود.


    * مشکل مالی آن هم در برودپیک


    داشتن مشکل مالی دومین مشکل بزرگ تیم برای چنین صعود بزرگی بود. این سه کوهنورد جوان حتی 50 دلار هم پول نداشتند که انعام باربرهایشان را بدهند که این مشکل مالی تاثیر زیادی در این حادثه داشت و به شدت خودش را نشان داد. آن‌ها پول نداشتند که موبایل خود را شارژ کنند و بتوانند با کمپ اصلی تماس بگیرند. آن‌ها برای صحبت کردن به ایران تک زنگ می‌زدند و بعد از آن از ایران با آن‌ها تماس می‌گرفتند و صحبت می‌کردند. این اصلا کار اصولی و درستی نبود. از تیم‌های دیگر که کمک می‌خواستیم آن‌ها تعجب می‌کردند که چرا این کوهنوردان با ایران تماس دارند اما با کمپ اصلی تماسی نمی‌گیرند.


    * با کمی پول مشکل حل می‌شد


    این مشکلی که بچه‌های ایران دچارش شدند، با اندکی کمک مالی حل می‌شد و شاید این اتفاق نمی‌افتاد. نداشتن شارژ باعث شد این وضعیت بسیار بغرنج شود. وقتی آن‌ها تماس می‌گرفتند بارها گفتم در شرایط سخت با ما تماس بگیرند تا راهنمایی‌شان کنیم اما شانس نداشتند که تماس بگیریم. چهارشنبه 10 صبح بود که تماس گرفتند و خواستند که برای پایین آمدن راهنمایی‌شان کنیم چون آن‌ها مسیر را گم کرده بودند که متاسفانه وسط صحبت کردن قطع شد. بارها تماس گرفتیم و خواستیم که محل دقیق‌شان را بگویند تا بتوانیم کمک کنیم اما شارژ نداشتند. تا آخرین روز هم نفهمیدیم که آن‌ها کجا بودند.


    این تیم حتی پول نداشت، هزینه طناب‌گذاری‌های انجام شده در کناره‌ها را بدهد. کسانی که طناب‌گذاری کرده بودند از هر کوهنورد مبلغی را می‌گرفتند و از من هم خواستند که به آن‌ها دادم. اما گویا بچه‌ها نداشتند و قرار شد بعد از بازگشت بپردازند. در همان جا بچه‌ها گفتند که اصلا ما طناب نمی‌خواهیم، ما بدون طناب بالا می‌رویم اصلا برای چه طناب گذاشتند؟!


    * عملیات امداد، نمایش بود


    معتقدم عملیات امداد و نجات در آن روز کاملا بی فایده بود. این‌ها می‌خواستند با این کار تنها نشان دهند که ایران برای کوهنوردانش ارزش قائل می‌شود و در چنین شرایطی هم دنبالشان می‌گردد. این کار یعنی استخدام یک کوهنورد و به حرکت درآوردن هلی‌کوپتر کار نمایشی بود برای روحیه دادن به بقیه اما کار از کار گذشته بود و جست‌وجوها عملا فایده‌ای نداشت.


    * سرپرستی پراشتباه تیم


    سه‌شنبه که کوهنوردان روی قله بودند، ساعت 3 تماس گرفتند، گفتند که نزدیک قله هستیم و شاید به قله برویم و شاید نرویم، چیزی مشخص نیست. ساعت 5 تماس گرفتند و گفتند به قله رسیدیم. همه تبریک گفتیم و رامین شجاعی تاکید کرد که بچه‌ها کار شما تمام نشده و زمانی تمام می‌شود که به کمپ سه برسید. شما اکنون به سمت گردنه حرکت کنید و ما هم به آن سمت می‌آییم تا به شما کمک کنیم. من این مکالمه را از طریق بی‌سیم شنیدم چرا که رامین کمپ سه بود و من از طریق بی‌سیم مستقر در کمپ اصلی این صحبت‌ها را شنیدم.


    * گناه سرپرست


    ساعت 9 شب مجتبی جراحی دوباره با بی‌سیم رامین شجاعی سرپرست تیم تماس گرفت و گفت که ما به گردنه رسیده‌ایم اما وقتی جوابی نیامد من به او گفتم برهمنی هستم مثل اینکه بی‌سیم رامین خاموش است. مجتبی دوباره به من گفت که ما در گردنه هستیم ولی توان پایین آمدن نداریم. بنابراین اینجا می‌خوابیم و فردا صبح به سمت کمپ سه می‌آییم. تاکید کردم که لامپی روشن بگذارند تا وقتی رامین شجاعی و افشین به گردنه می‌رسند، آن‌ها را ببینند و بتوانند کمک کنند. ساعت 10 شب رامین بی‌سیم خود را روشن کرد و چند بار مجتبی را صدا زد. آن‌جا به رامین جواب دادم برهمنی هستم و مجتبی یک ساعت پیش تماس گرفت که می‌خوابند و صبح حرکت می‌کنند. از رامین شجاعی پرسیدم شما کجا هستید؟ (توقع داشتم که آن‌ها برای کمک به سمت گردنه حرکت کرده باشند) که در کمال تعجب به من گفت ما در چادر خود در کمپ سه هستیم و هنوز بالا نرفته‌ایم.


    * صبحی مهم برای کوهنوردان مفقود شده


    چهارشنبه صبح بود که بی‌سیم کمپ اصلی را به چادر خودم بردم. 6:10 صبح مجتبی تماس گرفت و چند بار رامین را صدا زد که باز هم جوابی نیامد دوباره گفتم عظیم هستم و شاید باطری بی‌سیم رامین تمام شده است که جواب نمی‌دهد. مجتبی گفت: ما به سمت کمپ سه راه می‌افتیم که بسیار خوشحال شدم و گفتم موفق باشید. ساعت 8 صبح دوباره مجتبی تماس گرفت اما این بار استرس بیشتری داشت و گفت که ما راه را گم کرده‌ایم، لطفا ما را راهنمایی کنید. من چون برودپیک را نرفته بودم از یک کوهنورد دیگر کمک گرفتم (مستر ران). مجتبی هم گوشی را به آیدین داد چرا که انگلیسی می‌دانست. این تماس تمام شد. ساعت 10 صبح دوباره تماس گرفتند که راه را پیدا نکرده‌اند و چه باید بکنیم که متاسفانه وسط صحبت کردن‌ها تلفن قطع شد. همان موقع از تهران تماس گرفتند که من وضعیت را اضطراری اعلام کردم اما برخی گفتند که هنوز اتفاقی نیفتاده که اینقدر هول می‌کنی.


    * فرصت‌ها از دست رفت


    بعد از تماس آخر بچه‌ها بود که به تهران شرایط را اطلاع دادم چرا که حضور 4 روزه در ارتفاع 8 هزار متری و نداشتن انرژی و آب و غذا شرایط بسیار بحرانی است. از همه کمک خواستم که 5 یا 6 کوهنورد فنی و قوی هیکل به منطقه اعزام کنند تا به آن‌ها کمک کنند اما فایده‌ای نداشت. متاسفانه از تهران هم کارهایی مانند استخدام کوهنورد، هماهنگی باربر و پرواز کردن هلی‌کوپتر به آرامی پیش رفت و باعث شد فرصت از دست برود. متاسفانه کار از کار گذشته بود و بقیه کارها نمایشی بود.


    * آیدین مغرور بود


    روزی که من به کمپ سه رسیدم بچه‌ها از آنجا رفته بودند ولی هنوز جای پای آن‌ها روی برف‌ها بود. آیدین از همه جلوتر بود و در واقع رهبری را در دست داشت. با توجه به اخلاقی که از او دیده بودم، آیدین بعضی وقت‌ها مغرور بود و این می‌توانست حادثه ایجاد کند.


    * کارها پیش‌بینی نشده بود


    معتقدم مشکلات این سفر پیش‌بینی نشده بود و تنها بر اساس حدسیات انجام شد. روز گرفتن ویزا در سفارت پاکستان، بابازاده (سرپرست تیم در صعودهای قبلی) گفت احتمالا روز پایین آمدن از قله با همدیگر روبه‌رو شوید چرا که تو از مسیر عادی می‌روی و بچه‌ها از مسیر جدید می‌آیند و هنگام فرود از قله با هم هستید. همان جا گفتم که پایین آمدن از قله قلق خاصی دارد که در این صعود فکر می‌کنم بچه‌ها راه انحرافی را برای پایین آمدن انتخاب کرده‌اند.


    * دلیل سوم این حادثه


    این تیم نکات ایمنی را زیاد رعایت نمی‌کرد. آن‌ها هنگام صعود از طناب استفاده نمی‌کردند و این خیلی خطرناک بود. روز دوم و در فاصله کمپ اصلی و کمپ یک، یک سنگ از زیرپای پویا خارج شد و به پای مجتبی خورد که باعث شد پای او زخمی شود. شاید آن‌ها اگر از سر یال و کنار قله فرعی با طناب پایین می‌آمدند، دیگر راه‌ها را اشتباه نمی‌رفتند. شاید مسیرشان طولانی‌تر می‌شد اما قطعا توجه نکردن به نکات ایمنی و استفاده نکردن از طناب، پیامدهای بیشتری دارد.


    * نداشتن مجوز در روز صعود


    روزی که قصد صعود به سمت بالا را داشتیم شرکت طرف قرارداد ما اعلام کرد که مجوز صعود از سوی پاکستانی‌ها صادر نشده و 6 کوهنورد ایرانی یک کوهنورد مغول و سه کوهنورد آمریکایی باید آنجا بمانند. افسر پاکستانی که همراه تیم بود، تاکید داشت که کسی برای صعود نرود و اگر هم برود باید تعهد بدهد و هیچ کجا نگوید که صعود کرده است. طبق قانون برای صعود به منطقه داشتن مجوز الزامی است و اگر کسی این مجوز را نداشته باشد، اگر حتی به قله هم صعود کند، به او گواهی صعود داده نمی‌شود. آنجا به ما گفتند تعهد بدهید که من تعهد ندادم. رامین شجاعی بر سر همین موضوع با من بگو مگو کرد و گفت که اگر تو امضا نکنی به ما هم اجازه صعود نمی‌دهند به همین دلیل امضایی بی‌خودی انجام دادیم که بعد از آن همه از این کار خودم پشیمان شدیم. روز بعد که بچه‌ها می‌خواستند صعود را انجام دهند وقتی از منطقه کمی دورتر شدند، سراغ آن افسر رفتند تا امضایم را پس بگیرم که گفت مجوز شما صادر شده است.

    توضیح عکس: رامین شجاعی سرپرست تیم (نفر اول ایستاده از سمت راست)، عظیم برهمنی (نفر اول ایستاده از سمت چپ)، افشین سعدی عضو تیم (نفر دوم ایستاده از سمت چپ)، آیدین بزرگی عضو تیم (نفر اول نشسته از سمت راست)، توماس لامل کوهنورد و امدادگر آلمانی (نفر اول نشسته از سمت چپ)
    کانال تلگرام آنوبانینی



    دکتر آلفونس گابریل ( پزشک، جغرافیدان و جهانگرد اتریشی که سفرهای متعددی به کویرهای ایران داشت ) می گوید:

    " کویر کسی را که یکبار گرفتار افسونش شود، دیگر هرگز رها نخواهد کرد "








  20. 3 کاربر مقابل از مجید مرد بیابان عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.

    Silence (31-08-2013), مسعود.ف (18-08-2013), دادپور (18-08-2013)


 
صفحه 4 از 4 نخستنخست ... 234

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •